داشت با کسی درد دل می کرد...اولش نمی خواست ولی خب...سر صحبت باز شد دیگه...
طرف می گفت چرا گرفته ای چند وقته؟چته؟
گفت ه چی می خوای از خودت و این زندگی لعنتی؟؟؟چیت کمه تو؟
چرا از خودت بدت میاد؟مگه چته؟تو یه دختر خوب یه خواهر خوب و یه دوست جدا خوبی...و کلی چیز دیگه!هم سن و سالای تو مگه چین؟؟؟کجان؟؟؟
حرف خودش رو در جوابش زد!برای خودم زندگی می کنم من!معیار منم...
...
از خودش و هرچی داره و هست بدش میاد!چون حس می کنه بهش فقط احساس گناه می دن!چون قدرشون رو نمی دونه...
چیزایی که خیلی ها در حسرت داشتنشون همه عمرشون رو شاید بذارن آخر هم...و اون می خواست همه ی اینا رو رهات کنه و بره به قعر!بره اون ته ته و این بار خودش بیاد بالا...حتی اگه هیچ وقت هم بالا نیاد باز هم خوشبخت تره!
قدر داشته هاشو نمی دونه...دوسشون نداره...چون خودش نخواستشون!خودش بدست نیاورده...همش به خاطر تقدیره...و اون هیچ کاره بوده و هست...یه وظیفه داره ولی اون وظیفه رو دوست نداره!چون دفی نیست که خودش خواسته باشه!حتی شاید به خاطر همین...حالش از داشته های لعنتیش و هر چی در رابطه با اوناست بهم می خورد!چیزایی که اضافه داره رو فقط داره به خاطر رسیدن به هدف تقدیر!و حالش از این مسئله بهم می خوره...نمی خواد فقط یه مترسک باشه!
اول از همه یه خدا و ایمان می خواد قطعا!یکی داره...خیلی هم خوبه...تنها ایرادش اینه که دوسش نداره!
چون خودش به دست نیاوردش...چون دادن بهش!
از طرفی چون یکی شو داره سسته تو رفتن دنبال یکی دیگش!
اول باید هرچی هست رو خراب کنه بعد از نو بسازه!نصفه ساختن نتیجه نداره...امتحانش کرده بارها...بزدله!
...
دیگه داشت صبح می شد!
یه مصداق پیدا شد برا حالش!احساس کرد خیلی به حوا نزدیکه!می دونه که چیزی به ضررشه و از خوشبختی دورش می کنه!اما شاید از لج خدا...
نمی دونه به خاطر وسوسه ی شیطونه یا ذات آدما!
یعنی حوا اشتباه کرد؟؟؟
یا همه ی زندگیش و زیبایی هاش از رنجا هبوط ناشی می شد؟؟؟هیجان!
و دوستش هم باهاش موافق بود!
حوا زندگیش شروع شد از وقتی که عصیان کرد!به خاطر خواسته ی قلبیش...گذشت از بهشت خدا...شاید ناخواسته ولی خب خوب بود...
نمی تونه درک کنه چطور می تونسته حوا تو بهشت خوشبخت باشه اون موقع؟و خدا اونا رو و همه رو شاید فرستاده رو زمین تا قدر اون بالا رو بدونیم...بهش عشق بورزیم و احساس خوشبختی کنیم!چون خودمون بهش رسیدیم...محکوم به اونجا بودن نیستیم!حق انتخاب داشتیم!
خب اونم می خواد بره دنبال میوه ی ممنوعش!می خواد لذت عصیان رو بچشه!می خواد خودش برسه به اونی که قراره بشه حالا چه خوب چه بد ولی خوشبخت!بدونه که محکوم نیست!
بدون این زندگیش هیچ وقت معنا پیدا نخواهد کرد و تا آخر عمر باز هم باید تو بدبختی ترس بیچارگی و نا امیدی...حس بد مترسک بودن و هرچی که الان باهاشه دست و پا بزنه!
می خواد به جمگ زندگی بره!حس می کنه داره می گنده...
دیگه صبح شد و طرف رفت که بخوابه ولی خب هنوز درگیر بود...هر چی گفته بود صادقانه بود ولی خب همه چیز رو نگفت!بقیه ی حرفاشو با خودش داشت می زد!
برای این رفتن یه شریک جرم لازم داره!یه همراه...حوا آدم رو داشت و بازم تو بهشت خوشبخت نبود و اون...
شریکش رو انتخاب کرده بود...مدت ها پیش...نه به این منظور البته!خیلی بچه گانه تر و صادق تر!
و عشق اون چیزی بود که ازش منعش کرده بودن!به هزار زبون و با هزار تاکید...
حتی اون کسی که اون روز سر راش سبز شد!و گفت اونچه بهش گذشته بود و قرار بود بگذره...برای ادای وظیفش...وظیفه ای که به خاطر انجام اون به دنیا اومده!تقدیرش!تنها مانع سر راهش تنها چیز با ارزش زندگیش بود...یا اون هدف عالی و تحمیلی یا هبوط با خواسته و انتخاب خودش!
خیلی نامردیه!خیلی بی مرامیه...
حجت زندگیش همینه!تنها مانع سر راه خوشبختی تعریف شدش و تنها خواسته ی زندگیش!کدوم؟
داره دیوونه می شه!از خدا دلگیره!خیلی...جدا نامردیه!
حوا کار درستی کرد نه؟دست آدمش رو گرفت و رفتن...رفتن از میون اون همه خوبی های تکراری و احمقانه!اون همه نعمت!اون همه فرشته ی از نظر اون احمق!جدا احمق!
چه موجود بدبختیه این فرشته ...البته شاید هم جدا خوشبخته!چون ذاتش با آدم فرق داره...یه آدم هم به نسبت شعورش به زندگی یه فرشته نمی رسه!!
رفتن به خاک جایی که می تونستن خودشون خوشبختیشونو بسازن!
به هر حال این شاید بزرگترین تصمیم زندگیشه...باید به مسئله ای جوا بده که صورتش ناقصه!اطلاعات مسئله کافی نیست...
یه تصمیم گرفت!
می خواد جواب این مسئله رو بذاره به عهده ی شریک جرمش!تنها و بهترینش...اونم باید در جریان باشه!و تصمیم با اونه!
حس می کنه اونقدر بهش اعتماد داره که زندگیش رو دست اون بسپره!
ولی چجوری اینا رو باهاش مطرح کنه؟؟؟وقتی اون حتی شک داره که دوسش داره یانه!وقتی به چشم یه بچه...یه احمق...
همه چیز درست میشه!باید درستش کنه یعنی!
حوا کار درستی کرد؟؟؟