باید تصمیم گرفت و برید!از چیزای خوب یا بد برای خوب یا بد شدن!صرفا برای تغییر!
باید اعتماد کرد و یا حتی می شه بی اعتماد جلو رفت!
می شه پیشامدا رو دوست داشت...چیزی که با یه اتفاق به وجود میاد می شه با اتفاق از بین بردش!
نکته همین جا بوده!باید به اتفاقا امید داشت...بهشون اعتماد کرد...یا زندگی رو دستشون سپد!
می شه؟
باید عوض شد!باید طعم تغییر رو چشید و نچشیده از دنیا نرفت!
شاید به خاطر هیچ بشه همه چیز رو نابود کرد...همه چیزی که از هیچ به وجود اومده!
شاید بشه این حق رو ایجاد کرد و فاتحه چیزی رو کاملا ارادی خوند!
شاید یه روزی پشیمون بشه...ولی اون عادت به گول زدن خودش داره!
بجای اینک فک کنه خوشبخته بعد هم می تونه فکر کنه چاره ی دیگه ای نداشته...یا همه چیز تموم شده بوده!
کاش اون لحظه هیچ وقت نرسه...اینقدر طول بکشه اومدنش تا یه جوری ته دلش رو راضی کنه...یا تا ابد حتی طول بکشه...کاش فقط نیاد!کاش اقلا اینجوری نیاد!کاش یه چیزی تغییرش بده...نا لزوما ماهیتش رو صرفا ظاهرش رو حتی!
کاش خدا روراست تر از این حرفا بود!
کاش واسطه ی خیر و شر فرقی داشتن با هم...شاید هم فرقی ندارن چون جفتشون یکین!واسطه ی تغییر!
خیر و شرش در ادامش میاد...دست خود آدمه...شاید!
آره توجیه خوبیه!می شه باهاش کنار اومد!
واسطه ی عزیز سلام عرض می کنم :دی
فرصتی بود که همیشه لازم و کافی به نظر می رسید!ولی هیچ وقت پیش نیومد...و اگه تا زمان تغییر پیش نیاد دیگه هیچ وقت وجود نخواهد داشت!
چه توجیهی می شه آورد؟برای این کم آوردن!رسما کم آوردن!
خب ر کسی ممکنه کم بیاره!مگه چقدر می شه کشش داد اخه...اگه این غیر قابل قبوله بذار باشه!به درک!به هر حال چیز اعلام شده ای بوده دیگه اعتراضی وارد نیست بهش!
اگه تو یه امتحان که معلوم نیس چقدر طول می کشه با اولین خطا صرفا امتحان تموم می شه بذار بشه!کاش خطا در اولین لحظه بود!
حسش چی می تونه باشه تو این لحظه؟
ناراضیه از چیزی که قراره پیش بیاد...می ترسه...می دونه باید پیش بیاد ولی کاش کمی بعد...دلش هنوز کنار نیومده با مسئله...حدس و گمانش امیدواره که درست از آب در نیاد...کاش حالا که سراغشو نگرفته تا اخر دنیا هم سراغش رو نگیره!
کاش یه دروغگوی بزرگ باشه بدترین آدم دنیا!
کاش مهربون باشه...کاش انتقاد پذیر باشه...کاش بتونه ببخشه ...مهم نیست بخشش اون!فایده و معنایی نداره جز شاد کردن دلش!
اینجا می نویسم که یادم نره بعد ها که پشیمون شدم!
یادم بیفته که چرا!و چجوری!
راهی برای فرار از چیزی که داشت می شد و پیش میومد1نه لزوما تنها راه!
راهی که پیش اومد!راهی که صبر رو می کشت!یه حرکت توش بود...راهی که به سمتی جریان داشت!
درسته اعلام شکست!پایان مهلت صبر...ظرفیت...یا هر چیزی که می شه اسمش رو گذاشت!
و ناشی از یه ترس بود!تر از سکون...از مردن...از مجنون شدن!چیزی که اعلام شد!چیزی که ازش فرار کرد بارها...مدت ها...ولی بالاخره پیش اومد!
بعد کلی وقت نشد باهاش کنار بیاد و بیشتر از این صبر کردن هم بیهودست چون بدون درگیری نمی شه حسش کرد!باید قاطیش شد و چشیدش...
راضی نیست ولی به دنبال امید...تنها دلیلی که می شه برای زنده موندن داشت...خب امید دیگه ای هم داشت چیزی که به خاطرش صبر می کرد...و صبر سخت بود...ولی هر کسی به خودش بیشتر می تنه امید داشته باشه تا...چی می شه اسمش رو گذاشت...گذر زمان مثلا...و کس دیگه ای حتی اولین و بهترینش...و شاید دورترینش!
و حداقل این وسط از چیزی راضیه اینکه نه پی علاقش رفت نه پی اعتمادش...فققط دنبال یه ذره تغییر!یکم امید...یه لحظه زندگی...زندگی از نوع شاید آرمانیش...نه یه زندگی خوب...نه یه زندگی درست...یه زندگی درخور سنش...و لحظه ای نیازش حتی!
قبل اینکه با سر بیفته یا تا ابد از ترس افتادن بالا نره به امید اینکه در گذشت زمان یه جوری بره بالا...می خواد بیاد پایین!حتی با سر بندازه خودش رو و این بار پله پله بره بالا...می خواد بالا رفتن رو یاد بگیره!قبل از اینکه بمیره!
یاد حرف اونروز خودش افتاد...چیزی راجع به کوه...اینکه لذت بالا رفتن مهم تر از اندازه ی بالا رفتنه!
حرفی که دیدی رو نسبت بهش تغییر داد ولی در عوض خیلی چیز خوبی شد برای خودش!یه حرف جدا از ته دل!شاید تنها حرف از ته دل و بی ریایی که تو چند سال اخیر گفته!
می خواد لذت بالا رفتن رو بچشه!



