می گن غم بده!ولی می شه از شر ادما به غم پناه برد!از شر مهربونیهاشون!
آره خسته شده بود...از اون همه محبت(!)از آدمای جورواجور و رنگارنگ دورش...مترسکایی که برا خودش ساخته بود تا فراموش کنه تنهاییشو...شاید بزرگترین حماقت زندگیش...چیزی که باعث شد از خودش و تنهاییاش دور شه...
از همه کسایی که از سر دلسوزش و محربونی ولی حماقت داشتن خوردش می کردن!به جاش فکر می کردن و تصمیم می گرفتن!آره خب اون بچه بود و حالیش نبود...اونا لطف می کردن جدا بهش!بار زندگیشو از دوشش برداشته بودن...بیخ خر تنهاییشو گرفته بودن و با محبت در آغوش کشیده بودنش و رهاش نمی کردن...از فرط محبت!و دلسوزی...
عیبی نداره!بالاخره یه لحظه برید و از دستشون فرار کرد!الان آزاده...تمام امروز رو آزاد بوده یعنی حداقل...فرار کرد...به کجا؟تو چه پناهی رفت؟؟؟
رفت همونجایی که سالها پیش ازش فرار کرده بود:دی جایی که ازش نفرت داشت...خسته شده بود...نفسش گرفته بود اونجا...تک تک لحظات اونجا بودن رو حس کرده بود...رفت و دوباره پشت تنهاییهاش قایم شد!
در رفت!
از اولش هم شاید اشتباه کرده بود...
تنهاییشو ول کرد و رفت دنبال اولین و بهترینش...و بعد از برای پر کردن جای خالیش(!)و رو ندادن به تنهایی ...و همین اشتباه بود!
نفهمیده بود که از تنهاییش نباید فرار می کرد!نکرده بود یعنی...فقط داشت اونو با کسی قسمت می کرد...شاید هیچ وقت نباید از تنهاییاش می برید!
یه سوال!مشکل چیه این وسط؟؟؟
بده آدما دوسش دارن؟براش دل می سوزونن؟مهمه براشون؟چه مرگشه؟
اون که می دونه همش از سر مهربونیه...چرا بیخود بهونه می گیره؟؟؟
از بی لیاقتیشه...ظرفیت محبت نداره!
نه!
خودش هم نمی دونه...شاید چون این محبتا بر خلاف میلشه...از چیزایی که دوسشون داره دورش می کنه...جلوی حماقتاش رو می گیره!
در لحظه وحشی می شه...احمق می شه...داغ می کنه...غصه می خوره...احساس کینه و نفرت و ...ولی ته ته دلش دلگیر نمی شه ازشون!نیتشون از خشمش در امان نگهشون می داره!
آدما فرصت همین یه بار زندگیشو دارن ازش می گیرن...خدا بخشیده خلق خدا نمی بخشه!



