الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 21 تیر 1386

...گفت و گفت و گفت...چیزایی که به هر دختربچه ای بگی قند تو دلش آب میشه...ولی اون چی! تنها واکنشش نیشخند تمسخر آمیز کجکیش بود که چند وقتی بود جاش گذاشته بود چون آدما زیاد خوششون نمیومد و خودش خسته شده بود...همیشه همراش بود ولی اینقدر خفقان گرفته بود که حتی لبخند تمسخر آمیزشم دیگه نمی تونست بروز بده ولی اون روز جرات پیدا کرده بود...

 

آخرش به سطوح اومد...چیه مشکلت دخترم؟بپرس!و باز لبخند زد ...لبخندی که به شرم تعبیر شد!اگه روت نمی شه بپرسی بنویس سوالت رو...حس بدی بهش دست داده بود...خیلی احمق فرض شده بود!ولی بعدا تو فکر رفت...شاید چون ...احمق بود جدا!

روم که میشه...خب اینایی که گفتی که چی؟؟؟مهمه یعنی؟الان باید خوشحال باشم؟به نظر میاد باید راه سعادت رو انتخاب کنم قطعا نه؟؟؟

کارد می زدی خونش در نمیومد!یعنی چی؟آره یعنی چی!که چی؟بدبخت شم به درک...مگه اینا بدبختیه؟مگه غیر این خوشبختیه؟تو مسئولی!من نباشم یکی دیگه خب که چی؟؟؟خواست بگه دیگی که برا من نجوشه بذار کله ی سگ...ولی دید که هنوز فک نکرده راجع به اینکه با این مسئله موافقه یا نه!

و گفت که مسئوله و تو یه راهی قرار گرفته و داره به سمتش میره!

پس خودش چی می شد؟گفت که حالا بذار هر کی می خواد منو هدایت کنه منم جلوش وا میستم ببینیم زور کی میچربه!

از بحث با طرف زیاد...سعی کرد متقاعد کنه خودش رو و تمومش کنه...وقتش دیگه تموم شده بود و صدای بقیه در اومده بود...چند ثانیه ای متقاعد شد و تونست از جاش پاشه و بره سمت در...متقاعد شد که ماموره و کور و کر و لاله تا بتونه به هدف برسه!و به موقش خواهد فهمید...به خودش اجازه داد چند ثانیه متقاعد شه چون به زمان اعتقاد داشت به عنوان یه بعد!میشه جابجا شد توش و ...

 

برای چی به دنیا اومده بود؟شاید محض تفریح و تفنن یه عده! زیاد خوشایند نیست...هنوز می شد زندگی کرد بازم!زمان متوقف نشده بود...

چهارشنبه 20 تیر 1386

تنهاست!

آروم رو صفحه کلید دست می کشه و خاکی رو که سر انگشتاش نشسته فوت می کنه...نمی دونه از کجا باید شروع کنه...

بازم دچار روزمرگی شده...کی گفته اصلا روزمرگی بده؟خب خیلیا قطعا!

هر روز با صدای اذان از خواب پا میشه اذان ظهر البته...با این حال شب حتی حوصله ی فک کردن به کارای دیگه زیادی عقب موندش رو هم نداره و حتی مرور روزی که گذشت!دیگه فکراشم تکراری شدن...تا سرشو میذاره خوابش می بره!

 

یه روز خواست خودشو بکشه...(یه لیوان بزرگ چای پرنگ بدون قند)

از این یه روزا زیاد بوده تو زندگیش ولی این یکی فرق داشت...آخ جون بالاخره یه تفاوتJ

همیشه این فکر رو حس گناه نسبت به آدما براش کامپایل میکرد ولی این دفه دیگه از آدما بریده بود...هیچ وقت نرسیده بود حتی به قسمتی که از خدا می ترسم...همیشه پشت سد آدما مونده بود...

این دفه گذشت و از خودش پرسید جدا از خدا می ترسی حالا؟یا اینم یه کلیشست؟؟؟(هوا گرمه ولی چسبید...شاید چون دلش یخ زده بود!)

شنیده بود که خودکشی گناه داره چون طرف به رحمت خدا امید نداشته!

نصف آدما حداقل به خاطر ترس از گناه و جهنم خودشونو نمی کشن نه ایمان به گشایش الهی...اینا یعنی گناهشون کمتره؟؟؟

کاش اونقدر به مغفرت خدا ایمان داشت که...

 

خواست بپوشونه این ضعفو...یاد حرف کسی افتاد!یه منجی که دیگه حتی به توهم نبودنش هم شک داشت!

دختر خودکشی کار آدمای احمقه!

راس می گفت؟؟؟بازم سستیشو توجیه نمی کرد!کی از اون احمق تر؟؟؟

گذاشتش به حساب یه امید...چیزی که عادت داشت همه چی رو سرش...

 

واقعا دوست خوبی بود براش ولی ترسید...ترسید ایمان دوستش از اون قویتر باشه و استدلال اون احمقانه!البته بیشتر ترسید حسودیش بشه بعدا...حسادت آفت دوستیه...

 

هنوز زندس به نظر میاد البته...شک داره هنوز و جدا نمی خواد که...خیلی بدبخته!

 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد...

 

 

<<    1      2