Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 شهریور 1386

 

یه نفرت...یه نفرت شاید واقعی تر از هر نفرت دیگه ای...بعضی ا همه جوره مهمن...و این خیلی وحشتناکه...کسی عشق و نفرتت رو یه جا مال خودش کن...بدون اینکه تو بخوای...و این خودش شروع یه کینه می تونه باشه!

÷یش چه کسی بیشستر ممکنه غرورت شکسته شه...سوتی بدی...حس حقارت کنی؟؟؟

برا کسی مثل اون که جدا بدش میاد زیاد جلوی کسی شفاف باشه...حالش بهم می خوره از این که دستش رو شه...و از طرفی مقتضای عاشقی طلبه...چه می شه کرد...با این عشق و این نفرت؟؟؟

یعنی درسته که به این حس تنفر بها بده؟؟؟شاید درست باشه چون این حس می تونه نشونه ی این باشه این عشقه پوچه...شاید یه زنگ خطره! شاید تنها چیزی که عشق کورش نکرده...به نظر نمیاد عاشقی معشوقش رو جدا از خودش بدونه...و این حس نشونه ی جداییه...در واقعیت جدا این جدایی شاید باشه!

در حس اون دو قطعا هست ولی در واقعیت می تونه باشه یا نباشه...

به هر حال حسیه که غالب شده...یه نفرت عمیق!

آزو می کنه گاهی که کاش بمیره و هیچ وقت چشش تو چشش نیفته...کاش آلزایمر بگیره و یادش بره هر چی که دیده و شنیده و حس کرده ولی حقش رو نداشته...

چهارشنبه 28 شهریور 1386

یه چیز جالب تو یه جای جالب دید...زیر یه عکس...

خدا حوا را آفرید و آدم عاشق حوا شد...اما حوا نمی دانست چگونه عاشق شود...و خداوند سیب را آفرید!

شنبه 24 شهریور 1386

خدا تازگی خیلی بی مرام داره می شه...اولین و بهترینش رو هم می خواد ازش بگیره...البته شاید با گذشتن از خیلی چیزا بتونه رفاقت و رفیقش رو حفظ کنه...البته فقط شاید!رفاقتی که احتمالا قراره همه چیز سرش خراب شه...شاید تنها چیز مهمی رو که تاحالا داشته داره از دست میده...اولین و تنها دوستش!یه دوست واقعی...

کاش اقلا به خوشی...نه اینجوری...چه بلایی سرش میاد؟

خدا با اون لج داره...اون دخترک بیچاره چه تقصیری داره؟؟؟با اونم انگار...

شاید حکمتی...حالش بهم می خوره  از حتی یک ثانیه اینجوری فکر کردن!

حکمت؟

حکمتی که یه دختر بچه رو از سر زندگیش می کشونه به یه بازی احمقانه و در وخیم ترین اوضاع پرتش می کنه جایی که بود؟و همین جایی که بوده از همه بدتره...این همه رنج و عذاب...این همه بدبختی و آخر داغون تر از قبل و از همیشه برگردی همون جایی که بودی...و کلی راه  و پل و هرچی هم که بود قبلا ترکیدن دیگه!

شاید یه شانس رهاییه برای اون...هر چی که هست یا باید هر دو گرفتارش می شدن یا...

شاید هم این همون جریان راه زندگی و وظیفه و این مزخرفاته...

آره یکی از غیب رسید و گفت که  هر کی کسی رو جای خدا دوست داشته باشه خدا بد باهاش تا خواهد کرد...

هرچی شد باید بگه خدایا شکرت!فلانی رفت مرد به درک من که تو رو دارم...و فقط تو برام بسی...اینه رسم و مرام خدا؟

یعنی مثلا خواست ظرفیت اونا رو بسنجه؟یعنی چی آخه مثلا...؟

دیگه بودن با اون که مثل تنها و بهترینش ناصواب نیست!تنها کسی که می شد تو این دنیا باهاش حرف زد...دیگه احمقانست هر لحظه موندنش...و یه خیانت...و رفتنش شاید بدتر...بازم یه دو راهی...یه امتحان شاید...و در دو طرفش شاید هیچ!

فقط می تونه بشینه و دعا کنه انگار!و کمی گریه...

پنجشنبه 22 شهریور 1386

یه فرصت!

دنبالشه ولی آرزو می کنه که هیچ وقت نرسه!چون می ترسه...می ترسه که فرصت بیاد و از دستش بده...و شاید آخرین فرصتش ...!

یه عالم حرف!

کلی حرف که تو دلشه ولی نمی تونه بگه!و شاید نمی خواد...چون باز هم می ترسه...می ترسه که یه توهم باشه حرفاشم! براش عجیبه که مطمئن باشه از یه تصمیم!

ولی...این یکی فرق داره!این یعنی اینکه تموم کنه همه ی این شک و تردیدا رو...یعنی اینکه فرصت زندگی کردن داشته باشه...یا حتی شاید فقط یعنی اینکه اینقدر سرگرم عوالم خودش بشه که دیگه فرصت عذاب وجدان گرفتن نداشته باشه!

شاید مهم نیست که حوا چه کرد...خوب کرد یا بد کرد...زندگی خودش رو داره!و احتمالا عقایدش رو و سرنوشتش رو...هرچند که اونم جزئیه پیرو طبیعت...

بازم به خودش یاد آوری کرد...باید هم به جزء نگا کرد هم به کل تا چیزی از دست نره!و این باید باشه قانون فکرش...

و تصمیمش رو می گیره...بر پایه ی احساسات و البته با توجیه عقلانی...به روش خودش!

باید جزئش رو کامل کنه!

یاد حرفی میفته که یه روز زده بود خودش!

به حرف احمق ترین قسمت وجودش آدم باید گوش کنه همیشه!چون اگه شکست هم بخوره از کردش پشیمون نمی شه...چون شکستی وجود نداره! هیچ آدمی از عشق کمتر از اونی که هست نمیشه!

درسته!از عشق...و تنها از عشق!

یعنی ممکنه شعورش به عشق و عاشقی برسه؟؟؟اینی که پیش روشه عشقه؟؟؟

؟؟؟...

...می تونه عشق باشه!

هوس نیست قطعا...حداقل پایش هوس نیست! چون درگیرش شد خیلی زودتر از اینکه بدونه هوس چیه...

یه حس...شاید فقط حسی که نسبت به کسی داره که زمانی خلاء زندگیش رو پر کرد...و  وقتی رفت دیگه چیزی جاشو نتونست...

ولی اینا همه گذشته!دیگه هیچ کدوم از اینا نیست...دیگه براش نه نقش یه دوست رو داره نه ناجی نه سرگرمی و یا هر چیز احمقانه ی دیگه...

الان فقط یه امیده برای زنده بودن و معنایی برای زندگی...و شاید مهم نیست هیچ چیز دیگه جز اینکه تنها چیزیه که ازش منع شده و می تونه از این زندگی نکبتی خلاصش کنه...از این همه نعمت که بیخودن...

بیچاره نعمت ها هم گناه دارن آخه!همه عشق زندگیشون اینه که باعث لذت بشن و فلسفه ی وجودشون اینه که ستایش رو...و احساس پوچی می کنن احتمالا وقتی کسی رو می بینن مثل اون!

قطعا یعنی...

 

نگرانه...زیاد!

نه از هر چیز احمقانه ای که باید...و انتظار میره...همه ی اون تردیدای مسخره رو ریخته دور!

نگران تنها و بهترینشه...نگرانه از اینکه احساس تنهایی کنه...و ...

حالش بهم می خوره از اون غرور وحشتناک و مردانه ای که در تمام زندگی دوسش داشته و خواهد داشت!

و خودش که اینقدر خودآزاری براش لذت بخشه...

 

تنها بوده خیلی وقتا...غصه خورده...مرده...ولی...

برای بهترینش خیلی نگرانه...نمی خواد تنها باشه...خورد و شکسته شه...غمگین شه...

خودش کسی رو داره اونقدر بزرگ و دوست داشتنی...یه دلگرمی!کسی که محبت از همه ی وجودش می باره!مهربون و خوب...

ولی تنها و بهترینش چی؟؟؟اون کی رو داره؟دلش رو به چی باید خوش کنه؟؟؟به کی؟...

به اون؟به اونی که...سراسر وجودش شک و تردیده؟کسی که از پس خودش هم بر نمیاد؟؟؟یه بچه؟یه ترسو؟به کی؟؟؟

شاید اونقدر قوی و شجاع هست که...و فقط یه قلب کوچیک که براش بزنه کافی باشه براش...یه چیزی تو مایه های یه پرنده ی کوچیک یا یه گلدون مثلا...

ولی حتی مثل یه گلدون هم نبوده براش...قلبا بوده ولی...یعنی اونم فهمیده؟؟؟

فهمیده یه کاکتوس کوچولو داره؟؟؟

کاکتوسی که اگه یه مدت بی خیالش شه و سر نزنه بهش و آب نده بهش بازم دووم میاره!بازم هست براش...برای همیشه!

و به ندرت...بعد کلی رسیدگی گل میده ولی...گلش تکه...!به نظر ارزشش رو داره!

سه شنبه 20 شهریور 1386

داشت با کسی درد دل می کرد...اولش نمی خواست ولی خب...سر صحبت باز شد دیگه...

طرف می گفت چرا گرفته ای چند وقته؟چته؟

گفت ه چی می خوای از خودت و این زندگی لعنتی؟؟؟چیت کمه تو؟

چرا از خودت بدت میاد؟مگه چته؟تو یه دختر خوب یه خواهر خوب و یه دوست جدا خوبی...و کلی چیز دیگه!هم سن و سالای تو مگه چین؟؟؟کجان؟؟؟

حرف خودش رو در جوابش زد!برای خودم زندگی می کنم من!معیار منم...

...

از خودش و هرچی داره و هست بدش میاد!چون حس می کنه بهش فقط احساس گناه می دن!چون قدرشون رو نمی دونه...

چیزایی که خیلی ها در حسرت داشتنشون همه عمرشون رو شاید بذارن آخر هم...و اون می خواست همه ی اینا رو رهات کنه و بره به قعر!بره اون ته ته و این بار خودش بیاد بالا...حتی اگه هیچ وقت هم بالا نیاد باز هم خوشبخت تره!

قدر داشته هاشو نمی دونه...دوسشون نداره...چون خودش نخواستشون!خودش بدست نیاورده...همش به خاطر تقدیره...و اون هیچ کاره بوده و هست...یه وظیفه داره ولی اون وظیفه رو دوست نداره!چون دفی نیست که خودش خواسته باشه!حتی شاید به خاطر همین...حالش از داشته های لعنتیش و هر چی در رابطه با اوناست بهم می خورد!چیزایی که اضافه داره رو فقط داره به خاطر رسیدن به هدف تقدیر!و حالش از این مسئله بهم می خوره...نمی خواد فقط یه مترسک باشه!

 

اول از همه یه خدا و ایمان می خواد قطعا!یکی داره...خیلی هم خوبه...تنها ایرادش اینه که دوسش نداره!

چون خودش به دست نیاوردش...چون دادن بهش!

از طرفی چون یکی شو داره سسته تو رفتن دنبال یکی دیگش!

اول باید هرچی هست رو خراب کنه بعد از نو بسازه!نصفه ساختن نتیجه نداره...امتحانش کرده بارها...بزدله!

...

دیگه داشت صبح می شد!

یه مصداق پیدا شد برا حالش!احساس کرد خیلی به حوا نزدیکه!می دونه که چیزی به ضررشه و از خوشبختی دورش می کنه!اما شاید از لج خدا...

نمی دونه به خاطر وسوسه ی شیطونه یا ذات آدما!

یعنی حوا اشتباه کرد؟؟؟

یا همه ی زندگیش و زیبایی هاش از رنجا هبوط ناشی می شد؟؟؟هیجان!

و دوستش هم باهاش موافق بود!

حوا زندگیش شروع شد از وقتی که عصیان کرد!به خاطر خواسته ی قلبیش...گذشت از بهشت خدا...شاید ناخواسته ولی خب خوب بود...

نمی تونه درک کنه چطور می تونسته حوا تو بهشت خوشبخت باشه اون موقع؟و خدا اونا رو و همه رو شاید فرستاده رو زمین تا قدر اون بالا رو بدونیم...بهش عشق  بورزیم و احساس خوشبختی کنیم!چون خودمون بهش رسیدیم...محکوم به اونجا بودن نیستیم!حق انتخاب داشتیم!

 

خب اونم می خواد بره دنبال میوه ی ممنوعش!می خواد لذت عصیان رو بچشه!می خواد خودش برسه به اونی که قراره بشه حالا چه خوب چه بد ولی خوشبخت!بدونه که محکوم نیست!

بدون این زندگیش هیچ وقت معنا پیدا نخواهد کرد و تا آخر عمر باز هم باید تو بدبختی ترس بیچارگی و نا امیدی...حس بد مترسک بودن و هرچی که الان باهاشه دست و پا بزنه!

می خواد به جمگ زندگی بره!حس می کنه داره می گنده...

 

دیگه صبح شد و طرف رفت که بخوابه ولی خب هنوز درگیر بود...هر چی گفته بود صادقانه بود ولی خب همه چیز رو نگفت!بقیه ی حرفاشو با خودش داشت می زد!

 

برای این رفتن یه شریک جرم لازم داره!یه همراه...حوا آدم رو داشت و بازم تو بهشت خوشبخت نبود و اون...

شریکش رو انتخاب کرده بود...مدت ها پیش...نه به این منظور البته!خیلی بچه گانه تر و صادق تر!

و عشق اون چیزی بود که ازش منعش کرده بودن!به هزار زبون و با هزار تاکید...

حتی اون کسی که اون روز سر راش سبز شد!و گفت اونچه بهش گذشته بود و قرار بود بگذره...برای ادای وظیفش...وظیفه ای که به خاطر انجام اون به دنیا اومده!تقدیرش!تنها مانع سر راهش تنها چیز با ارزش زندگیش بود...یا اون هدف عالی و تحمیلی یا هبوط با خواسته و انتخاب خودش!

 

خیلی نامردیه!خیلی بی مرامیه...

حجت زندگیش همینه!تنها مانع سر راه خوشبختی تعریف شدش و تنها خواسته ی زندگیش!کدوم؟

داره دیوونه می شه!از خدا دلگیره!خیلی...جدا نامردیه!

 

حوا کار درستی کرد نه؟دست آدمش رو گرفت و رفتن...رفتن از میون اون همه خوبی های تکراری و احمقانه!اون همه نعمت!اون همه فرشته ی از نظر اون احمق!جدا احمق!

چه موجود بدبختیه این فرشته ...البته شاید هم جدا خوشبخته!چون ذاتش با آدم فرق داره...یه آدم هم به نسبت شعورش به زندگی یه فرشته نمی رسه!!

رفتن به خاک جایی که می تونستن خودشون خوشبختیشونو بسازن!

 

به هر حال این شاید بزرگترین تصمیم زندگیشه...باید به مسئله ای جوا بده که صورتش ناقصه!اطلاعات مسئله کافی نیست...

یه تصمیم گرفت!

می خواد جواب این مسئله رو بذاره به عهده ی شریک جرمش!تنها و بهترینش...اونم باید در جریان باشه!و تصمیم با اونه!

حس می کنه اونقدر بهش اعتماد داره که زندگیش رو دست اون بسپره!

ولی چجوری اینا رو باهاش مطرح کنه؟؟؟وقتی اون حتی شک داره که دوسش داره یانه!وقتی به چشم یه بچه...یه احمق...

همه چیز درست میشه!باید درستش کنه یعنی!

 

حوا کار درستی کرد؟؟؟

پنجشنبه 15 شهریور 1386

یه عده ی خیلی زیاد و خیلی خیلی مهمتر احساس می کنن که باید بزرگ تر شه!

بهش می گن لعنتی بزرگ شو دیگه...چرا اینقدر بچه ای؟

خواست بزرگ شه و می خواد ولی...وقتی بزرگ می شه خودخواه می شه!شاید چون با بزرگترای خودخواه سر و کله می زنه...نمی دونه اسمش خودخواهیه یا منطق و حرف حساب!

نمی دونه که واقعیته یا یه مشت توهم و بچه گولزنک...شاید اینا بازم همون بچه بازیهان که به خاطر بزرگ شدنش اونا هم بزرگتر شدن! نمی شه بزرگ شد و با بچه ها گشت!و اون نمی تونه بزرگ شه و با بزرگا و عقلا و شاید خودخواهان و زبردست ترین حقه بازا بگرده...ناتوانه...

 

اگه بزرگ شه باید بفهمه که بعضی ها حق بعضی چیزها و بعضی خوشی ها و حتی بعضی خوشبختی ها رو دارن...ولی اون همچین حقوقی نداره!یه عده حق یه سری اشتباهات رو دارن ولی اون نداره...یه عده باید تلاش کنن و در زندگی شخصی به آرامش برسن!یه آرامش مهیا کنن فقط برای خودشون و شاید عزیزانشون...شعار زندگی عده ای می تونه این باشه ولی اون نه!

اون محکومه...محکومه به این که به فکر همه باشه!آرامش عده ای رو تامین کنه...و در این راه شاید باید گذشت از خیلی چیزها...شاید بهترین چیزهاش که حقی در قبالشون نداره...

اینها واقعیت هاست و اون می خواد که فرار کنه ازشون...می خواد از زیر مسئولیت هایی که سرنوشت رو شونش گذاشتن در بره...

خیلی عجیب و نا عادلانست این سرنوشت...شاید هم آدمها...

همیشه چیزی رو که می خوای برات ممنوعه و تنفر داری از چیزی که داری...و در نزدیکی تو گوشه ای کسی هست در حسرت داشته ی تو و شب و روز جهد می کنه و می جنگه تا بهش برسه در صورتی که دلخواه تو رو داره و توجهی بهش نداره...حتی شاید حالیش نباشه که اونو داره...

ولی حیف که نه تو به داشته ی اون می رسی و نه اون به داشته ی تو...ابزارش رو ندارید ...

ولی وضع اون بدتره...خواستش همین نزدیکاست!کافیه دستش رو دراز کنه و بگیرش ولی...وظایفش و داشته هاش اونو به سمت دیگه ای می کشونن...

شاید این داشته ها فقط یه مشت خیالن...شاید جدا نباشن...کاش این طور می بود...همیشه خودش رو راضی می کنه که راهش همون خواستشه و این داشته های نه چندان متمایل به خواسته هاش فقط یه مشت حرف و فکر و خیالن!ولی هر بار که بزرگ می شه و با هر بزرگی که می شینه بیشتر به واقعی بودنشون و سرنوشت شومش پی می بره...

 

خواستست بی رابطست با توانایی هاش!شاید این خواسته فقط از روی سستی به وجود اومده و حتی اینکه سرنوشتش رو پو.چ و بی ارزش می دونه و هدف دلخواهش رو که در نظر مگان پسته و درخور اون نیست رو بالا می بره...هدف پستی وجود نداره جدا!هر هدفی محترمه...ولی اگه به خاطر سستی اون هدف پایین و قابل دسترس تر نسبت به هدفی واقعی باشه خب نه تنها هدف اون فرد هم جدا پسته!

می شه خوشبین تر هم بود...می تونه فکر کنه که این طبیعت آدمیزاده که...

 

جدا بده...نمی دونه باید به بزرگا اعتماد کنه و یا به دل کوچیکش...

خیلی در این مورد فکر کرده...و تصمیم داره به حرف دلش گوش کنه...و حالش از منطق بهم بخوره...در این یه مورد رو تصمیمش استواره!و جای تردیدی نیست...چون حتی اگه تصمیمش در این دوره از زندگیش اشتباه هم باشه پشیمون نخاهد شد!

شاید به خاطرش سخت مجازات شه! چیزی که بهش می گن عذاب الهی...آتش جهنم...آتش درون...شاید وقتی پرده ها کنار بره...ولی اهمیتی نداره!همش رو حاظره به جون بخره!

شاید به خاطر تنها و بهترینش...نه!شاید برای اون بهتر باشه اگه که دنبال وظیفش بره...این فقط یه خودخواهیه...

 

دور و برش رو کلی خودخواهی گرفته...کاش می دونست کدوم رو باید انتخاب کنه...

کاش می فهمید که تنها و بهترینش حاضره و راضیه که به خاطر اون از خوشبختی بگذره یا نه...خوشبختی رو با اون می دونه یا...

چهارشنبه 14 شهریور 1386

یه آدم می تونه کلی خوشبخت باشه!آره چون خدا می تونه حکیم باشه!...هر بلایی که سرش میاد هر بدشانسیی که میاره می تونه یه حکمتی توش باشه...

و یه آدم می تونه کلی بدبخت باشه...چون همش بد شانسی میاره...یا نه بدتر!هر بلایی که سرش میاد بر اثر غفلت خودشه!

و یه آدم کلی بدبخت تره چون می تونه هم خوشبخت باشه و هم بدبخت اونوقته که هر کدوم که باشه عذاب وجدان می گیره...این چیزیه که حتی دیگه به ایمان هم ربط نداره!یه آدم مسلمون هم می تونه رو حکمت خدا و امتحان الهی و اینا حساب وا کنه...هم رو این جریانی که می گن آدما چوب اعمالشون رو می خورن و بخشی از این کتک خوردنه تو دنیاست...دنیا دار مکافاته آخه!

 

این که یکی خوشبخت باشه یا بدبخت پس فقط به خودش مربوطه!به ذاتش یعنی...حتی ژنش...به تربیتش...به همه چیزش...

ولی در هر صورت بالاخره اون بدبخت ترینه هستش...خوش به حال کسایی که اونقدر خوشبختن یا اونقدر بدبختن که حواسشون به اون بدبخت ترین بودنه نیست!کسایی که به خوشبختی یا بدبختیشون ایمان دارن!

پایه های این چیه رو نمی دونه...

 

حتی مطمئن نیست که ایمان به یه چیزی پایه داشته باشه...شاید ایمان داشتن یه قدرتیه که ذاتا تو بعضیا هست!شاید هم تو همه هست ولی تو بعضیا فقط خودش رو نشون می ده!حالا این نشون دادنه به چی مربوطه...

شانس...خواستن خود طرف...کمیتش...کیفیتش...به نظر میشه عوامل این یکی رو پیدا کرد!

یکی مثل اونو آدم بذاره جلوش و چیزایی که اون داره نسبت عکس دارن با ایمان و چیزایی که نداره نسبت مستقیم!سرگرمیه خوبیه...شما هم تو اوقات فراغت/فراقتتون می تونید انجامش بدین...یا بهتر بگم بدید!

 

یه چیزی یهو اومد تو کلش...اونم ایمان داره!یه ایمان جدا محکم و قاطع!ایمان به بی ایمانیش...و ناتوان بودنش در پیدا کردن چیزایی که می خواد!حتی ناتوانی در فهمیدن اینکه چی می خواد...

یه ایمان جدا قوی به ناتوانی!ناتوانیه محض...

و ایمان چیزیه که هیچ وقت از بین نمی ره و سست نمی شه...و هر کسی به چیزی که ایمان داره بهش قطعا می رسه...

و سرنوشت اون همینه...

یک عمر یاس و دست و پا زدن و رسیدن به ناتوانی!...

همین!

سه شنبه 13 شهریور 1386

بالاخره که دنیا ذاره میگذره...نه؟

نگا کن...

دیدی؟گذشت!

حالا چه کسی باشه چه نباشه...چه یادش باشه کیه چه نباشه...چه حماقت بکنه چه نکنه...مسیریه که داره میره...

میگن زندگی میگذره و همین چجوری گذشتنش مهمه!بعضیا هم نمی گن ولی ایدشون تو زندگی اینه که مهم نیست چجوری بگذره!مهمه یعنی ولی مهمترش اینه که آخرش کجا تموم شه...ایرادی داره اگه یکی بخواد با همه آدما موافق باشه؟مثلا بگه نه مهمه چجوری بگذره و نه مهمه که کجا و چجوری تموم شه!

اینجاس که یارو داره خودش رو گول میزنه...ولی مهمه؟اونای دیگه هم خودشون رو گول می زنن!آدم وقتی نمی دونه چی درسته و با خودش فکر می کنه چیزی درسته و قبولش داره داره گل میزنه خودش رو...اصلا همه ی زندگی همینه!هر اعتقادی یه حقه ی بزرگه!

میشه مثل اون بی اعتقاد بود ولی خب اینم باز یه مدل کلکه!یه فرقی داره فقط اینکه همراهش یه حس بزرگ بدی هم هست!حس تنفر از خود...

این همه آدم هستن که میگن دوسش دارن!عیبی داره یکی هم ازش متنر باشه؟

یه مشت حرف و تظاهر که همه با هم خط می خورن و آخرش فقط خودش می مونه!تنها و آسوده دور از کسایی که میگن دوسش دارن و مهمتر دور از خودی که میگه ازش تنفر داره!

زندگی قشنگه نه؟

شنبه 10 شهریور 1386

تا حالا دیدین از این آدمای شجاع؟یه عده که بر خلاف جریان آب همواره در حال دست و پا زدن و جون کندنن؟؟؟

جامعه یه نظمی داره برای خودش...یه سری قوانین که یه نظم قراردادی رو به وجود میارن!و کسی که این نظمو به هم میریزه ...در واقع یه نظم رو به هم ریخته و کاری نکرده جز تبعیت از قانون دوم ترمو!

همین که آدما از هرج و مرج دوری می کنن و جمعی زندگی می کنن و به خاطر جمع از خیلی خواسته های شخصی شون میگذرن یه نوع مبارزست!مبارزه ای که حتی حیوان ها هم شعورشن می رسه و انجامش می دن...و این یه مبارزست بر خلاف جهت حرکت طبیعت!یه مبارزه ی سخت...

ولی خب انسانها اکثرا...شاید و اکثرا به خاطر ترس که یک پدیده ی طبیعیه...و خب بر این ترس غلبه کردن ...

واقعا گیج شده...این همه آدم که در این راه ها از خیلی چیزا گذشتن...و تمام افتخار زندگیشون این بوده که بر خلاف جریان آب شنا کردن...هدفشون جدا چی بوده؟اینقدر فیلسوف شدن...اینقدر نصیحت کردن...اینقدر انقلاب و تغییر و تحول ایجاد کردن...که چی؟فقط خودشون رو باتزیچه ی دست طبیعتشون قرار دادن!همین...

 

مگه نه اینکه با تکیه بر باور خیلی ها همه ی بدبختی نوع بشر از یک عصیان شروع شد؟مگه نمی گن زندگی می کنیم تا دوباره بمیریم و به روح اعظم بپیوندیم؟؟؟مگه قرب الهی آرزوشون نیست؟رسیدن به وحدانیت...

 

این وسط کی داره دروغ می گه؟کی داره اشتباه می کنه؟؟؟چرا اینقدر بر خلاف جریان جامعه بودن برا آدما مقدس شده؟؟؟حتی گاهی برای اون!

شاید به خاطر تنفر از ترس و بزدلیه!افراد مطیع همیشه محکوم به ترسو بودن می شن!یعنی جدا ترسو نیستن؟این باور کذایی از کجا پیداش شده؟؟؟

اصلا ترس چیه؟

 

جدا دیگه از خودش و زندگیش نا امید شده!از همه ی اطرافیانش...حتی از بزرگترین قهرمانان نوع بشر!از همه...

جدا این همه تلاش کرده برای چیزی که به خیالش بهش باور داشته ولی حتی لحظه ای به صحتش فکر نکرده بوده...شاید چون فکر کردن بلد نیست...صرفا به خاطر یه مشت شعار که از بچگی شنیده و تو کلش فرو کردن...

و کاش که اقلا در همین جا تموم می شد!باز هم نمی تونه به خودش بقبولونه که باید مطیع باشه!یه جور حس بدی بهش دست میده!نمی خواد مثل یه یابو تابع امر یه عده...و ترس...شاید این ناشی از همون حس درونیش باشه!اونم جزئی از طبیعته و میل به بی نظمی داره!

ولی خب قطعا فقط این نیست...حداقل سعی می کنه خودش رو قانع کنه که کاملا به خاطر این موضوع نیست...

خب طبیعت از ماورالطبیع به وجود اومده!اگه اینو فرض اولیمون بگیریم اونوقت:از وقتی طبیعت شده به سمت بی نظمی میره و کسی که می خواد بر خلاف این جریان بی نظمی شنا کنه باید به ماورالطبیعه برسه!چیزی که همواره عده ای از آدمها دنبالش بودن!عرفان!تا به نظم واحدی برسن...

از طرفی هر قانونی که امروز در جامعه وجود داره نتیجه ی یه عصیانه و قانون درستی نیست!پایه هاش بر اساس بی قانونیه...و صرفا برای توجیهه و رسیدن عده ای به خواسته هاشون...

 

حالا با فرض اینکه ارزش زندگی در این باشه که بر خلاف جریان طبیعت حرکت کنیم خب باید از یه قانون و نظم پیروی کنیم و این قطعا باید یه قانون ماورالطبیعه باشه!تا همواره به سوی نظم هدایت شیم!

و قطعا این پیروی نباید ناشی از ترس باشه!حداقل اون همچین قانونی رو به هیچ وجه دوست نداره!این پیروی باید ناشی از شعور باشه!

برای خودش دنبال قانون گشت!یه دین باید باشه احتمالا ولی دینی که پایش ترس از کسی نباشه!حتی ترس از خدا...

جمعه 9 شهریور 1386

یک لحظه!یه خبر!یک دلهره...و یک دوست...و یک سوال...خدا کمکش کنه!

چرا براش مهمه؟؟؟چرا؟؟؟

 

در همون لحظه ی شنیدن خبر واقعا از ته دل خواست که اتفاقی نیفتاده باشه ولی دیگه اسم خدا رو نبرد!تجربه ی نابی بود...حتی کافرترین ها هم در مواقع مشکلات می گن خدایا کمک!خدایا کمک کن!ولی...به هر چیزی فکر کرد تو اون لحظه جز خدا!

یعنی جدا به خدا  فکر نکرد؟یا شاید براش اونقدر هم مهم نبود اگه اتفاقی می افتاد!یعنی ذره ای مهم نبود...و این هر دو یکی از دیگری بدتر به نظر می رسن!جدا وحشتناکن...

یعنی خودکشی پست تر از همچین زندگیی ه؟؟؟

   1      2    >>