...گفت و گفت و گفت...چیزایی که به هر دختربچه ای بگی قند تو دلش آب میشه...ولی اون چی! تنها واکنشش نیشخند تمسخر آمیز کجکیش بود که چند وقتی بود جاش گذاشته بود چون آدما زیاد خوششون نمیومد و خودش خسته شده بود...همیشه همراش بود ولی اینقدر خفقان گرفته بود که حتی لبخند تمسخر آمیزشم دیگه نمی تونست بروز بده ولی اون روز جرات پیدا کرده بود...
آخرش به سطوح اومد...چیه مشکلت دخترم؟بپرس!و باز لبخند زد ...لبخندی که به شرم تعبیر شد!اگه روت نمی شه بپرسی بنویس سوالت رو...حس بدی بهش دست داده بود...خیلی احمق فرض شده بود!ولی بعدا تو فکر رفت...شاید چون ...احمق بود جدا!
روم که میشه...خب اینایی که گفتی که چی؟؟؟مهمه یعنی؟الان باید خوشحال باشم؟به نظر میاد باید راه سعادت رو انتخاب کنم قطعا نه؟؟؟
کارد می زدی خونش در نمیومد!یعنی چی؟آره یعنی چی!که چی؟بدبخت شم به درک...مگه اینا بدبختیه؟مگه غیر این خوشبختیه؟تو مسئولی!من نباشم یکی دیگه خب که چی؟؟؟خواست بگه دیگی که برا من نجوشه بذار کله ی سگ...ولی دید که هنوز فک نکرده راجع به اینکه با این مسئله موافقه یا نه!
و گفت که مسئوله و تو یه راهی قرار گرفته و داره به سمتش میره!
پس خودش چی می شد؟گفت که حالا بذار هر کی می خواد منو هدایت کنه منم جلوش وا میستم ببینیم زور کی میچربه!
از بحث با طرف زیاد...سعی کرد متقاعد کنه خودش رو و تمومش کنه...وقتش دیگه تموم شده بود و صدای بقیه در اومده بود...چند ثانیه ای متقاعد شد و تونست از جاش پاشه و بره سمت در...متقاعد شد که ماموره و کور و کر و لاله تا بتونه به هدف برسه!و به موقش خواهد فهمید...به خودش اجازه داد چند ثانیه متقاعد شه چون به زمان اعتقاد داشت به عنوان یه بعد!میشه جابجا شد توش و ...
برای چی به دنیا اومده بود؟شاید محض تفریح و تفنن یه عده! زیاد خوشایند نیست...هنوز می شد زندگی کرد بازم!زمان متوقف نشده بود...



