بهش گفت که بالاخره یه روزی حجت برای همه تموم می شه!...پرسید حجت یعنی چی؟؟؟گفت درست نمی دونم!یه جور موقعیتی پیش میاد که آدم دیگه اونجا از رو ایمان موروثیش عمل نمی کنه!یا نمی تونه بکنه...اونجاس که هر کس با هر چیزی که خودش ریخته تو چنتش باید بره جلو و تصمیم بگیره...خودش هم اینو از کسی شنیده بود...اینو در جواب رگبار سوالاش گفت!اینکه برای همه این حجت هست؟نشونه هاش چیه؟آدم از کجا باید بفهمه؟؟؟لازمه بفهمه اصلا؟؟؟اگه گذشته باشه و غافل بوده باشه چی؟؟؟و ...کلی سوالی که باید جوابی پیدا می کرد براشون تا بتونه تصمیم بگیره اینم قاطیه مخیلاتش بکنه یا نه!
به نظرش آدمای با جسارت بزرگ میان و آدمایی که گناه نمی کنن محض ترس از خدا و بهشت و جهنمش از سگ پست تر و کثیف ترن...آدمی که تو ته لجن و کثافت دست و پا می زنه و لحظه ای پشیمون میشه شرف داره به کثافت زاده ای که تموم عمرش به خاطر یه ایمان موروثی دست از پا خطا نمی کنه...یه جورایی اصلا توهین به خدا می دونه اینو...کدوم خدا رو حالا بعدا راجع بهش فکر خواهد کرد!
و حالش از خودش بهم می خوره زیاد...احساس حقارت می کنه!احساس می کنه یه ترسوی بدبخته...از اینجا مونده و از اونجا رونده...
کسی که می دونه ترسو بودن چه ننگ بزرگیه و باز دست هرچی بزدله از پشت بسته...شاید هم...
می خواد ول کنه بکنه از هر چی که بهش دادن!از اسلام و دین و ایمونی که بهش رسیده...حالش بهم می خوره از اینکه به خاطر ترس از چیزایی که بهشون ایمان نداره و فقط تو کلش فرو کردن به خاطر باید و نبایدهایی که براش گذاشتن...
می خواد بکنه ولی نمی تونه...یه جورایی انگار این دین و ایمونه مچ پاشو گرفته و ولش نمی کنه...انگار پنجه هاش رو فرو کرده تو قلبش و نگهش داشته...انگار با رشته هایی از جنس پوست و گوشت خودش بستنش و این رشته ها هر کاری می کنه پاره بشو نیستن...از جنس خودشن آخه!
جدا نمی دونه ترسه یا چیز دیگست...چی ممکنه این بلا رو سرش اورده باشه؟؟؟اینا که سفت چسبیدنش مانع پریدنشن یا ...حتی اگه خیرش رو هم بخوان باید ولش کنن!باید بذارن خودش بره و انتخاب کنه...بره و یا بر نگرده یا برای همیشه برگرده!
یا صفر یا یک!از بلا تکلیف بودن حالش بهم می خوره!چیزی که یه جورایی شده تنها تجربه ی زندگیش...
کاش منجیش بود...شاید فقط اون بتونه آرومش کنه...کسی که رفت تا ته خط و برگشت...کسی که برگشت شاید فقط به خاطر اون...
یه جورایی داره یه ارتباطایی برقرار می کنه با این حجت!آره...شاید...شاید اون حجت زندگی منجیش بود!حداقل حجت یه چجیزیه تو همین تریپا...
حجت اون کی می رسه؟
نا خودآگاه یه حسی پیدا کرده نسبت به این جریان حجت و...قبول نداره کسی رو که می خواد حجت رو بهش تموم کنه...ولی نگران تموم شدن حجتو غافل موندنشه...کار همون ریسموناست انگار!
جدا باید بره بمیره...


