Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 31 مرداد 1386

بهش گفت که بالاخره یه روزی حجت برای همه تموم می شه!...پرسید حجت یعنی چی؟؟؟گفت درست نمی دونم!یه جور موقعیتی پیش میاد که آدم دیگه اونجا از رو ایمان موروثیش عمل نمی کنه!یا نمی تونه بکنه...اونجاس که هر کس با هر چیزی که خودش ریخته تو چنتش باید بره جلو و تصمیم بگیره...خودش هم اینو از کسی شنیده بود...اینو در جواب رگبار سوالاش گفت!اینکه برای همه این حجت هست؟نشونه هاش چیه؟آدم از کجا باید بفهمه؟؟؟لازمه بفهمه اصلا؟؟؟اگه گذشته باشه و غافل بوده باشه چی؟؟؟و ...کلی سوالی که باید جوابی پیدا می کرد براشون تا بتونه تصمیم بگیره اینم قاطیه مخیلاتش بکنه یا نه!

به نظرش آدمای با جسارت بزرگ میان و آدمایی که گناه نمی کنن محض ترس از خدا و بهشت و جهنمش از سگ پست تر و کثیف ترن...آدمی که تو ته لجن و کثافت دست و پا می زنه و لحظه ای پشیمون میشه شرف داره به کثافت زاده ای که تموم عمرش به خاطر یه ایمان موروثی دست از پا خطا نمی کنه...یه جورایی اصلا توهین به خدا می دونه اینو...کدوم خدا رو حالا بعدا راجع بهش فکر خواهد کرد!

و حالش از خودش بهم می خوره زیاد...احساس حقارت می کنه!احساس می کنه یه ترسوی بدبخته...از اینجا مونده و از اونجا رونده...

کسی که می دونه ترسو بودن چه ننگ بزرگیه و باز دست هرچی بزدله از پشت بسته...شاید هم...

می خواد ول کنه بکنه از هر چی که بهش دادن!از اسلام و دین و ایمونی که بهش رسیده...حالش بهم می خوره از اینکه به خاطر ترس از چیزایی که بهشون ایمان نداره و فقط تو کلش فرو کردن به خاطر باید و نبایدهایی که براش گذاشتن...

می خواد بکنه ولی نمی تونه...یه جورایی انگار این دین و ایمونه مچ پاشو گرفته و ولش نمی کنه...انگار پنجه هاش رو فرو کرده تو قلبش و نگهش داشته...انگار با رشته هایی از جنس پوست و گوشت خودش بستنش و این رشته ها هر کاری می کنه پاره بشو نیستن...از جنس خودشن آخه!

جدا نمی دونه ترسه یا چیز دیگست...چی ممکنه این بلا رو سرش اورده باشه؟؟؟اینا که سفت چسبیدنش مانع پریدنشن یا ...حتی اگه خیرش رو هم بخوان باید ولش کنن!باید بذارن خودش بره و انتخاب کنه...بره و یا بر نگرده یا برای همیشه برگرده!

یا صفر یا یک!از بلا تکلیف بودن حالش بهم می خوره!چیزی که یه جورایی شده تنها تجربه ی زندگیش...

 

کاش منجیش بود...شاید فقط اون بتونه آرومش کنه...کسی که رفت تا ته خط و برگشت...کسی که برگشت شاید فقط به خاطر اون...

یه جورایی داره یه ارتباطایی برقرار می کنه با این حجت!آره...شاید...شاید اون حجت زندگی منجیش بود!حداقل حجت یه چجیزیه تو همین تریپا...

حجت اون کی می رسه؟

نا خودآگاه یه حسی پیدا کرده نسبت به این جریان حجت و...قبول نداره کسی رو که می خواد حجت رو بهش تموم کنه...ولی نگران تموم شدن حجتو غافل موندنشه...کار همون ریسموناست انگار!

جدا باید بره بمیره...

چهارشنبه 31 مرداد 1386

دیگه حالش داره از این همه لجبازی ها و بچه بازیهاش بهم می خوره...آدما خیلی نفهمن!بیشتر از اونی که بشه تصور کرد...آخه چه هدفی می تونن داشته باشن از تحمل کردن یه لعنتی مثل اون؟؟؟چرا خیال خودشون و اونو راحت نمی کنن؟

با آدمای لجباز بیشتر و بهتر کنار میاد...وحشتناک از دستشون عصبی می شه ولی عوضش پایه ی لجبازین...البته اونقدر بدبخته که از لجبازی کردن با لجبازترینا هم عذاب وجدان بهش دست می ده...اون طرف لجبازه این باید آدم باشه!باید تازه جلو لجبازیه طرف رو هم بگیره...ولی خیلی احمق می شه این جور مواقع!

می گن آدمای افسرده کلی از هر چیزی عذاب وجدان بهشون دست می ده!شاید درست باشه ولی خب...شاید بهتر باشه بگن آدما وقتی می فهمن چه کثافتایی هستن و بازم نمی تونن خودشون رو آدم کنن افسردگی بهشون دست می ده!

یه مدت بد افتاده بود دنبال کارش...احساس کرد که اگه قرار باشه کاری براش انجام شه فقط خودش از عهدش بر میاد...این بود که رفت و کلی خوند...کتاب خوند و خندید و تمسخر کرد و لجبازی کرد و نا امیدتر از قبل...آخه مثلا یه حالتی رو توضیح داده بود...این قبول!بعد می گفت که این حالته در اثر چی به وجود میاد!که می دونست اینو...بعد می گفت که علائمش چیان که خب تابلو بود...بعد چیزای مفید این حالت رو می گفت و چیزای مضرش رو...و بعد پیامداش رو می گفت!خب تا اینجاشو که همه رو می دونست...حالا اینا که گفتی درست باید چیکار کرد تا حل شه مسئله؟تو کتابایی که بخشی برا گفتن این پیدا می شد توش نوشته بودن که این حالت اگه افراط شه توش خیلی بده و سعی کنید بچه های خوبی باشید و دیگه این کارو نکنید!دستشون درد نکنه...

این وسط فقط احساس می کرد که با تمام سرفصلای کتابای روانشناسی ارتباط برقرار می کنه!و جدا چه افتخار بزرگیه!

تصمیم گرفت بره روانشناسی بخونه به شخصه آخه بد درگیر شده بود و می خواست خلاص شه!ولی بعد دلش سوخت برا آدما و جامعه ی بشریت...گناه دارن خدایی...البته این به معنای انصراف کاملش نیست!

می تونید دست به دعا بردارید...

خب یکم هم آدما باید درکش کنن...نباید؟نه خب!مشکل خودشه به کسی هم ربطی نداره...حداقل به اکثر آدما!

دوشنبه 29 مرداد 1386

شاید!یه اتفاق کلی بد...یا کلی خوب از جهاتی...کسی که نمی دونه از یه اتفاق باید خوشحال بشه یا ناراحت و حتی توهم هیچ کدوم رو هم نمی تونه بزنه هدفش از زنده بودن چی می تونه باشه احتمالا؟؟؟

خدایی گناه داره!دلم می سوزه براش...یه پهلو ترین واقعه ی قرن براش ابعاد افلاطونی داره!تازه فقط تو سه بعدی که شعورش می رسه بهشون!

چقدر آدما فرق دارن با هم...بعد دیدن فیلم تمام تنش کهیر زده بود ولی پشت سریاش تمام مدت داشتن ریسه می رفتن از خنده...می گن یه عده که همین تفاوتاست که زندگی رو قشنگ می کنه...کلی تفاوت!هی پسر فکرشو بکن...

جدا زندگی رو قشنگ می کنه حالا؟شاید یه جنبشایی به وجود بیاره...کمی علاقه...کمی نفرت...کمی تکاپو...کلی تکاپو...حالا اینا خوبن؟نبودن یعنی چی می شد مثلا؟؟؟اصلا مگه بودنشون دمب همین تفاوتاست؟؟؟

خب حالا باز اینجا می رسیم به علت و معلولی که کلی آدم کلی وقته کلی بهش اعتقاد دارن ولی مثال نقض براش پیدا شده می گن!و کلی صداش رو در نیاوردن شاید به خاطر منافعشون شاید هم به خاطر اینکه هنوز درست حسابی تناقض اون مثال نقضه ثابت نشده...

اگه تفاوت نبود کلی آرامش بود...کلی ثبات بود...می گندید زندگی؟؟؟دریا آبش ساکنه ولی نمی گنده چون کلی بزرگه...ولی خب دریا موج داره ...موج به خاطر باده...باد به خاطر اختلاف دماست و ...و بازم اختلاف...البته بازم نمی تونست اختلافو یه جورایی دوست داشته باشه!آخه یه سوال فنی داشت...دریا بدون موج می گنده؟؟؟متاسفانه دریای بدون موجی نه دیده بود و نه راجع بهش شنیده بود...می شد یه جورایی بسط داد مسائل رو ولی خب به شخصه هزاران مثال نقض برای این مورد دیده بود...

وای چه وحشتناک!بسط دادن مسائل رو دوست نداره و در عین حال کلی مجبوره و گاه نا خود آگاه مثائل رو بسط می ده!و حتی اعتماد نکردن به مسائل بسط داده شده خودش یه جوری بسط مثالای نقضه!و بهتره بره بمیره انگار!

می گن طبیعت یه نظم کلی خاص داره!و اونم تا حدی اوقاتی موافق این مسئلست جدا!این بسط دادن نظم های کوچیک نیست ولی؟؟؟

و البته پدیده ها رو بسط می دن چون روی نظم دنیا حساب باز می کنن...و جدا داشت حالش بهم می خورد از این کلمه ی بسط و این همه تکرارش...قیافه ی زشتی داره!

می گن همه چیز به سمت بی نظمی داره می ره!و کاملا علمیه اینکه می گن زندگی هم زندگیای قدیم!بچه هم بچه های قدیم!آدما هم آدمای قدیم...حتی دیگه آب و هوا هم آب و هوای قدیم...و قدیمیا کلی خوشبخت تر بودن گویا!

چرا آدما اینقدر خودشون رو می کشن تا منظم باشن؟می خوان با طبیعت مبارزه کنن؟یه پدیده ی ذاتیه انگار!و آدمای نا منظم تسلیم شدن یعنی؟یا شاید کنار اومدن با طبیعت؟باید روش فکر کنه البته!ولی نخواهد تونست...چون آدم تنبلیه و از طرفی می خواد اینو توجیه کنه و از طرفی خودش دست خودش رو خونده و از لج خودش هم که شده می خواد نظم آدما رو بکوبه تو سر خودش...و من یکی که اعصابم از دستش خورد شده دیگه!گور باباش بره تا کنار بیاد با خودش!

خب مسئله رو پس باید غیر مستقیم حل کرد!حالش جدا از پیچیده کردن مسائل بهم می خوره و محکوم می کنه این حرکت رو ولی از طرفی یه جورایی باهاش کنار میاد چون در عمل گاهی حل مسائل کلی تر آسون تره!اگه ممکن باشه البته که نیست!ولی شاید در حد توجیهات اعمال روزانه...

و حالش کلی از این شعار گرایی خودش و همین لغت شعار گرایی بهم می خوره!

خب حالا تکلیف آدما چیه این وسط؟قراره با دنیا به قول خودش زندگی کنن یا قراره این زندگی براشون یه مبارزه باشه تا لذت ببرن ازش؟؟؟اصلا باید یه قاعده ی کلی باشه؟آدما هم از آرامش لذت می برن هم از مبارزه!و یه آن خوشحال شد چون دید فقط خودش در کشمکش نیست!همه ی ملت یه جورایی درگیرن...ولی بعد کلی گرفته تر از قبل شد چون همه ملت شعورشون در حدی بوده که بتونن انتخاب کنن!ولی اون...خواست خودش رو گول بزنه بازم و یه آن گفت شاید اونا فقط به یه طرف قضیه پی بردن و غافلن و ...از این حرفا که یه عده روشنفکر می زنن و کلی آدم هم برای اینکه بگن خیلی فهمیدن هی تکرار می کنن و حالش از خودش به هم خورد!جدا فقط یه توجیه احمقانست...غیر اینه؟حتی این روشنفکرا هم وضعشون از اون بهتره چون دست خودشون پیش ودشون رو نشده گویا!یا حداقل روشون زیاده...البته باز تا وضع خوب رو چه شکلی بشه فکر کرد روش...

فکر!حالش از این لغت بهم می خورد و از طرفی از اینکه احساس می کرد حالش باید از واژه ی فکر بهم بخوره حس وحشتناکی داشت...

چه می شه کرد!شاید باید ساخت و شاید باید گشت و شاید هم باید مرد!

یکشنبه 28 مرداد 1386

شاید فقط یه توهم بود!واقعا گنگ بود...یه خیال شاید...یا جدا خودش بود!ولی هر چی بود یه نشونه بود...یه نشونه که خیلی چیزا رو نشون می داد بهش...و از همه مهم تر اینکه یه جای دنیا برای یه نفری مهمه...حتی شاید اون یه نفر خودش باشه...

مهمش اینه که چیزی رو که از ته دل خواست بهش رسید...

اولش نفهمیده بود و کلی دپ و...ولی یه آن یه جرقه!

خوشحالیش زیاد طول نکشید...یعنی تا حالا چند بار نشونه ها رو دیده ولی...

دلم براش می سوزه...

یه چیز خوب!شاید هم خیلی بد...

می گن شیطون تسلطی رو پیشامدا نداره!ولی یه سوال:کدوم شیطون؟؟؟

این پیشامدا جدا خوبن یا می تونن بد باشن یا...اصلا فقط پیشامدا صرفا برای سرگرم شدن ما و شما!محض تفریح مثلا...

!

یکشنبه 28 مرداد 1386

آدما همه...دور و بر هر کسی کلی از آدمان که کلی دروغگوان...و کلی بدبخت...

جدا لازمه برای خودش چارچوب درست کنه؟اصلا کار درستیه؟اولین و بهترین دوستش باهاشه چون تا حدی کمتر از بقیه چارچوب داره!البته دوستش هم از نظر آدما زیاد تعادل روحی نداره...تا همین جاش هم به حساب جوونی و نادونی و بحران شخصیتیشون از تیمارستان در رفتن!احتمالا شما هم موافقین...

یه آدم ترسو و ضعیف و کثیف و هوس باز و با آی کیو در حد حلزون یه نصیحتی کرد بهش...گفت که زندگی مثل آشپزی می مونه!هر چی بیشتر براش مایه بذاری و صبر داشته باشی خوشمزه تر می شه!

احساس خیلی بدی بهش دست داد...حتی اونم راه زندگیش رو فهمیده بود...با همه ی کثافت کاریاش و ترساش و ضعفاش ولی خوشبخت بود...تنش لرزید!

شاید سرزنشش کنید به خاطر صفاتی که برای توصیف طرف به کار می برد ولی جدا همش درسته!طرف رو کاملا میشناسه!از وقتی به دنیا اومدن تا امروز بیخ نفس هم بزرگ شدن و بازی کردن و در کمال صداقت درد و دلای بچه گانه کردن...با هم خندیدن...گریه کردن...همش رو واضح یادشه فقط یه قسمتش جدا گنگه! کی اون اینقدر ازش جلو افتاده؟وقتی که درگیر بوده با خودش سر اینکه خودش رو گول می زنه یا اینکه این فکر که خودش رو گول می زنه یه حقه ی کثیفه...

کاش اونم زندگیشو می کرد...کاری که مدتی انجام می داد و خوبم از پسش بر اومده بود...با کمک تنها و بهترینش البته شاید...ولی باز درگیر شده بود...

این بار هم باید همین طور تمومش می کرد؟اونوقت دفعه ی بعد چی؟؟؟

بازی کثیفی بود که درگیرش شده بود و راهی جز تموم کردن بازی پیش رو نداشت انگار...عقب نشینی یعنی شکست ولی کاش حداقل فرصت این شکست زود هنگام رو داشت...محکوم بود که تا آخر بازی کنه یا ببره که البته بعید به نظر می رسید...کاش هیچ وقت واردش نمی شد!تقصیر خودش نبود البته1به هیچ وجه...

شاید یکی از بزرگترین دلایلش چیزی بود که گاهی در مقابل دیگران بزرگترین شانس زندگیش می خوندش...یه شانس جدا بزرگ...این از اون اندک مواردیه که جدا بهش اعتقاد داره...شانسی که به اونو و چندین نفر دیگه داده شده و هر کدوم یه جور از این فرصت استفاده کردن!عده ای به اوج رسیدن!عده ای سقوط کردن...بعضی مثل اون هنوز معلقا...بعضی رو به پیشرفت و بعضی رو به زوال!البته در کل کسایی که با سرعت راهو پیش نگرفتن بازندن!به مقصد رسیدنشون به نظر غیر ممکن میاد...عده ای هم چشمشون رو این فرصت بستن و خودشون رو زدن به اون راه!قاطیه جو نشدن و تو جنبه های دیگه پیش رفتن...

به چشم دیده منکر خدایی رو که مسلمان شد!اول راه نسبت به اون جلوتر بود و مسیر رو با هم رفتن!به کفر محض رسیدن و بعد به سمت بالا سعی در حرکت داشتن ولی اون جا موند!شاید چون این حرف درسته که رو یه ویرانه نمیشه یه عمارت جدید بنا کرد!چون اون خرابش رو کاملا خراب نکرده بود تا از نو بسازه!

دلیلش دقیقا همینه!

و حالا که فکر می کنه می بینه به خاطر ترس بوده!چون می ترسیده ...چون جرات نداشته!حالش از خودش به هم می خوره...به خاطر ترس از دست دادن یه مشت آشغال پوسیده ی کثافت فرصت یه ریسک واقعا عالی رو از دست داده!

اینقدر پست و حقیره که با اون آشغالا هم می تونه خودش رو گول بزنه و ارضا کنه!و این کلی بده...می ترسید و می ترسه چون اونا براش یه کارایی دارن هرچند کاذب!

 

بالاخره فهمید1باید این ترس رو از بین ببره!وگرنه هیچ چیز درست نمی شه اما...باز هم می ترسه...الان وقتشه؟فرصت مناسب رو از دست داده و الان وقت تحول روحی نیست احتمالا...ولی شاید بعدتر بیشتر درگیر زندگی شه و حسرت فرصت از دست داده ی امروز رو بخوره!

باید تصمیمش رو بگیره!

یا خراب کن و از اول بساز یا رهاش کن!اینجوری نصفه نیمه هم از زندگیه حیوونیش میفته هم از آدم شدنش...

باید انتخاب کنه ...و وقت بیشتر از اون که فکر کنه کمه...

باید تصمیم بگیره...وای چه باهوش!خودش تنهایی به این نتیجه رسیده یا امداد غیبیه؟

یاد یه چیزی افتادم...می گفت که:

یه یارو داش تو تلویزیون می گفت از حال و هوای جنگ و بچه ها و ...و اینکه این جسارت ها و دلیری ها فرای توان یه انسانه و امداد غیبیه!

اولین فکری که به ذهنش رسید این بود:امداد غیبی یا سگ بگیره جو نگیره؟؟؟ جوگیری هم شاید یه امداد غیبیه!

غیب هم چیز جالبیه...ابعادی از فضا که اکثرا شعورمون بهشون نمی رسه...

جدا حیف نیست این همه چیز جالب و قابل تفکر رو ول کنه برای یکم زندگی؟

یا شاید ارزش زندگی بیشتر باشه از صرفا یه مشت افکار و دیگه تهش حرف!

کدوم رو باید انتخاب کرد؟؟؟

چهارشنبه 24 مرداد 1386

  ...چرا آخه این بشر آدم بشو نیست؟؟؟

آدم جلو مامان نزدیک ترین دوستش می شینه از همچین چیزای احمقانه ای حرف می زنه؟؟؟پس فردا ننش میگه این حرفا رو این تو کله ی بچه ی من ریخته!ولی خب انگار مهم نیست...

یه گریز کوچولو زد...خیلی دختر بدی شده تازگی!می خواست یکم آروم شه...ولی نه انگار نمی شد!بعد چند ساعت بعد کلی نا امیدی داشت بر می گشت که...

آروم شد!یه جورایی گول زد خودش رو...جوونی رو دید که از یه جای خیلی وحشتناک رفته بود بالا و دم غروب با هزار زحمت داشت بر می گشت...ارتفاع کم بود جدا!در حد یه تپه ولی جدا راه خطری بود...

همه داشتن طرف رو مسخره می کردن و عقلش کلی زیر سوال رفته بود!ولی اون احساس خوبی نسبت به اون جوون و عملش پیدا کرد!چون کاری رو کرده بود که خودش ترجیح می ده...آخه اصلا دوست نداره از راه صاف بره بالای کوه...به قله رسیدن هیچ اهمیتی نداره براش!مهم اینه که تو مسیر به قول خودش حال کنه...تو زندگیش هم همینجوریه...ولی...

باز هم ادما!حالش دیگه ازشون بهم می خوره!

شاید بهتر باشه کله ی خودش رو بکنه!پول تو جیبیش رو از تدریس خصوصی فیزیک در میاره و 4شنبه امتحان داره چون فیزیکش رو افتاده!

خیلی به سرش می زنه خودش رو از همه چیز یه جوری خلاص کنه!ولی خب اینم باز یه جور گول زدنه!از نوع خیلی بدش...

چرا آدما جلوش جبهه می گیرن؟اونا هم دارن گول می زنن خودشون رو؟چه پدر کشتگیی پس باهاش دارن؟

 

گفتش که اعتقاد داره که تو هر کسی یه چیزی بارز تر از بقیه ی چیزاست...جدا اعتقاد داره؟درسته؟باید روش فکر می کرد!

هنوز اصول اولیه فکرش رو انتخاب نکرده!خدایی در نظر بگیره...نگیره...و کلی چیز که هر دفعه قبل فکر کردن کنار هم می چینه تا با اونا فکرش رو بسنجه...

دیگه از این مدل فکر کردن حالش به هم می خوره...یه لحظه احساس می کنه دوباره فکر نکردن مطلق رو ترجیح می ده ولی نه!دوست داره و کلی نیاز که فکر کنه...شاید هم داره خودش رو گول می زنه!اگه می خواست تلاش می کرد و طرز فکر کردنش رو عوض می کرد...ولی خب...شاید جدا راهش رو نمی تونه پیدا کنه!شاید سستیش به خاطر نا امید بودنشه نه سست بودن خواسته ی قلبیش...

چیکار میشه کرد؟؟؟زندگی احتمالا...!

یه مشت نمی دونم کمتر یا بیشتر آدم می بینه که بد اعتقاد دارن!نمی دونه کمتر یا بیشتر چون فقط ظاهرشون رو می بینه...

البته دیده آدم معتقد!شاید از همه بیشتر به اعتقاد یه نفر که یه شب تو جمکران دیدش مطمئن باشه ولی از صحت عقلیش...طبق معمول جاهایی سرک می کشیدن که هیچ کس دیگه از یه کیلومتریش رد نمی شه!نشستن یه گوشه که چیزی بخورن...یه صدای سوزناکی آروم به گوششون رسید...خیلی آروم بود...خوب گوش دادن...بعد چند دیقه ...ساعت ها ساکت نشستن و فقط گوش می دادن...

دیگه طاقت نیاوردن...پاشدن رفتن یه جای تاریک!جایی که تا صبح هیچ کس دیگه حتی از طرفش هم رد نشد و حتی نتونستن فکر کنن...شاید مهم نباشه که طرف عقلش سالم بود یا نه...مهم شاید ته دل خودش بوده و کلی اعتقادش...

رفته بودن جمکران و کلی خندیدن...کلی مسخره کردن...از همه ضایع تر پرده ای بود که روش ملتمسانه خواهش کرده بودن برادر عزیز در مقابل امام زمان حداقل معصیت نکن!...ولی آخرش کلی حسرت خوردن و خجالت کشیدن...ولی هنوز هیچ کدوم آدم نشدن!شاید چون راهش رو بلد نیستن...

اون شب کسی سعی کرد که به راه راست هدایتشون کنه!کسی که کلی ورد و دعا ردیف کرد و توصیه کرد!احتمالا دعاهاش فقط به درد گشایش بخت می خورده...خانمی که با یه 4پایه و یه گونی کتاب دعا اومده بود اون وسط نشسته بود و با یه لبخند بزرگ و مسخره مثل کسایی که می خوان تریپ روحانیت بیان نصیحت می کرد!دخترم خندیدن تو مسجد مکروهه!معصیت داره!و کلی موجبات خندشون رو فراهم کرد...با اون صورت سفید و نورانی یه جورایی ناخودآگاه حالشون رو به هم می زد!وحشتناک بود...

رفتن سر چاه و باز هم نا امیدتر از قبل برگشتن...اومده بودن به خیال خودشون دنبال یکم دلخوشی...که شاید یکم آدم شن و تحت تاثیر روحانیت محیط و ...موقع نماز خوندن یه دفعه که رفتن و قایم شدن یه گوشه چون جدا حسش نبود...و یه دفعه هم که خوندن شکسته نخوندن!از سر لجبازی شاید...شاید هم جدا یادشون نبود...حوصله ی تظاهر نداشتن...اینقدر دیده بودن که دیگه جدا بریده بودن...

و از اونجا هم نا امیدتر از همیشه برگشتن...با کلی حسادت البته!

اونا خودشون رو گول می زدن یا دیگران؟؟؟امیدوارم که جواب اونا باشن!

شنبه 20 مرداد 1386

نمی دونه دردش چیه...فقط می دونه که خیلی حالش گرفتست...

چند بار هر طور بود جمع و جور کرد خودش رو...ولی آدمای دور و برش هی باز سرکوفت زدن...هی بی اعتنایی کردن...هی به روش آوردن...

اشکاش نا خود آگاه دارن میان...حتی دیگه حوصله ی مخالفت و کل زدن هم نداره و شاید این عجیب ترین اتفاق قرن باشه!سر هیچیه ناراحتیش...هیچ مسئله ی خاصی تو کلش نیست و هیچ اتفاقی هم نیفتاده...شاید همه چی اینقدر رو هم جمع شده که...

از دوستاش کمی پول قرض کرده!قولش رو گرفته یعنی...فکراشو کرده!می خواد بره مواد بگیره و خودش رو گیر بندازه...اینطوری مسیر زندگیش عوض می شه ...

فرصتی برای به آرامش رسیدن پیش رو داره...اگه ازش نگیرنش فقط...

مهم نیست دیگه کیه...چیه...چرا...دیگه هیچ چرایی براش وجود نباید داشته باشه!دیگه فقط شاید باید با کله بپره تو تشت!

یکی از بزرگترین تفریحاتش از بچگی زیرآبی رفتن بدون نگه داشتن هوا تو ششاش بوده!یه نبرد جالب و واقعی!

دوشنبه 15 مرداد 1386

زندیگ داره میگذره همین جور...

حس بدی داره!داره پیر میشه ولی بزرگ نمی شه...احساس می کنه خیلی عقب تره از کسی که چند ماه دیگه 17 سالش تموم میشه...

هیچ فکر و احساس خاصی نداشت البته بازم آرامشی در کار نبود...چون عذاب وجدانه همچنان گریبانگیرش بود...بیچاره!طفلی گناه داره نه؟

کارش با دلسوزی من و شما راه نمیفته...همش دست خودشه...کاش فقط یه شانس...یه اتفاق...یه جرقه...یا لحظه ای توجه...

دوباره رفت تو فکر...فکر چیزایی که بیشتر از هر چیزی به دلش نشسته بود ولی یه جورایی یه حسی نمی ذاشت برگرده طرفشون و دوباره خوشبخت باشه...

شاید چون یک نفر پیدا شد که توسط اونا قانع نشد...احساس کرد اونا یه جورایی کمن...رفت دنبالش که قویشون کنه ولی نشد...

خودش داره بزرگ میشه ولی اونا نه!

یادش افتاد روزی که در جواب کسی که ازش می پرسید خدا رو میشناسی؟؟؟ قاطعانه گفت:

خودمم!نشناختی؟؟؟

اشک تو چشاش جمع شد...دلش هوای اون روزا رو کرد...ولی نه!دیگه براش اهمیت نداشتن!کم بودن یه جورایی انگار...نشون به اون نشونی که ولشون کرد...رفت دنبال اینکه ترقیشون بده ولی نشد!هنوز نشده یعنی...

خیلی بچه شده!از همه نظر...از خودش شرمش می گیره...انگار هرچی پیرتر میشه تو این تشت آب داره پایین تر میره...

خب آره!قانونش اینه!داره میره به سمت آشفتگی و ته ته تشت آب...و دوباره بالا خواهد اومد!لحظه ای احساس رضایت و آرامش کرد...ولی یه سوال!هنوز به جریان اون تشت آبه اعتقاد داره؟؟؟

 

بازم نا خود آگاه از گوشه کنار افکارش یه چیزایی سر هم کرد تا لحظه ای آروم شه و باز از طرفی عذاب وجدان گرفت و بدبین شد...انگار این آرامشه یه جوری هووش بود...

 

احساس گناه می کنه...با اون کارش یه عده ی دیگه رو هم از لحظه ای خنده که می تونست هدیه کنه بهشون محروم کرد...به خاطر اونا هم شده شاید باید ادامه می داد ولی خب...جدا دیگه نمی تونست...خستگی تو همه نوشته هاش موج می زد...دیگه قدرت تظاهر نداشت!

دیگه نه!

یکشنبه 14 مرداد 1386

نسبت بهش دلسرد شده...

یه آقای شیخ اتفاقا جوون و خوش بر و رویی داشت صحبت می کرد راجع به گناهان کبیره...و اینکه دومین گناه کبیره نا امید شدن از رحمت الهیه...راس می گفت!

دوباره یاد فکرای اونروزش افتاد...یه سری زد دوباره بهشون!کاری که در راستای همون گول زدنا و درگیریای درونی سعی داره فرار کنه ازش ولی باز به دامش میفته...

خودشم با این سفسطه هاش درگیر میشه گاهی...مغفرت رو قاطی کار کرد و موضوع رو چرخوند و حالا مونده بود که جدا با کلمات بازی کرده؟

خودکشی بد است چون امید به گشایش الهی را نفی می کند

خودکشی نکردن به خاطر ترس از خدا و جهنم و ...بد است چون امید به مغفرت الهی رو زیر سوال می بره...

حالا اگه تو هر دو جمله رحمت رو میذاشت...

خیلی بدبخته چون دیگه مشکلش فقط سستی ایمانش نیست...برگشته به خونه ی اول...

 

و در پی اون باز هم ماجرا...باید کور و کر و لال میموند و سر می خورد سمت سرنوشت...یا تلاش می کرد برای رسیدن؟رسیدن به چی؟؟؟

اون چیز چی بود؟

کاش هیچوقت این ننگ استعداد پشت اسمش نچسبیده بود...کاش حداقل می فهمید چیکارست این وسط...

 

طرف می گفت حضرت علی گفته:تاریخ زندگی گذشتگان و آیندگان و برنامه ی زندگیتون همه تو قرآن هست...می دونست همه ی اینا رو ولی یه جورایی قدرت نداشت...سست بود...می دونست ولی باور نداشت حتی دیگه به خدا..

همیشه هر وقت احساس نیاز می کنه یه سری اعتقاداتی رو برا خودش سر هم می کنه ...هر فکری می خواد بکنه یه جوری با شرع و دین تو ترازو می کشش و بهتر می تونه خودش رو قانع کنه...دینش رو داره برا وقتی که نیاز داره بهش...

شده اونقدر با تعصب از دین و ایمونش دفاع کرده که...ولی فک که می کنه می بینه انگار سر کل بوده...خواسته طرف رو بکوبه و دهنش رو...

بدون هیچ فکری گاهی اونقدرطرفداری می کنه که طرف هرکی باشه تسلیم شه یا اونقدر مخالفت نه و بد بگه که کلی از احمقای به ظاهر معتقد رو...هر وقت هر جور می خواد هست ولی وقتی با خودشه و کمی می خواد روراست باشه می بینه هیچی نیست...

اعتقاداتش همه عکس العملایین در برابر آدما که البته گاهی شامل خودشم می شن...شاید از اولش اصلا اشتباه شده؟شاید وقتی داشتن یه سری چیزایی رو بین آدما پخش می کردن مثل همیشه خواب مونده بوده...

اینقدر داغونه که حتی نمی تونه فکرش رو ببره سمت به قول خودش تنها و بهترینش...احساس گناه می کنه نسبت بهش...اول باید با خودش کنار بیاد انگار...

همین بی طرفیا و تعصبا باعث شدن کارایی رو بکنه که حتی از فک کردن بهشون حس انزجار بدی دست میده بهش...و غرورش باعث شده گاهی حس تنفری پیدا کنه نسبت به کسی که تمام بدیها رو در حقش تمام کرده و احمقانه ترین زوایای وجودش رو نشون داده بهش...یه جور حسی که می خواد قایم کنه اعمال پلیدش رو و گاه حتی می خواد تنها شاهد رو از بین ببره...

در اوج عصبانیت و خیال خودش آرامش حرف هایی رو زد...چیزایی که هنوزم به نظرش درستن ولی مخاطبشون خودشن نه اون...

بهش گفت بچه ها طرف رو می کوبونن و تحقیر می کنن تا طرف از کردش پشیمون بشه...و خودش داشت مرتب با لحن بدی اون رو بچه خطاب می کرد چون ته ته وجودش یه حسی می خواست بکوبونش...تحقیرش کنه و از کرده هاش پشیمون شه...!

چرا هنوز زندست؟؟؟

جمعه 12 مرداد 1386

دیگه هیچ جا واسه من غربت اینجا رو نداره...

چند کلامی خوند از عزیزی از دست رفته که شاید فقط به خاطر اون بجا گذاشته بود...اونی که هیچ وقت ندیده بودش...

این روزا خیلی با خودش کلنجار رفت و کلی آسمون ریسمون بافت برا خودش...تصمیمش رو گرفته بود!می خواست تنها کسی باشه که باهاش روراسته!آخه می دونی با خودش هم روراست نبود...خیلی وقت بود که از خودشم دو کلوم حرف صادقانه نشنیده بود...باید می گفت اما می ترسید!

نگران بود...کی این کابوسا تموم می شد؟یعنی میشد که...

آلزایمر هم به همه مرضاش اضافه شده...

 

   1      2    >>