یه خدایی هس این ورا که کلی خوبه...کلی مهربونه...کلی بنده داره که کلی دوسشون داره...و نشسته و کلی قصه سر هم کرده و یه نمایش راه انداخته این پایین...البته قبلش تو یه روزی با همه کنار اومده...و همه قبول کردن که بندشن و عقل دارن همشون و ...کلی داستان...
یه ور دیگه بازم یه خداست...به نظر نمیاد زیاد احساساتی باشه...خداییه که تاس نمیندازه...شاید هم بندازه!یه خدا که خودش از خودش کلی چیز به وجود آورده و صرفا همین فقط ازش معلومه..اینش صد درصده ولی بقیش معلوم نیست...خدایی که شاید یه ذره ی کوانتومی باشه...یه انرژی شاید...یا یه هر چیزی که معلوم نیست چیه...نه رحمانه نه رحیم...غفور و جبار هم زیاد بش نمی خوره...به نظر سمیع و بصیر هم نمیاد...شاید هم باشه!
یه ور دیگه هم باز یه هیچیه!یه چیز جدا ناب و نایاب...
همشون هستن...البته تو بودنشون به نظر زور اولی بیشتر می چربه...یه خدای تموم عیار!
خدایی که گوش می ده به بنده هاش...حرف می زنه باهاشون...عشق می ورزه...کلی چیز می دونه...درس زندگی می ده به آدما...یاد می ده بهشون چجوری خودشون باشن...البته فن استادی رو کم رو می کنه!اگه خیلی خاص باشی و پارتی کلفت و ...
مگه حرفش این نیس که می خواد آدم باشه! خب چرا آدم بازی در نمیاره؟؟؟چرا کلاه آدمیتش رو قاضی نمی کنه ببینه کدومشون بیشتر به مذاق آدمیتش خوش میاد؟؟؟
ببخشین میون کلامتون...یه سوال فنی:آدمیته کدوم قسمته وجودشه دقیقا؟؟؟همش؟خب حالا کدوم قسمت آدمیته؟
این یکیشه و احتمالا مهمترینش...خودش رو گول می زنه...به خاطر یه مشت فکر!یا شاید حس...ناشی از یه سری فکر دوباره!
یه سری دیده و شنیده و چشیده...که تنبلی کرده شاید سر موقش...یا اطلاعات مسئله کافی نبوده...در هر صورت اشتباه نتیجه گرفته و ...یا یه تیکه از صورت سوال رو جا انداخته...
قطعا چند بار اشتباه کرده این وسط و قطعا یک بار هم شده حتی شانسی درست جواب داده...چرا؟چون ته ته دلش یه شکی هست به هر انتخابی که می کنه...
البته یه عده بد ایمان دار!سفت واستادن سر جاشون و الا و بلا و ...که آقا ما رسیدیم به حق!
غافل از اینکه تا گزینه اول رو دیدن دیگه بقیه گزینه ها رو یا رد کردن و نگا نکردن یا تنهایی سر زدن بهشون بدون هوش و حواسشون...
این زندگی خیلی بی مرامیه!اصلا تست استانداردی نیست!
دو جواب مبهم...یه هیچ کدام و یه موارد الف و ب!مسخرست!
دیدین اونقدرم که من و شما فک می کردیم بدیهی نیست جواب!حق بدین بهش!
مراقب یه چیزایی یواشکی می رسونه...ولی خب گوشاش سنگینه!گیج می زنه...استرس گرفته...چقدر از وقت مونده؟؟؟
چی کار کنه؟سوالای بعدی هم از رو جواب این یکی بدست میان!وقتشو بذاره سر همین؟شانسی بزنه؟
جالب اینجاس که نمره منفی هم داره...
احمقانست!
تا وقته می خواد نگاهی به صورت بقیه سوالا بندازه شاید چیزی دستگیرش شه... سوالا تو چن تا دفترچست و تا اینو تحویل نده بقیه رو نمی دن بش!
زیر چشی یه نگا به دفترچه ی بقل دستیش میندازه!
راستی اپن بوکه:دی
منابع زیادن البته...
سرگردونه...یهو چشش میفته به یه سوال تو یه دفترچه!منگ می شه...یکی از گزینه ها بد به دلش می شینه...یه جوری انگار حرف می زنه باهاش...می گه من جوابم!
تصمیمش رو می گیره!
یه جوری باید جواب بده تا به اون برسه!
اما بازم چجوری؟؟؟
سوال اول رو جواب داد!بالفرض که گزینه ی اول...خب حالا بعدش؟؟؟که چی؟؟؟
اون سوال رو ازش گرفتن دیگه و نمی شه عوض کنه انتخابش رو!حالا با وضع جدیدش چی؟هنوز در راستای رسیدن به اون گزینه قشنگست؟؟؟
امیدواره فقط!
امید داره که نقش اون بیشتر باشه از صرفا یه راهنما یا طعمه!تله...دل خوش کنک...قاقا لیلی!خیلی بیشتر از اینا...
دوست نداره این وسط به چیز مهمتر از اونی برسه!
یه نکته انحرافی!
یه نکته ی قشنگ...
سوال باید سخت باشه و قشنگ!باید درگیر شی...زندگی کنی باهاش!اینقدر محوش شی که همه چی برات هیچ بشه...فقط تو و یه سوال و یه عمر وقت و سکوت!بیشتر از هر چیزی...