:دی
روزنه یی از امید بر دل من دوباره تابیدن گرفته گویا!خدایی شاید عاشق همین بد خلقیاش و قهراشم...یعنی برا تحملش باید یه جورایی شاید خودم رو عاشق این حرکات حس کنم ...به این قسمت که فک می کنم حس بدی دست میده بهم ولی شاید تنها راه تحمل آدما همین باشه...یعنی اونایی که من دیدم تا حالا همین طور بودن...
مثلا خود همین منجیم...سعی می کنه از آرامش خاص من لذت ببره تا اینکه حوصلش سر بره...خب اینم یه مدلیه...
جدا اینه آدم بودن؟اینه دوست داشتن؟
آره خب انگار...اگه می شد این حس رو نسبت به همه داشت...ولی فک کنم دوست داشتن همین حس تبهکارانست که فقط یه جا میشه باهاش کنار اومد!جدا اگه به همه این حس رو داشتم خب بجای یکی کلی امید برا زندگی داشتم...
ولی نه خب قطعا!اینجوری میشه یه جوری این دروغ بزرگ رو زیر سیبیلی رد کرد ولی اونجوری خیلی تو چش بود...گوشش بد وا می موند!
حس می کنم دوباره دارم بد صحبت کردنم رو شروع می کنم!همش اثرات این منجیه...حالش گرفته میشه از این مسئله و نا خواسته همیشه حداقل جلو اونم که شده از این روش استفاده می کنم و کلی هم زیاده روی می کنم...
یه جورایی شاید برای اینه که می خوام به خاطرم با مسائلی کنار بیادش...البته این روش خود اونم هست...یه جورایی کل داریم با هم نا خواسته...
ولی نمی دونم چرا وقتی می خوام اینقدر احمقانه رفتار کنم اصلا یاد این نمیفتم که بابا تا همین جاشم از کلی چیز گذشته به خاطرت...احساس می کنم خیلی موجود پستیم...
آشنا که اینجا نیست از شما و خودم چه پنهون که یه جورایی حس خوشی نسبت به این قضیه ندارم...می دونم که اینجوری جدا نمیشه پیش رفت...تا حالاشم چیز زیادی از حرمتی که قبلا بینمون بود نمونده...و خیلی بده...زیاد!
باید عوضش کرد این وضعو...من حداقل مطمئنم که اینو می دونم...ولی...
البته برا اولین بار که امتحان کردم جواب داد...با تاخیر یکم البته!تو اون مدت تاخیرم یکم زد به کلم و احمق شم ولی شانس آوردم و تا اومدم کار احمقانه ی دیگه ای بکنم حل شد...
همین جا جلو همتون می خوام قول بدم که تا جایی که می تونم سعی کنم و احمق نشم!و این بار دیگه فرصت رو از دست ندم...
غرورم لحظه ای ترک برداشت ولی چند ثانیه بعد فهمیدم که نه! غرورم ترک نخورده...و اینکه هیچ وقت اون از پس ترک زدن و شکستنش بر نمیاد...کاش که منم از پسش بر نیام...کاش اونم احساس کنه که من همچین کاری رو نمی خوام بکنم نمی کنم و حتی قدرتش رو ندارم اگر هم بخوام...همش انگار به احساسامون ربط داره...
کلی حرف دارم باهاش...تنها کسیه که می تونه آرومم کنه...می خوام ببرمش جایی که اولین و آخرین بار در مورد خودکشی باهم صحبت کردیم...می خوام بازم حرف بزنم باهاش...می خوام دوباره امید داشتن رو بهم یاد بده...و یا حتی اونم با من همدردی کنه...نا امید شه!فقط می خوام که باهاش باشم...یه بار دیگه هم شده اخم کردنش رو ببینم...دلم می خواد بفهمه تو این مدت چقدر عوض شدم...چقدر احمقتر شدم...چقدر بزرگ شدم...
تنها کسیه که امید دارم بتونه جوابم رو بده یا حتی بفهمم یا...تنها کسی که ممکنه به خاطر اینقدر حماقتم ثانی ای تو فکر بره و دل بسوزونه...
من پدر مادر واقعا فوق العاده ای دارم...دوستانی دارم که واقعا دوستن...کسی رو دارم که همیشه در مورد مواردی که حتی در موردشون کلمه ای حرف نزدیم نا خودآگاه نظرات کاملا هماهنگی داریم..و اگه تو دو تا اتاق جدا ازمون راجع بهشون سوالاتی بپرسن 99% یک جواب می دیم...ولی...گاهی فقط اون رو دارم...شاید حتی فقط خیالش رو!
اینا رو گفت و باز سکوت کرد...بقض کرده بود...
باورم نمی شد یه جورایی...احتمالا همش یه سری لوس بازی احمقانه بود...یه سری توهمات عاشقانه که تو این سن به نظر طبیعی میاد...دیوونه شده بچه!
خودش هم انگار رفته بود تو همین فکرا...کلافه بود...انگار داشت به خودش و اون و زمین و زمون فحش می داد...جدا این چیزایی که می گفت درست بود؟
یا یه مشت اراجیف...شاید اینم یه راه جدیدی بود برای گول زدن خودش و دمی بیشتر از نا امیدی فرار کنه...این نیاز فطری لعنتی امید به زندگی دیگه داشت خفش می کرد...از ثانیه ای یادش میاد همیشه ب چیزی امید داشته اکثرا و یا دنبال یه امید می گشته که زیاد هم معطل نمی موند اوایل...هنوز کلی چیز بود که بهشون دل ببنده...ولی کم کم سوژه ها داشتن ته می کشیدن و اونم یکم روراست می شد با خودش....
آره اینم یه امید بود مثل هزارتایه دیگه ای که اومده بودن و رفته بودن...چرا تمومش نمی کرد پس؟جدا چرا؟اینو دیگه من خبر ندارم...یا کلی تو گول زدن استاده یا به خاطر اینه که...می دونین آخه این امید با اینکه تو سن 14 سالگی اومد سراغش هنوز از دور خارج نشده بود و از نظر طول عمر با طولانی ترین امید و آرمانهای بچگیش رقابت می کرد...شاید چون بعد یه مدت نسبتا زیاد نا امیدی پیداش کرده بود...شاید هم اولین امیدش بود که جون داشت...هردو موازی حرکت می کردن و عقب نمی موندن هیچ کدوم...
شاید زندگی همینه!هر چیزی نزدیکش که می شی ...ولی به چیزی که داره اونم دور میشه شاید نمی شه اینقدر کسل کننده رسید...یه جورایی مسیر قابل پیشبینی نیست...
مگه نه اینکه باید به خدا رسید؟مگه دورترین هدف نیست؟مگه به یین_ینگ اعتقاد نداره؟
با این سوالا خواست جواب بده سوالایی مثل اینکه:چرا یه آدم دیگه نه خودش؟چرا آدم اصلا؟اصلا چرا؟
فعلا راضی نگه داشته خودش رو انگار...از کجا می دونم؟؟؟
از اونجایی که زندست هنوز...!
جدا نمی دونم از کجا نشات می گیره این جون عزیزی...نامرد اینقدر قویه که وادارش می کنه تا این حد خودش رو خر گیر بیاره و گول بزنه...