مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 27 مهر 1386

اقتضای بچگی و مقتضای بچه بچگی کردنه دیگه...نه؟؟؟

خب مشکل چیه پس؟

خب معلومه چیه دیگه!البته مشکل که نه شاید...تا کی قراره یه بچه بچه بمونه؟

تا کلی مدت احتمالا...یه سوال دیگه حالا!
حماقت با بچگی...چجوری می شه مقایسشون کرد؟بینشون چه علامتی می شه گذاشت؟؟؟

به هر حال دیگه تصمیم گرفته!حماقتش رو تکمیل خواهد کرد! حالا به هر کجا که ختم شه تهش!

عالیه نه؟؟؟

تبریک می گم بهش!خوشحاله:دی

دوشنبه 23 مهر 1386

 

 

 

 

چیزی نمونده که یه سال به سیاهه ی عمرش اضافه شه...داره پیر می شه دیگه...ولی بزرگ...کاش بزرگم بشه!

آثار پیر شدنه مشهوده...از جنب و جوش افتاده...مرتب و منظم شده...از وسایلش بگیر تا افکارش!بیشتر می شه گفت یه جور رکود...یه آرامش احمقانه...یه خواب بعد ناهار...اونم یه روز جمعه!
می دونه که منتظره!ولی خب که چی...اینم منتظره!یه جورایی نمی تونه...یعنی یه جوری که انگار حالا من پا پیش بذارم...که چی؟؟؟ بازم فاصله هست و این محدودیتا...فقط بیشتر زخمی می شن!

یه واقعیته خب!نیست؟؟؟بالاخره که چی؟تا کی؟؟؟چقدر می تونن؟؟؟چند سال دیگه؟؟؟

این اولین بوسهه رو تا کی می تونن سر بدوونن؟؟؟تا کی؟؟؟حالا خیلی بزگتر شده از دو سال پیش...پست تر...کثیف تر...دو سال بیشتر با این جماعت گشته...

می دونه اونم منتظره...می فهمه چه حس بدی داره...یه سری شک و توهم و خیال احمقانه و کلی بد...چیزای بی اساسی که می فهمشون چون خودشم باهاشون داره دست و پنجه نرم می کنه...می خواد حداقلش اینا رو تموم کنه!چیزایی رو که می دونه مشغولشون کرده درمونده و دل خستشون کرده...دلخوریایی که از زندگی انداختشون...آه و حسرت...تردید...همش از بین می ره!می شه از بین بردشون یعنی...

ولی که چی؟؟؟

بعدش چی؟جز این که وابسته تر می شن به هم و بیشتر احساس می شه دوریه؟؟؟جز اینکه کلی نگرانی و حسرت و سوال وحشتناک تر و جدی تر میاد سر کار؟؟؟تردیده بیشتر نفسشون رو می گیره؟؟؟

کاش فقط برای یه لحظه جرات کنه...

خدا یعنی...چیه حرفش آخه؟دو تا جوون ...دو تا بچه...زورشون می رسه یعنی که بر بیان از پس این همه شک و تردید و دلهره و احساس گناه؟؟؟

حس گناه! اونم دوتا!
یکی ناشی از اینکه دارن یکی رو که دوسش دارن...مهمه براشون رو عذاب می دن!و این جدا ناراحت کنندست...و یکی حس گناهی که ...

کسی رو که برات مهمه یا باید عذابش بدی...یا باید جرات داشته باشی و ریسک کنی و ممکنه به نابودی و گناه بکشونیش...قماری که هر دو طرفش باید از عزیز ترین چیزت مایه بذاری...دل تنها و بهترینت...

باید چیکار کنه؟؟؟با بی محلی به این جدایی ها و تردیدا دامن بزنه و قید تنها کسش و تنها فرصتش رو بزنه...یا بره به راهی که آخرش معلوم نیست...

نظرش با راه دومه!بیشتر باهاش کنار میاد!یعنی با اون یه جورایی فقط کنار میاد...ولی خب!جرات یا یه فرصت...یا یه دلگرمی...

داره دیر می شه...

پنجشنبه 19 مهر 1386

خدا.. یا خدا عاشق نمی شد یا ابراهیم نمی دانست که برای خانه او پنجره ای نگذاشت!

 

خدا رو دوست داره به نظرش...یهو به خودش اومد و دید هی کجایی بچه!خدا همه چی رو درست کرده!
نفهمید چطوری ولی یهو چش وا کرد و دید کلی از چیزایی که خیلی ذهنش رو مشغول کرده بود حل شده!

خدا خیلی مهربونه حتی با کسی مثل اون!

شایدم قاقا لیلی و ...ولی نه!خدا یه فرقی با همه داره... حتی با پدر مادر آدم!

خدایا باز هم کمکش کن!

دوسش داشته باش...تا شاید خجالت بکشه حداقل....

جمعه 13 مهر 1386

می شه گذشت...از خیلی چیزا...

 

از خیلی فکرا...خیلی حرفا و کارا...خیلی احساسات...می شه اینقدرم زندگی رو سخت نگرفت...می شه همه چیزا رو به کس دیگه ای سپرد...یا حتی به هیشکی نسپرد...می شه دیوونه شد!
جدا راته!مخصوصا برا اون...زمینش رو داره و کلی شاهد...چش بسته گواهی جنونش رو امضا خواهند کرد...همه!
چرا سخت زندگی کنه؟

همه دیوونن!عاقلا فقط یکم محافظه کارن...یعنی دیوونه ی ترسو عاقله و دیوونه ی بی خیال دیوونه!

 

می شه بی خیال همه چیز شد...توبه کرد و دیگه فکری نکرد تا گناهی پیش بیاد...می شه از زندگی فرار کرد!زندگی کردن خودش یه گناه بزرگه!

آدم دیوونه آدم هم بکشه کاریش ندارن!

 

داشت یه چیزی رو امتحان می کرد...شبی تا صبح بیدار موند...خودش رو به زمین و زمان کوبید...فکر کرد...سعی کرد...خ.است...ولی نتیجش چی شد؟کلی افکار مقشوش...کلی کفر...و آخرش کلی عذاب وجدان...که چرا از اون مجلس هجو اومد بیرون و نخواست تحت تاثیر یه مشت چرت و بابا کجایی ننه کجایی به خیالش نوری به قلبش بیفته و بزنه زیر گریه...یاد بدهکاریاش بیفته و حس کنه چقدر از اعمالش پشیموونه...برا دیدن امام زمان ناله و شیون سر بده و دم از فراغ و ...ولی اگه دیدش از ترس قش کنه...نمی خواست!

به خیالش تنهایی شعورش می رسید که یکم روراس باشه با خودش...ولی نه انگار!این راش نبود...

 

یه شب دیگه سر شبی التماس دعا کرد!به کسی که به نظرش اومد اگه قرار باشه دعایی مستجاب شه ماله اونه حتما...کسی که مطمئن بود از ته دلش دعا می کنه براش!چیزی که در مورد خودش شک داشت بهش...شب که شد رفت که مثل بچه ی آدم سر جاش بخوابه!حس جدا بهتری داشت...یه جورایی حداقل خودش رو عذاب نداد دیگه!روراس بود با خداش!

دلش سنگ تر از همیشه شده...خیلی بی قرار شده بود...ولی یکم آروم گرفت...یعنی امیدوار شد!

چیزی نیس...درس می شه!

داره پیر میشه...کثیف و خرفت می شه...حالش دیگه داره بهم می خوره از خودش!ترسو داره می شه...گناه داره!زمان داره زود میگذره براش...یکم زیاد زود!

 

تا سه نشه بازی نشه...

انگار قرعه همون بی خیالیه...دست کمش یه سال خواب آروم!

فعلا عالیه...

دوشنبه 9 مهر 1386

یه شب گذشت...شبی که شاید باید خیلی یه جور دیگه میگذشت...برای خیلی ها حداقل جلوی خودش جور یگه ای گذشت...اما!
نه انگار کسی دوسش نداره...حتی خودش!فقط تا صبح قدم زد و ...این زندگی لعنتی...

گفتش که این همه شب من باهات حرف زدم...خواستم ازت...امید بستم بهت...امشب دیگه خدایی نوبت توئه!نیست؟نذار نا امید شم!یه نشونه...یه نور...یه سایه حتی!

و دنبال ماجرا هم رفت...تو تاریکی و خلوت گشت و گشت و گشت...و چیزی نبود!حتی اندازه ی قبل...هیچی!

شاید اونقد کوچیکه...یا بزرگ نشده ...مشکل تو خودشه قطعا!شاید چون نخواست به زور خودش رو قانع کنه...تو تنگنا قرار بده و لحظه ای تحت تاثیر قرار بگیره!شاید درست نباشه اسمشو بذاره لجبازی!حد اقل تو این مورد حرکت خوبیه...یکم نا امیدی میاره فقط...و دنبالش کلی چیز!چیزای خیلی بد!

و یک شب گذشت و خدا اونقدر سرش شلوغ بود که وقت نکرد به اون سر بزنه و ...و احتمالا قضایایی که باید...

دردناکه!

یه تجربه ی جدا دردناک...

 

سه شنبه 3 مهر 1386

یه گناه!

کلی گناه...

گناهی به خاطر عشق...یه احساس دو طرفه...لذتی که شاید خیلی ÷ست باشه ولی تقدس می ده به یه رابطه!

از نظر اون اینکه کسانی همدیگر رو اینقدر دوست داشته باشن و بگذرن از همه چیز...از هر مانع اخلاقی و وجدانی و قانونی...فقط به خاطر حتی لذت!ولی لذت تنها در کنار یک نفر...اینکه کسی کثیف ترین اعمال رو بپرسته ولی تنها در یک مورد...مقدسه!

شایدم اینو بعد مصاحبت با شیطان ...ولی می گن تو ماه رمضون شیاطین رو قل و زنجیر کردن...

درسته!آدما به خاطر همین به بدبختی افتادن...وارد زندگی شدن یعنی...ولی جدا جریان چی بوده؟مسلما ما از همه چیز خبر نداریم...حتی خود شیطان!فقط یه بازیچست...دیگه از اشرف مخلوقات که بالاتر نیست!

وحشتناکه!

و خیلی زیاد جالب...

به نظر داره خیلی دور می شه از همه چیز...به کدوم سمت میره معلوم نیست...

همه ی اینا رو در تایید رفتار اشخاصی می گه ولی خودش ...جرات فکر کردن بهش رو هم حتی شاید نداشته باشه...

می گفت عشق چیزیه که نمی شه ازش فرار کرد! این شرط لازم ماجراست اما شرط کافیشم هست؟؟؟

مهمه این عشق پایش چی باشه؟؟؟از نظر شخصی مهمه ولی خب یه قانون هست براش؟یه تعریف؟؟؟کی ارائش داده؟کی تایید کرده؟؟؟یه آدم؟چند تا آدم؟؟؟

مهمه که یه نگاه باشه...یه هوس...یا کلی شناخت؟؟؟شاید بشه گفت هر کسی تو این مسئله یه معیار شخصی داره و حقشه!نه؟

ولی نظر اون چیز دیگست...عشق هیچ منشائی نداره...یه واجب الوجوبه...ذاتیه! ممکنه در کنار یا زد هر چیزی ظاهر شه به نظر...ولی ذاتش خالصه!

دو نفر که نسبت به هم عشق داشته باشن...مهم نیست در چه مقامی باشن...چجوری باشن...چون بعدش دیگه هیچ کدوم قبلی نیستن...به سمت هم کشیده می شن...نزدیک می شن...قدیس گناهکار می شه و گناهکار قدیس...عالم جاهل و ...و کم کم کنار هم جمع و جور می شن!زوال می کنن تا جایی که جا داره!برای زواله معیار خاصی نیس...منظور اینه که نسبت به چیزی که بودن...همه ی خصوصیاتشون ازش کم می شه...

و یه جایی می رسه که دیگه هیچی ندارن...جز همدیگه!

اون موقست که دوباره شکوفا می شن!با هم...انگار یکین دیگه...

عشق اینه!

این می تونه باشه یعنی...

یه فرضیست هنوز...اثبات نشده...فقط یه مشت فکر چرته...

یه عشق بیشتر وجود نداره...و کسی که از عشقش بگذره به خاطر چیزی...تا بلکه روزی عاشقش شه و یکی شه باهاش...بزرگترین گناه عمرش رو داره مرتکب می شه!

حد اقل امیدواره اینا درست باشه...اینجوری می تونه توجیه کنه خودش رو و کلی آدم رو که مدام گوشزد می کنن بهش همه حق همه ی اشتباهاتو ندارن...یا حتی همه ی علایق رو!

راس می گن؟؟؟ممکنه یعنی؟

شاید زیادی درگیر کرده خودش رو...زیاد دورش رو شلوغ کرده...ولی نه!مگه اون می ره دنبالشون؟؟؟خودشون سر و کلشون...چرا یه معلم حسابان جلسه ی اول باید از این چیزا بگه؟؟؟

شاید چون دغدغه ی همه یاطرافیانش همین بوده در تمام عمرشون...یه عده که راهی رو که خودشون نرفتن دارن دائم به بقیه پیشنهاد می کنن!

یکم که منصف می شه می بینه تا قبل از پیدا شدن سر و کله ی این منجی تو زندگیش...عشقش همون بود که الان ازش فراریه و همه دارن می کشنش به طرفش...آره!تنها هدف زندگیش بود...چیزی که حتی الان هم با لحظه ای فک کردن بهش نیشش تا بناگوشش باز می شه! یه چیز کلی خوب...

ولی شاد نبود...تنها بود...خب بچه تر هم بود...شرایطش فرق می کرد...این که نشد دلیل!

این وسط سر و کله ی یکی پیدا شد و ...دورش کرد از چیزی که بود و دوست داشت...هنوزم اونا رو دوست داره جدا!ولی اولویت حالا با چیز دیگه ایه...یه ریسک شاید!که هر دو طرفش رو برد می بینه!

شاید فقط یه راه هست...و قطعا یه راه!

هرچند زمان...زمان آدما رو عوض می کنه...ولی خب زمانم یه بازیچست...چیز مستقلی نیست!

شاید دیگه  بقیش به عهده ی اون نیست...کارش رو انجام داده اون...حالا دیگه شاید نوبت اون دو تاست تا اگه جدا عاشقش هستن با هم بجنگن و یکیشون ...

شاید دیگه نوبت اوناست!

با این داده ها شاید جلوتر از این نمی شه رفت!بشه هم درست به نظر نمیاد...

ته ته دلش ولی دعاش پشت یکیشونه...کسی که بهتره اگه پیروز شه!

یکشنبه 1 مهر 1386

یه خدایی هس این ورا که کلی خوبه...کلی مهربونه...کلی بنده داره که کلی دوسشون داره...و نشسته و کلی قصه سر هم کرده و یه نمایش راه انداخته این پایین...البته قبلش تو یه روزی با همه کنار اومده...و همه قبول کردن که بندشن و عقل دارن همشون و ...کلی داستان...

یه ور دیگه بازم یه خداست...به نظر نمیاد زیاد احساساتی باشه...خداییه که تاس نمیندازه...شاید هم بندازه!یه خدا که خودش از خودش کلی چیز به وجود آورده و صرفا همین فقط ازش معلومه..اینش صد درصده ولی بقیش معلوم نیست...خدایی که شاید یه ذره ی کوانتومی  باشه...یه انرژی شاید...یا یه هر چیزی که معلوم نیست چیه...نه رحمانه نه رحیم...غفور و جبار هم زیاد بش نمی خوره...به نظر سمیع و بصیر هم نمیاد...شاید هم باشه!

یه ور دیگه هم باز یه هیچیه!یه چیز جدا ناب و نایاب...

همشون هستن...البته تو بودنشون به نظر زور اولی بیشتر می چربه...یه خدای تموم عیار!

خدایی که گوش می ده به بنده هاش...حرف می زنه باهاشون...عشق می ورزه...کلی چیز می دونه...درس زندگی می ده به آدما...یاد می ده بهشون چجوری خودشون باشن...البته فن استادی رو کم رو می کنه!اگه خیلی خاص باشی و پارتی کلفت و ...

 

مگه حرفش این نیس که می خواد آدم باشه! خب چرا آدم بازی در نمیاره؟؟؟چرا کلاه آدمیتش رو قاضی نمی کنه ببینه کدومشون بیشتر به مذاق آدمیتش خوش میاد؟؟؟

ببخشین میون کلامتون...یه سوال فنی:آدمیته کدوم قسمته وجودشه دقیقا؟؟؟همش؟خب حالا کدوم قسمت آدمیته؟

 

این یکیشه و احتمالا مهمترینش...خودش رو گول می زنه...به خاطر یه مشت فکر!یا شاید حس...ناشی از یه سری فکر دوباره!

یه سری دیده و شنیده و چشیده...که تنبلی کرده شاید سر موقش...یا اطلاعات مسئله کافی نبوده...در هر صورت اشتباه نتیجه گرفته و ...یا یه تیکه از صورت سوال رو جا انداخته...

قطعا چند بار اشتباه کرده این وسط و قطعا یک بار هم شده حتی شانسی درست جواب داده...چرا؟چون ته ته دلش یه شکی هست به هر انتخابی که می کنه...

البته یه عده بد ایمان دار!سفت واستادن سر جاشون و الا و بلا و ...که آقا ما رسیدیم به حق!

غافل از اینکه تا گزینه اول رو دیدن دیگه بقیه گزینه ها رو یا رد کردن و نگا نکردن یا تنهایی سر زدن بهشون بدون هوش و حواسشون...

این زندگی خیلی بی مرامیه!اصلا تست استانداردی نیست!

دو جواب مبهم...یه هیچ کدام و یه موارد الف و ب!مسخرست!

دیدین اونقدرم که من و شما فک می کردیم بدیهی نیست جواب!حق بدین بهش!

 

مراقب یه چیزایی یواشکی می رسونه...ولی خب گوشاش سنگینه!گیج می زنه...استرس گرفته...چقدر از وقت مونده؟؟؟

 

چی کار کنه؟سوالای بعدی هم از رو جواب این یکی بدست میان!وقتشو بذاره سر همین؟شانسی بزنه؟

جالب اینجاس که نمره منفی هم داره...

احمقانست!

 

تا وقته می خواد نگاهی به صورت بقیه سوالا بندازه شاید چیزی دستگیرش شه... سوالا تو چن تا دفترچست و تا اینو تحویل نده بقیه رو نمی دن بش!

زیر چشی یه نگا به دفترچه ی بقل دستیش میندازه!

راستی اپن بوکه:دی

منابع زیادن البته...

 

سرگردونه...یهو چشش میفته به یه سوال تو یه دفترچه!منگ می شه...یکی از گزینه ها بد به دلش می شینه...یه جوری انگار حرف می زنه باهاش...می گه من جوابم!

تصمیمش رو می گیره!

یه جوری باید جواب بده تا به اون برسه!

اما بازم چجوری؟؟؟

سوال اول رو جواب داد!بالفرض که گزینه ی اول...خب حالا بعدش؟؟؟که چی؟؟؟

اون سوال رو ازش گرفتن دیگه و نمی شه عوض کنه انتخابش رو!حالا با وضع جدیدش چی؟هنوز در راستای رسیدن به اون گزینه قشنگست؟؟؟

امیدواره فقط!

امید داره که نقش اون بیشتر باشه از صرفا یه راهنما یا طعمه!تله...دل خوش کنک...قاقا لیلی!خیلی بیشتر از اینا...

دوست نداره این وسط به چیز مهمتر از اونی برسه!

یه نکته انحرافی!

یه نکته ی قشنگ...

سوال باید سخت باشه و قشنگ!باید درگیر شی...زندگی کنی باهاش!اینقدر محوش شی که همه چی برات هیچ بشه...فقط تو و یه سوال و یه عمر وقت و سکوت!بیشتر از هر چیزی...