Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 30 تیر 1386

دیوونست!

حرف تازه ای نیست...شاید بپرسین تنهایی به این نتیجه رسیدم یا کسی کمکم کرده!واقعیتش اینه که بهم تقلب رسوندن...

بهش تا حالا هزار بار گفتم بیا یه بارم که شده با ودت روراست باش دختر!یه دیقه فقط!

گفت:نمیشه!

چرا؟

چون تو ثانیه ی اول می میرم!

عالیه!

چرا اصلا دنبال این حرفاست؟این همه آدم این همه زندگی کردن و می کنن و بازم خواهند کرد و کلی حال هم می کنن...چرا سرشو گرم نمی کنه به زندگیش؟زندگی؟؟؟آره خب زندگی...همین که نفس می کشه!این همه آدم خوب زندگی کردن کلی هم هدف داشتن تو همین دنیا!حالا این مثلا تافته ی جدا بافتست؟یا می خواد تریپ روشن فکری بیاد؟؟؟چشه؟نونش کمه؟آبش کمه؟چیش کمه جز شعورش؟

نه جدا!چشه؟؟؟

کم کم داشت شک می کرد به خودش...شاید هدف امید ...همش بهونست...بهونه ای برای در رفتن از زیر کارای روزمره!اززیر مسئولیت و آدم شدن...همش توجیه تنبلیاشه!

و هیچ منافاتی هم با هیچ جریانی نداره!چیزی که زیاده آدم تنبله...که برا اینکه از زیر نون دادن زن و بچه شونه خالی کنن میرن زاویه نشینی راه میندازن...کنج عزلت رو به گند می کشن...

شاید امید فقط یه بهانست...

خیلی بدبخته!اگه دنبالش باشه فک می کنه داره گول میزنه خودش رو...اگه هم نباشه احساس می کنه داره خودش رو گول میزنه!

ببینین چه کرده با خودش که اینقدر ترسیده شده!

کاش عدالتی باشه که به اشد مجازات برسونش...ولی نه بچست!گناه داره...

 

شنبه 30 تیر 1386

:دی

روزنه یی از امید بر دل من دوباره تابیدن گرفته گویا!خدایی شاید عاشق همین بد خلقیاش و قهراشم...یعنی برا تحملش باید یه جورایی شاید خودم رو عاشق این حرکات حس کنم ...به این قسمت که فک می کنم حس بدی دست میده بهم ولی شاید تنها راه تحمل آدما همین باشه...یعنی اونایی که من دیدم تا حالا همین طور بودن...

مثلا خود همین منجیم...سعی می کنه از آرامش خاص من لذت ببره تا اینکه حوصلش سر بره...خب  اینم یه مدلیه...

جدا اینه آدم بودن؟اینه دوست داشتن؟

آره خب انگار...اگه می شد این حس رو نسبت به همه داشت...ولی فک کنم دوست داشتن همین حس تبهکارانست که فقط یه جا میشه باهاش کنار اومد!جدا اگه به همه این حس رو داشتم خب بجای یکی کلی امید برا زندگی داشتم...

ولی نه خب قطعا!اینجوری میشه یه جوری این دروغ بزرگ رو زیر سیبیلی رد کرد ولی اونجوری خیلی تو چش بود...گوشش بد وا می موند!

حس می کنم دوباره دارم بد صحبت کردنم رو شروع می کنم!همش اثرات این منجیه...حالش گرفته میشه از این مسئله و نا خواسته همیشه حداقل جلو اونم که شده از این روش استفاده می کنم و کلی هم زیاده روی می کنم...

یه جورایی شاید برای اینه که می خوام به خاطرم با مسائلی کنار بیادش...البته این روش خود اونم هست...یه جورایی کل داریم با هم نا خواسته...

ولی نمی دونم چرا وقتی می خوام اینقدر احمقانه رفتار کنم اصلا یاد این نمیفتم که بابا تا همین جاشم از کلی چیز گذشته به خاطرت...احساس می کنم خیلی موجود پستیم...

آشنا که اینجا نیست از شما و خودم چه پنهون که یه جورایی حس خوشی نسبت به این قضیه ندارم...می دونم که اینجوری جدا نمیشه پیش رفت...تا حالاشم چیز زیادی از حرمتی که قبلا بینمون بود نمونده...و خیلی بده...زیاد!

باید عوضش کرد این وضعو...من حداقل مطمئنم که اینو می دونم...ولی...

البته برا اولین بار که امتحان کردم جواب داد...با تاخیر یکم البته!تو اون مدت تاخیرم یکم زد به کلم و احمق شم ولی شانس آوردم و تا اومدم کار احمقانه ی دیگه ای بکنم حل شد...

همین جا جلو همتون می خوام قول بدم که تا جایی که می تونم سعی کنم و احمق نشم!و این بار دیگه فرصت رو از دست ندم...

غرورم لحظه ای ترک برداشت ولی چند ثانیه بعد فهمیدم که نه! غرورم ترک نخورده...و اینکه هیچ وقت اون از پس ترک زدن و شکستنش بر نمیاد...کاش که منم از پسش بر نیام...کاش اونم احساس کنه که من همچین کاری رو نمی خوام بکنم نمی کنم و حتی قدرتش رو ندارم اگر هم بخوام...همش انگار به احساسامون ربط داره...

کلی حرف دارم باهاش...تنها کسیه که می تونه آرومم کنه...می خوام ببرمش جایی که اولین و آخرین بار در مورد خودکشی باهم صحبت کردیم...می خوام بازم حرف بزنم باهاش...می خوام دوباره امید داشتن رو بهم یاد بده...و یا حتی اونم با من همدردی کنه...نا امید شه!فقط می خوام که باهاش باشم...یه بار دیگه هم شده اخم کردنش رو ببینم...دلم می خواد بفهمه تو این مدت چقدر عوض شدم...چقدر احمقتر شدم...چقدر بزرگ شدم...

تنها کسیه که امید دارم بتونه جوابم رو بده یا حتی بفهمم یا...تنها کسی که ممکنه به خاطر اینقدر حماقتم ثانی ای تو فکر بره و دل بسوزونه...

من پدر مادر واقعا فوق العاده ای دارم...دوستانی دارم که واقعا دوستن...کسی رو دارم که همیشه در مورد مواردی که حتی در موردشون کلمه ای حرف نزدیم نا خودآگاه نظرات کاملا هماهنگی داریم..و اگه تو دو تا اتاق جدا ازمون راجع بهشون سوالاتی بپرسن 99% یک جواب می دیم...ولی...گاهی فقط اون رو دارم...شاید حتی فقط خیالش رو!

 

اینا رو  گفت و باز سکوت کرد...بقض کرده بود...

باورم نمی شد یه جورایی...احتمالا همش یه سری لوس بازی احمقانه بود...یه سری توهمات عاشقانه که تو این سن به نظر طبیعی میاد...دیوونه شده بچه!

خودش هم انگار رفته بود تو همین فکرا...کلافه بود...انگار داشت به خودش و اون و زمین و زمون فحش می داد...جدا این چیزایی که می گفت درست بود؟

یا یه مشت اراجیف...شاید اینم یه راه جدیدی بود برای گول زدن خودش و دمی بیشتر از نا امیدی فرار کنه...این نیاز فطری لعنتی امید به زندگی دیگه داشت خفش می کرد...از ثانیه ای یادش میاد همیشه ب چیزی امید داشته اکثرا و یا دنبال یه امید می گشته که زیاد هم معطل نمی موند اوایل...هنوز کلی چیز بود که بهشون دل ببنده...ولی کم کم سوژه ها داشتن ته می کشیدن و اونم یکم روراست می شد با خودش....

آره اینم یه امید بود مثل هزارتایه دیگه ای که اومده بودن و رفته بودن...چرا تمومش نمی کرد پس؟جدا چرا؟اینو دیگه من خبر ندارم...یا کلی تو گول زدن استاده یا به خاطر اینه که...می دونین آخه این امید با اینکه تو سن 14 سالگی اومد سراغش هنوز از دور خارج نشده بود و از نظر طول عمر با طولانی ترین امید و آرمانهای بچگیش رقابت می کرد...شاید چون بعد یه مدت نسبتا زیاد نا امیدی پیداش کرده بود...شاید هم اولین امیدش بود که جون داشت...هردو موازی حرکت می کردن و عقب نمی موندن هیچ کدوم...

 

شاید زندگی همینه!هر چیزی نزدیکش که می شی ...ولی به چیزی که داره اونم دور میشه شاید نمی شه اینقدر کسل کننده رسید...یه جورایی مسیر قابل پیشبینی نیست...

مگه نه اینکه باید به خدا رسید؟مگه دورترین هدف نیست؟مگه به یین_ینگ  اعتقاد نداره؟

با این سوالا خواست جواب بده سوالایی مثل اینکه:چرا یه آدم دیگه نه خودش؟چرا آدم اصلا؟اصلا چرا؟

فعلا راضی نگه داشته خودش رو انگار...از کجا می دونم؟؟؟

از اونجایی که زندست هنوز...!

جدا نمی دونم از کجا نشات می گیره این جون عزیزی...نامرد اینقدر قویه که وادارش می کنه تا این حد خودش رو خر گیر بیاره و گول بزنه...

چهارشنبه 27 تیر 1386

مونده چیکار کنه...دوستی که شاید بخواد فردا قافلگیرش کنه قافل از اینکه اوضاع ناجوره و هر دو باهم شاید هم هر سه قافلگیر خواهند شد...

از یه طرف نالونه از ارزش کاذبی که آدما رو بعضی داشته ها و موقعیتاش می ذارن از طرفی بهش توهین میشه وقتی کسی پست به حسابشون میاره...انگار جدی جدی باورش شده که ...جدا اینا چیزایین که باید برا حفظشون زندگی کنه؟؟؟

یا این آدما شاید برای کوبوندن تو دهنشون لازمه زندگی کرد...شاید امید سرپوشیه که رو این دومی عادت کرده بذاره...و منجی هم ...

می دونه زنده بودنش برا کلی آدم اهمیت نداره ولی همین کلی چشم انتظارن مرگش رو ببینن و به نفع خودشون کلی فلسفه ببافن...کلی آدم که اگه موفق بشه سری به کوچه ی علی چپ میندازن ولی چارچشی منتظر سقوطشن...تا پاشونو بذارن رو نرمه استخوناش و برن بالا تر...تا از پوستش کلاهی درست کنن و بذارن سر خودشون...

همچین موجوداتی اینقدر براش ارزش دارن؟اینقدر که به خاطرشون از تنها کسش بگذره؟یه عمر خودش رو گول بزنه و بهترینش رو بکشه پایین؟یعنی اونم مثل آدمایی باید باشه که باعث این همه نا امیدیشن؟؟؟

از طرفی عده ای پشتش رو دارن...همونایی که کلی پیش خودشون بالا بردنش قافل از اینکه چقدر تو خالیه...تو خالی نیست ولی آرمان هاش فرق داره انگار...کسایی که نمی تونن حتی در تصورشون بهش اجازه بدن رای رو که دوس داره انتخاب کنه نه اونی که به صلاحش می دونن...و در این راه از هیچ تلاشی فروگذار نمی کنن...

جواب محبت اینا چی پس؟

یعنی ممکنه بتونن درکش کنن و کمک کنن بهش که زخم زبونا رو بشنوه و دم نزنه؟و دم نزنن؟

کاش منجیش اینا رو می دونست و یه راهی...کاش اینقدر زمینه رو ایجاد کرده بود که توضیح بده وضعشو...کاش منجیش هم کسی بود مثل خودش...

یه لحظه شک کرد که منجیشم یکی از اونا...ولی نه!فکرش رو هم نباید بکنه...همین دیروز به این نتیجه رسید که باید تکیه کنه بهش...تکیه!

چهارشنبه 27 تیر 1386

خیلی بدبخته...کسی که با تنها و بهترینش نتونه دو کلوم حرف بزنه...آخه  اسمش رو میشه گذاشت غرور؟یا حماقت؟یا بچگی؟

چرا یهو کله خر میشه و هرچی که فقط به دهنش می رسه نه حتی به کلش میگه...؟چرا اون لحظه ترجیح میده هر حرف مفتی بزنه جز اون که مدت ها رو دلش سنگینی می کنه و لحظه شماری می کنه برا گفتنش؟؟؟

چرا مثل قاتر لگد میندازه؟چشه؟

 

تنها امید زندگیش رو هواست...چون لحظه ای شک کرد...لحظه ای خودش رو باور نداشت..لحظه ای به صداقت همیشگی منجیش شک کرد...لحظه ای خر شد... همش تو لحظه اتفاق افتاد...یه عمر ساخت و یه لحظه...

دیگه برا خودکشی حتی اونقدر نیاز به امید به مغفرت خدا نداره...یه دلیل بزرگ داره!و در مقابل برای زنده موندن کوچکترین دلیلی نیست...

 

کاش قوی باشه کمی!

سه شنبه 26 تیر 1386

حماقت کرد!بازم حماقت...هر وقت یکی رو قاطی کاراش کرد آخرش یه جور ناجوری تموم شد...

حالا می فهمه که منجیش ...واقعا منجیه!مثل سگ پشیمونه ولی دیگه...حیف!

آره خیلی بچست...خیلی احمقه...کاش یه لحظه درست فکر می کرد و همه چیز رو خراب نمی کرد...

کاش می تونست بگه اینو که با طرفش هیچ مشکلی نداشت!از خودش مطمئن نبود...

کاش حالیش می کرد ترسشو از فکرایی که ممکن بود دربارش بکنه... ترسشو از این امتحانای همیشگی که مدت ها بود یه بند توشون تجدیدی میاورد...

خیلی بدبخته!

دروغ گفت...واقعا براش مهم بود...واقعا!و حالا دیگه حتی امید به گذر زمان هم نداره یه جورایی...آخرین تیرو می خواد بذاره تو ترکش!

دعا کنید براش...

سه شنبه 26 تیر 1386

منجیش کی بود؟اون منجی کی می تونست باشه؟؟؟

خودش؟در این حد خودش رو دوس داشت؟اگرم داشت نمی تونست!جدا نمی تونست چون ناقص بود...چون همه ی ابزار لازم رو نداشت...چون نصف قضیه کاملا از دستش خارج بود...اون نصفی هم که داشت باید یه جوری با قضا و قدر به توافق می رسید و قسمتش می کرد!

 

این قضا و قدر نامرد هم مثل آدم نمی نالید که!به بازی گرفته بودش...گفته نگفته یه آدرسایی از اون نصفهه می داد ولی نمی تونست بهش اعتماد کنه!یعنی به قدرت گرفتن خودش نمی تونست اعتماد کنه...زیاد سر به هوا بود!

 

منجی اسبق بهش گفته بود که تا خودش نخواد هیچیوب نه بد!کارش راه افتاد با همین شعار برای یه مدت و کلی جواب گرفت جدا...ولی یه روز دید که با وجود اون همه شواهد عینی دال بر درستی این مدعا که دیده بود دیگه نمی تونه ذره ای و این حرف تکیه کنه!و دیگه جواب هم نمی گرفت ازش چون اعتقاد نداشت...چون به نظر نمی اومد دیگه حنای طرف براش رنگی داشته باشه...

از همون موقع بود که دوباره شروع شد همه چی...همه ی نا آرومیا و پریشونیا...همه ی سوالای بی جواب!تنها سوالش بی جواب مون بازم اینکه برای کی و برای چی؟؟؟

سوالی که جوابش هر چیزی می تونست باشه جز خودش و یه مددت جوابش رو پیدا کرده بود...ولی شک کرد!همه چیز باز هم از هم پاشید اینبار بدتر از قبل...

زیاد غصه نمی خوره...قانون طبیعته دیگه...قانون دوم ترمودینامیک که آدما میگن یه قانون الهیه...دنیا به سمت نا منظمی پیش میره...کسایی که با هم بودن هی از هم دورتر میشن و سر جاشون بر نمی گردن دیگه...سوالا و جواباشون از هم دور میشن زیاد...قانون طبیعته و ما جزوی از اونیم...غیر اینه؟؟؟

 

پس یعنی چرت میگن دیگه نه؟اینکه میگن آدم باید تلاش کنه و میتونه به منشاش برگرده و نیمه ی گمشدش رو پیدا کنه و به خدا بپیونده و ...اینا دروغه همش؟

 

یه لحظه احساس کرد داره به جواب سوالش می رسه!

گفته بود که میشه به جریان سپرده شی و بالاخره به جایی که اول و آخرش باید برسی می رسی...ولی اینجا یه تناقض هست که خیلی دوسش داره!یهو یه علاقه ی شدیدی پیدا کرد بهش اینکه خب جریان که داره به سمت هرج و مرج میره پس باید خلافش بری تا برسی به اونی که اول بودی...!تلاش براش لحظه ای معنا پیدا کرد ولی فقط لحظه ای...

یهو هزار تا چیز هجوم آوردن به کلش که خب تلاش کردی و برگشتی و رسیدی ولی زمان هنوز داره میره...تازه شدی مثل اولت و باز دور میشی شاید...دورم نشی اصلا زمان هم تموم شه برات بازم تازه شدی همونی که بودی...مثل یه آب راکد لجن می بندی...

اصلا اینا هم چرت اصلا خیال کن کلی خوبه که برگردی...ولی آخه راهش چیه؟؟؟هر چی گشت پیداشت نکرد...راه های آدما اصلا نمی تونست قانعش کنه...از هر ور که می رفت از می دید که جریان اون نصفهه به همه چی میچربه!

 

جدا فرق داره که یه مهندس یا دکتر یا یه فضانورد حتی بشی یا یه خونه دار یا رختشور یا ...هر جا که باشی میتونی کمک کنی به آدما...به یکی اینو گفت و شنید که هر کس باید جای خودش رو پیدا کنه...دنیا مثل یه پازله و...ولی تیکه ی اون کجا بود؟جاش کجا بود؟هنوز نفهمیده بود و بازم دست به دامن زمان بود...تو هر چیزی می تونست بهترین باشه و هر وقت جدا خواسته بود با کمترین تلاش تونسته بود...دیگه چه فرقی می کرد براش؟انگیزش چی بود؟چی می تونست باشه...

 

همیشه اینجوری و حتی سریعتر یه دریا پر امید تا بهش می رسید خشک میشد...

جدا گناه داشت...احمق هم بود شاید و شاید نه!هنوز 16 سالش بود خب...ولی جدا حق داشت چون می دونست که الانش با 10سال دیگه و 20 سال دیگش هیچ توفیری نداره تا وقتی جوابا رو گیر نیاورده...ولی حیف که سوالا و جوابا با همین زمان از هم دور میشن...

یه لحظه ترسید چون حس کرد دیگه امیدش به زمان رو هم داره از دست میده...

پس فکر کردن رو تمومش کرد!خدا کنه بتونه...

یکشنبه 24 تیر 1386

خسته شد از نا امید نالیدن...سعی کرد از چیزای خوب بگه!

جدا پشیمون نبود از قاطی آدما شدن!یه جورایی وصل بود خودش...

 

باعث شد یه مدتی یکم با مولوی سر کنه...

ولی سست بود!خیلی سست شده بود...دیگه دستش به نوشتن و زبونش به گفتن نمی رفت!خودش رو گول میزد مثل همیشه می گفت که آدم که بزرگتر میشه دیگه حرفی برا گفتن نداره و حرفاش تو واژه نمش گنجن!درست می گفت ولی چرت بود جدا!البته اینم از اون مسائل هنوز حل نشدست...

یه سوال راستی چه چیزی بذاش حل شده بود؟؟؟قدیما مسائلی بودن ولی آدما غلطای راه حلاش رو گرفته بودن!اینم یکی از خوبیاشون بود انگار...

ابر و باد و مه و خورشید و کل ملت در کارند        تا تو نانی به کف آری و به غفلت مخوری!

 

ولی انگار گاهی تنبلیشون میشه و تو تو غفلت همون نون در آوردنه می مونی...گاهی در راستای همون گول زدنه آرزو می کرد که ملت غفلت کنن تا سرگرم همون نون در آوردن شه و فارق شه از خیال غفلت و ...

 

یه روز یه دوست بدترین حرف عمرش رو بهش زد...خیلی ناراحت شد ولی نه از دست طرف!جدا از اون ناراحت نشد گذاشت پای بچگیش ولی...خیلی خودش رو کوچیک کرده بود خیلی قاطی...

جدا مستحق بد و بیراه بود؟جدا اشکالی داشت اگه کسی از روی بچگی چیزی بهش می گفت و ...این سرزنشا متوجه اون می شد؟؟
یکشنبه 24 تیر 1386

یه لحظه قاطی کرد و در بلاگ فکاحیشو تخته کرد...دل خودش و یه عده سوخت بعدش...حیف شد!

جدا چرا هنوز به کلی احساسات ناخوشایند مقطعی عادت نکرده بود؟

 

همش رو مدیون تنها و بهترینش بود...کسی که می ترسید بازم باهاش...آخه مگه دوسش نداشت؟مگه راهی رو که می رفت درست نمی دونست؟پس چرا منعش می کرد از راه خودش؟؟؟

شاید اونقدر دوسش داره که جرات نمی کنه راهی رو که هنوز به سلامت به آخر نرسوندش جلو پای رفیقش بذاره!هلش داد سمت راهی که پر کثافت بود ولی آروم بود...چون رفیقش رو میشناخت و بهش ایمان داشت!قاطیه کثافتا نمی شه!مطمئن بود...یه روز برمی گشت و دست اونم می گرفت و ...مطمئن بود که تا اون موقع تو کثافتا فرو نمی ره!

 

نمی دونست این رو برای چی درست می دونه...شاید چون این رفتار رو پیش خودش به کسی نسبت می داد!کسی که این لطف بزرگ رو در حقش شاید کرده بود...به قیمت خورد شدنش!

دودل نبود اول ولی کم کم...جدا این کار رو در حقش کرده بود؟چرا فک می کرد طرف منجیه؟کاراش واقعا بزرگوارانه بود ولی خود طرف هم به قصد بزرگواری ...

همین خیالا دیوونش کرده بود و هنوز هم که هنوزه کلافست...قضیه به این سادگی هم نبود...بین این آره و نه یه دنیا فاصله بود...اگه قصد و حرف دلشون یکی بود همه چیش رو فداش می کرد!ولی اگه یکی نبودن چی؟تف هم نمی شد به روش انداخت...

این مسائل هم با همین آدم بودنه درهم نسیبش شده بود!

وقتی قاطیه آدما می شد باید پیه این چیزا رم به تنش می مالید خب ...

کاش می تونست بخونه فقط یه خط از نوشته هاشو...یه سوال !خصوصیات یه منجی چی میتونه باشه؟؟؟

شنبه 23 تیر 1386

هنوز داره سعی می کنه یاد بگیره چجوری باید کنار اومد ...

دریایم و نیست باکم از طوفان...دریا همه عمر خوابش آشفتست...

تشتشو شبیه همون دریاهه دید!سعی کرد یعنی...سعی کرد چون می خواست یکم خودشو...ولی نمی تونست!بازم تو همین آب راکد می دید خودشو...بره کی چی؟بچرخه که چی؟با موجا همراه شه که چی؟بالاخره سر موقش می پرید بیرون...

 

اول فک کرد که نقشش اینه که حواسش رو جمع کنه و شرایط قبلی رو مهیا کنه تا سر موقش با یه زاویه ی درست بپره که به یه توده ی پرفشار نخوره و دوباره پرتش کنن تو همون تشت...یه مدت قبول کرد اینو چون حوصله نداشت  به بقیش فکر کنه...ولی وقتی از سر دلدرد یه سری به افکارش زد دید که نه!

همون چیزی که برای توجیهش از راه زاویه وارد شده بود نقض میکرد برگشت رو!

 

توجیه؟یه جورایی نیازش شده بود...برا با آدما بودن باید یاد می گرفت این فن رو...و واقعا استعدادش در این زمینه شکوفا شد!طوری که حالش بهم می خورد از یادآوری اینکه با چه ترفندی توجیه می کنه...اول کمی حسادت کرد به اونایی که اینقدر حقه بازی بلد نیستن تا سر خودشون رو هم کلاه بذارن...کسایی که بلد نبودن!

ولی اونا توجیه خدادادین...کسایی که احمقی مثل اون می تونست هر طور می خواد توجیهشون کنه در حالی که به زور جلو خندش رو می گیره...داشت یکم مسخره میکرد پیش خودش که...نه!از اونا بدبخت تر خودش بود...

کسی که دیگران توجیهش نمی تونستن بکنن ولی اینقدر تحت تاثیر قرار گرفته بود که ...

هر کس به طریقی دل ما می شکند...بیگانه و دوست خیالی نیست ولی خودش چرا؟؟؟

یاد بدبختیاش افتاد...چیزایی که به اینجا کشونده بودنش...ذاتش که توجیه می طلبید...خیلی سخت بود اون زمانا!سخت بود ولی عوضش اینقدر کثیف و وقیه نبود...

تو همین فکرا سیر می کرد ...ولی بالاخره تونست خودش رو توجیه کنه که این فکرا نون و آب نمی شه و باید بی خیال شد!

 

 

 

جمعه 22 تیر 1386

خیلی قاطیه آدما شده تازگی...یه جورایی فهمیده جزو اوناس ولی منشاش هنوز براش گنگه...مثل یه قطره آب که آزاد برا خودش تو هوا سیر می کنه ولی یهو از خوب یا بد زندگی نمی دونم کدوم گیر میفته تو یه تشت آب کثافت گرفته و هرچی می خواد در بره بدتر می کشنش پایین...یهو به خودش میاد می بینه باید به بقیه تنه بزنه و بکششون بالا تا به سطح برسه و گه یکم زرنگ باشه شاید بپره بیرون...ولی یه راه دیگه هم پیدا می کنه!یه راه هست ...نمی خواد فعالیت خاصی نشون بده...سرجاش که باشه آدما خودشون جابجاش می کنن و این وسط زیاد کاری از دست خودش بر نمیاد...جدا نمیاد!

قاطی شده و الان فعلا تو مرحله ی پایین رفتنه...شاید هرچی بیشتر تقلا کنه دیر تر بره پایین ولی از اون ور اگه بره دیگه رفته و قطعا دیرتر هم میاد بیرون...قانونشه...لجباز لجبازه موضعش هرچی که می خواد باشه!

 

حالا بعد کلی مدت(معیارش ساعت خودشه نه گرینویچ!)...همه کس همیشه همه جور ارزش ندارن...ولی واقعا دارن!شاید...

میشه گول زد آدما رو...قاطیه آدما شده...کاش بزرگ میشد و می فهمید...بزرگ مثل بچگی هاش!مثل اون موقع که قاطی نشده بود و فشار دور و برش کمتر بود...

 

داشتن میگفتن از آدما و میشنید از آدما...اونایی که پریده بودن بیرون از این تشت لعنتی!اونم با افتخار!

یه سوال براش پیش اومد...با آدما بودن مجبورش کرد کمی خجالت بکشه به شخصه!

امداد غیبی یا سگ بگیره جو...؟؟؟

جدا کدوم؟میشه از این تشت تنهایی پرید بیرون؟جو عجب چیز گنگیه جدا...!

   1      2    >>