آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 27 آبان 1386

 

 

می گن غم بده!ولی می شه از شر ادما به غم پناه برد!از شر مهربونیهاشون!

آره خسته شده بود...از اون همه محبت(!)از آدمای جورواجور و رنگارنگ دورش...مترسکایی که برا خودش ساخته بود تا فراموش کنه تنهاییشو...شاید بزرگترین حماقت زندگیش...چیزی که باعث شد از خودش و تنهاییاش دور شه...

از همه کسایی که از سر دلسوزش و محربونی ولی حماقت داشتن خوردش می کردن!به جاش فکر می کردن و تصمیم می گرفتن!آره خب اون بچه بود و حالیش نبود...اونا لطف می کردن جدا بهش!بار زندگیشو از دوشش برداشته بودن...بیخ خر تنهاییشو گرفته بودن و با محبت در آغوش کشیده بودنش و رهاش نمی کردن...از فرط محبت!و دلسوزی...

 

عیبی نداره!بالاخره یه لحظه برید و از دستشون فرار کرد!الان آزاده...تمام امروز رو آزاد بوده یعنی حداقل...فرار کرد...به کجا؟تو چه پناهی رفت؟؟؟

رفت همونجایی که سالها پیش ازش فرار کرده بود:دی جایی که ازش نفرت داشت...خسته شده بود...نفسش گرفته بود اونجا...تک تک لحظات اونجا بودن رو حس کرده بود...رفت و دوباره پشت تنهاییهاش قایم شد!

در رفت!

 

از اولش هم شاید اشتباه کرده بود...

تنهاییشو ول کرد و رفت دنبال اولین و بهترینش...و بعد از برای پر کردن جای خالیش(!)و رو ندادن به تنهایی ...و همین اشتباه بود!

نفهمیده بود که از تنهاییش نباید فرار می کرد!نکرده بود یعنی...فقط داشت اونو با کسی قسمت می کرد...شاید هیچ وقت نباید از تنهاییاش می برید!

 

یه سوال!مشکل چیه این وسط؟؟؟

بده  آدما دوسش دارن؟براش دل می سوزونن؟مهمه براشون؟چه مرگشه؟

اون که می دونه همش از سر مهربونیه...چرا بیخود بهونه می گیره؟؟؟

از بی لیاقتیشه...ظرفیت محبت نداره!
نه!

خودش هم نمی دونه...شاید چون این محبتا بر خلاف میلشه...از چیزایی که دوسشون داره دورش می کنه...جلوی حماقتاش رو می گیره!

در لحظه وحشی می شه...احمق می شه...داغ می کنه...غصه می خوره...احساس کینه و نفرت و ...ولی ته ته دلش دلگیر نمی شه ازشون!نیتشون از خشمش در امان نگهشون می داره!

 

آدما فرصت همین یه بار زندگیشو دارن ازش می گیرن...خدا بخشیده خلق خدا نمی بخشه!



جمعه 25 آبان 1386

تنهاییش همه ی زندگیشه!

باهاش زندگی می کنه...بیرون می ره...دستاشو می کنه تو جیبش و پرسه می زنه...بستنی می خوره...درس می خونه...درس نمی خونه...می خوابن...بلند می شن...می خندن...غصه می خورن...برا هم دل می سوزونن...دلتنگش می شه...از هم می برن و دوباره دل می بندن...به تنهاییش دلبستست و داره وابسته هم می شه!...

حس می کنه خیلی بد باهاش تا کرده...خیانت کرده بهش ولی تنهاییش دل بزرگی داره...هر دفعه بخشیدتش...

کاش قدرش رو می دونست...کاش هیچ وقت ولش نمی کرد و نمی رفت دنبال هیچی!

کاش بهش قناعت می کرد...نه!سرش به سنگ نخورده!ولی خسته شده...

حالش از خودش و همه ی کسایی که تنهایی قشنگش رو خدشه دار کردن...صداشو خفه کردن...از چشش انداختن...حریمش رو محترم نشمردن بهم می خوره!یه چیزی تو اردرای نفرت!
نه!نه به خاطر تنهاییش!اون بزرگتر از اینه که...به خاطر خودش!بازیچه قرار گرفتنش!

کثیف ترین موجود دنیاست و به مقدس ترین داشته هاش پشت کرده!

تنهاییشو با کسایی قسمت کرده که لایقش نبودن!ارزشش رو پایین آورده...خوردش کرده...غرورش رو شکسته!

بهش گفتم که می تونه از تنهایش غذر بخواد!

فقط بهم کلی بد نگاه کرد!
و شاید به خودش...که خودش و تنهاییشو مزحکه ی من قرار داده!

من هیچ حس تمسخری نسبت به گفته هاش بهم دست نداد جدا!ولی نباید تو حریم خودش و تنهاییش واردم می کرد...انگار آدم بشو نیست...!

چهارشنبه 23 آبان 1386

بهش گفتم که خیلی پر حرفه...یکم دلگیر شد...من هم دلگیر شدم...

گناه داره...

از هر بعدی که به هر تیکه ی زندگیش نگاه می کنه یه جاش می لنگه!و خیلی بده که فقط یه جا!یه چیز کوچیک...همه چیز داره ولی هیچ کدوم به دردش نمی خورن!یه چیزی کم داره و تنها مشکل قضیه اینجاست که نمی دونه چیه!یه اسمایی براش می ذاره ولی راضیش نمی کنن!به نظر باید یه کلمه ی جدید براش بسازه...

انگار داره از پشت ویترین یه مغازه بهش نیگا می کنه!به زندگیش...زندگیه خودش به شخصه نه هیچ کس دیگه!می دونه 999امین نفریه که داره وارد مغازه می شه و اون زندگی پشت ویترین قطعا مال اونه!چیزی که بهش عشق می ورزه!ولی یه حس تنفر هم نسبت بهش داره...گربه دستش به گوشت نمی رسه می گه بو می ده...می دونه که مال خودشه ولی جرات نداره شاید وارد مغازه بشه!

شاید هم تردید نیست...شاید کلید در رو نداره!یا حتی دستی برای باز کردن در...یا پایی...

بالاخره یه گوشه ی زندگیش باید اون تیکه گم شدهه رو پیدا کنه!یه جایی همون گوشه کناراست احتمالا ولی کجاش رو نمی دونه!دستپاچست و هول هولکی داره دنبالش می گرده!جلو چششه ولی نمی بینش...شاید خودکاری که پشت گوشه و ...

کم کم داره کم میاره!جلو چیزی که تازه وارد زندگیش شده...ولی نه!کسی نیست که از درد و مرض بمیره!اگه بخواد زنده بمون  می تونه!

تو فکر بود...خب چه اشکالی داره آدم چیزی رو که مردم دوس دارن و می خوان بهشون بده؟؟؟چه فرقی داره کدوم برای طرف مفیدتره؟؟؟کسی که فایده ی چیزی رو ندونه هیچ فایه ای هم ازش نمی بره...مگه آدما چقدر عمر می کنن؟چرا نباید چیزی رو که می خوان بهشون داد؟؟؟

محبت چیه؟کسایی که برات مهمن رو ...باید دلشون رو شاد کرد و از خودشون و افکارشون راضی نگهشون داشت یا با لجاجت رو خلاف عقیده و خواستشون پا فشاری کرد؟؟؟

به نظرش اومد که اگه ضرری برای طرف نداشته باشه باید به فکرش تحقق بشید!به هر قیمت دیگه ای که!مهم نیست...عشق می تونه همین باشه!

یه لحظه خواست دوباره فک کنه که اینم یه دروغ بزرگه!یه فرار...داره خودش رو گول می زنه تا فرار کنه...خلاص شه!
ولی نه!شاید برای اولین بار حتی لحظه ای هم نتونست اینجوری فکر کنه!به هیچ وجه قصد فرار نداشت!
یعنی راه فرار اصلا این نبود...

 

دنیا شاید اونقدر طول نکشه به بخوای واقعیت رو به کسی نشون بدی...اگه واقعیت باشه حتی!

آدما با فکر و خیالای خودشون می تونن شاد زندگی کنن!حداقل یه حس رضایت دارن...از خودشون راضین!

آره شناخته بودمش!من که از اول فهمیدم...حق با من بود...

همین حق با من بود کلی خوبه!

تصمیمش رو گرفت...قرار شد این حقه رو بهش بده...

یه لحظه...اگه لحظه ای بفهمه که حق با اون نبوده...داغون می شه...میشکنه...نباید بذاره اینجوری بشه...

 

 

...

بر بالای کوهی

زیر پایش سرزمینست...

پر غوغا پر آشوب جایی جنگ ظلم و پر ز خون

و یک پرتگاه در پیش رو

راهی که صعب و طولانیست

اما بیابان زیر پرتگاه امیدش آبادانیست!

...

(با تشکر از بر و بچز 82_83)

 

 

هنوز باید زندگی کرد!

احتمالا!

شنبه 19 آبان 1386

انتظار آدم رو پیر می کنه...آدم پیر بی حوصله می شه...خب به نظر مشکلی در کار نیست!کاملا می تونه حق بده به خودش...

از یه طرف این گریزای ضمیر نا خودآگاه و رویاهای شبانه...از یه طرف زندگی! چیزی که باهاش روبرو می شه صبح تا شب و به نظر واقعیت می رسه!

تو همه چیز داره سرک می کشه این تردیدا...خب همه چیز زندگی به هم ربط داره...ربطش چجوریه به نظر نمی رسه چیز ثابتی باشه!
به نظر میاد یه مشکلی هست جدا! به نظر این مشکلات دو طرفست...

خوبه که آدما با هم کنار بیان!البته نه همیشه...گاهی از ته دل آرزو می کنی با طرف کنار نیای...تا به زور و از لج و محض خاطر و هر چی دیگه که میشه گفت بهش از نظرت برگردی و یه کار دیگه بکنی...یا قانع شی که نظرت غلطه یا حداقل حس کنی یه چیزی خلافش هم هست!

آدم موجود خاصیه!به صورت خاصی احمق!

 

تنهایی وحشتناکه!باز خوبه اگه بری و بگردی دنبال پر کردن تنهاییت...امیدی داشته باشی...ولی یه وقت از تنهایی در میای!کلی شاد می شی ولی زیاد طول نمی کشه...کاش دوباره تنها می شدی!غصت زیاد می شه فقط...می دونی یکی رو داری و تنها نیستی...از طرفی خب نمی شه باهاش باشی به هر دلیل حالا...اینا مهم نیست بازم...می دونی که یکی دیگه هم هست که اونم خیلی تنهاست!و اون کس بهترین و تنها کسته!

می شه رفت و مرد...یا حداقل اون یکی رو خلاص کرد!

 

هم عذاب وجدان داره هم کم کم داره دلگیر می شه!کلی خوشبین سعی می کنه باشه...می دونه که تقصیر یچ کس نیست...ولی یه حس بدی داره و هر لحظه یه مقصر داره تو کلش!

بهش گفتم صبر پیشه کنه!

دوشنبه 14 آبان 1386

نه!اینجوری نمی شه!

یه مشت شادیه الکی...پشتش کلی قصه...جدا از پسش بر نمیاد...خواست یعنی ولی نتونست...بالاخره...وحشتناک بود!

خیلی سخته یکی همه بار قصش رو تنهایی به دوش بکشه!دلش می خواست بفهمه فقط که تنها نیست!کسی نگرانشه...اون نگرانشه!ولی...

شاید غرورش رو شکست...یا ...هر چی که بود ناراحتش کرد...

خیلی زود فهمید که اشتباهی رو که ازش می ترسید رو انجام داده!یه اشتباه بزرگ...

باید نشون بده بهش که بهش اعتماد داره!به تواناییش...به ارادش...به امیدش...و به غرورش!تنها چیزی که شاید براش مونده...البته جز دل مهربونش!
باید بهش اعتماد کنه!

یکشنبه 13 آبان 1386

هر چی که گذشت که دیگه گذشته...

می خواد عوض شه!هنوز براش ثابت نشده بزرگ شدن یه فراینده که به زمان احتیاج داره...می خواد از همین امروز بزرگ شه!از همین لحظه!
دلش نمیاد...دست دست می کنه...تفره می ره...ولی راهی جز این نیست!
راه همینه!
باید بزرگ شه...به خاطر خودش و تنها و بهترینش...حداقل!

باید یه جوری به ترسا و نگرانیاش پایان بده...یه جوری بگه دیدی!رسید اونی که می ترسیدی ازش ولی من هنوز...تغییر نکردم؟فراموشت نکردم؟پشیمون نشدم؟نه!...رسید و من هنوز دوست دارم!هنوز بهترینمی...

هرچقدر هم از سنش بگذره دلش همون دل کوچیک اون دختر بچست که فقط برای تو توش جا داره!هنوز تحسینت می کنه!تا ابد تحسینت می کنه!

هرچقدرم بزرگ شه و آدم شه و سنگ شه بازم اون لبخند لجوج یه جورایی تو صورتش پیدا می شه با حتی خیال اسمت...هنوز با شنیدن صدات از پشت تلفن گونه هاش سرخ می شه...و تازگی چشاش هم...

آره اینا همه از سر بچگین!یه مشت رفتار بچه گانه...پس هنوزم بزرگ نشده...درسته!احساسات آدم اگه بزرگ نشن بهتره...بزرگ نمی شن اصلا...شاید یه آدم بزرگ بعد کلی سعی و جهد جلو این چیزا رو بگیره ولی فقط ظاهرش رو تربیت کرده...ته دلش بازم همونه!
کاش نظاره جوونی نکرده پیر شه!مثل پدیده ی تصعید می مونه...منظورم این بود که شهودش تو طبیعت هم هست...

من که نه سر پیازم نه ته پیاز ولی خواهش می کنم ازت کمکش کن!

اما یه لحظه فهمید همش فقط یه مشت چرت بوده!

روزگار دیگه حوصلش از بازی قبلی سر رته و یه چیز دیگه رو شروع کرده...

شنبه 12 آبان 1386

هی دختر تولدت مبارک:دی

_آره جدا مبارک!تنها واژه ای که می شه براش به کار برد همین مبارکه به نظر...

خیالت جمع کع هنوز آدم نشدی!می شه گفت گند تر شدی کمی تا قسمتی...بزرگترم شدی بگی نگی...

امروز سالگرد روزیه که خدا اولین و بهترینش رو بهش داد!و سالگرد روزی که بهش زندگی داد!یعنی فرصتی که ...فرصت دیگه کلا...شاید فرصت بودن با بهترینش!

خب فرصت برای آدمای  ضعیف و تنبل و ترسو و احمق و اینا اصلا جالب و مفید به نظر نمیاد...

به همین سادگی یه سال دیگه هم از عمرش گشت...اتفاق خاصی نیفتاد فقط یکم پیرتر شد...یکم بیشتر از روزگار و هم سناش عقب موند...یکم دیگه به تهش نزدیک شد...مقادیری سطح توقعات رفت بالا...(زکی خیال باطل:دی) ...

اینا که گفتم بد نیستا1کلی هم خوبه:دی امیدوار کندست...یعنی هرچند که اون تو گل گیر کرده...اینقدر راکد مونده که داره می گنده...ولی در کل در جایی زندگی هنوز جریان داره!یه جورایی مطمئن شد که زمین هنوز سرگردون خورشیده...هنوز بچه ای به دنیا میاد و ونگ می زنه...و هنوز شاید کسی هست که اومدنش رو به خاطر داره!حالا حس خوبی داره یا نه شاید زیاد مهم نیست...

 

اون که اومدن یکی رو خوب به خاطر داره!شاید یه جور امداد غیبیه!تقلب و ...خدا حواسش به آدمای حواس پرت و سر به هوا و بی خیال هم هست...و آدمای دل نازک...نمی خواد دله بشکنه...

از طرفی هم شاید یه حماقت بزرگه همش!چیزی که جلو چشاش رو بسته...کورش کرده...نمی بینه خیلی چیزا رو...

و شاید یه حرکت تمائانه و حریصانست...فقط برای کم شدن فرصت!آره خب اینجوری از لحاظ کمی حداقل فرصتا نصف شده!

ولی در کل چیز خوبیه...عالیه یعنی!می شه گفت محشره:دی

تولدش  مبارک:دی

 

چهارشنبه 9 آبان 1386

شمارش معکوس رسیده به 3!

و این وحشتناکه!

هر لحظه داره بیشتر تنها می شه...حسش می کنه اینو!داره دور می شه از همه چیزای خوب...و می ره که پست تر شه از این که هست!
قدیم تر یه شوقی داشت...کلی حس خوب و ...ولی الان که یه نگاه به پشت سر میندازه می بینه چقدر احمقانه خوش بوده!چقدر از روی نفهمی و جهل شاید...البته یه نکته ای هست این وسط!
همیشه اونی که بوده از اونی که هست صد در صد آدم تر و با شعورتر بوده!

یه تنقاقض هست این وسطا ولی دیگه مهم نیست!

خو گرفته با این چیزا...

انتظار...بهونه...تردید...وحشت...تنهایی...عذاب وجدان...مسئولیت...کلی غصه...محبت...نفرت...کنجکاوی...حماقت...هجوم آوردن تو کلش...یعنی همیشه همه بودن ولی پررنگ تر شدن!انگار یه جورایی زور هیچ کدوم نمی چربه!البته نا امیدی کلاس کارش فرق داره!هنوز در صدر جدوله...

دوشنبه 7 آبان 1386

دل نازک شده یا...به هر حال امروز اندازه ی همه ی عمرش احساس کرد بهش توهین شده و بر خورد بهش!

مسخرست جدا...سر هیچی...یا شایدم همه چی!

هر کسی هرچی می گفت بهش مشکلی نداشت ولی این آدم با این لحن!

دوست داشت جمجمشو خورد کنه زیر دندوناش آشغال(...)رو!

شاید هم چون از دست خودش ناراحت بود!یا یه حساسیت بد نسبت به اون طرف...من که اینجوری گفتم بهش!ولی خب ...

اگه یه آدم مظلوم و مطلوب و اینا با مودبانه ترین لحن ممکن تحقیرت کنه قطعا فقط خودت می فهمی اونم احتمالا تازه!و قبول اینکه بهت توهین کرده یا قصد داشته زیر سوال ببرت رسما یعنی خودت رو در مقابل همه کس و همه ی هنجارای حاکم بر جو قرار دادی!

بهترین حالتش اینه که طرف اونو بگیرن!ولی جدا وحشتناکه اگه حرفت رو باور نکنن یا بد تر از اون بگن دچار سوئتفاهم و کج خیالی و اینا شدی!

می شه با آدمای کثیف فرشته نما!یه مشت آشغال محبوب نه به خاطر جذابیت و قابلیت بلکه به خاطر خنثی بودن حتی حرف نزد!عاقلانش این به نظر می رسه یعنی!

خنثی نه کسی که نظری ابراز نمی کنه!کسی که به نظر تجسم یه فرد شایسته و با وقاره!کسی در این حد موقر قطعا نمی تونه از سر صبر و بزرگواری اینطور رفتار کنه!اینا یه مشت آدم آب زیر اهن که به موقش هر غلطی هم می خوان می کنن و آدما باورشون نمی شه!
این یه تجربه ی شخصیه!ولی جدا عمومیه!
...

دور و برش پر شده از یه مشت آشغال که از نظر تعداد در اقلیتن و کلی کمن ولی کثافت کاریاشون دنیا رو فلج کرده!

کسی که بزنی تو گوشش بهت اخمم نمی کنه!بی غیرت بی قید و بی بند و بار حتی به نظرش!کلی مظلوم و خوب!

با این آدما باید مثل خودشون رفتار کرد!باید سرد بود و محلشون نذاشت!حتی نباید زد زیر گوششون چون دست آدم کثیف می شه!

کاری که امروز انجام داد و به نظرش همین یه پوئن مثبت برا کل زندگیش بسه!کاری که امروز کرد...یا نکرد می شه گفت!کارایی که نکرد!

تمام وجودش رو نفرت پر کرده!و کلی هم ممنونه از این بابت!چون تا حالا نفرت رو تجربه نکرده بود ولی الان اقلا فهمید حسی که نسبت به بهتریناش و خودش اکثرا بهش دست می داد و ازش با لفظ نفرت یاد می کرد چیز دیگه اتی بوده!چیزی از جنس علاقه!
این نفرته هم البته از روی عشقه!عشق به خودش...و نه به خاطر اون لفظ تمسخر آمیز!بلکه برای لحظه ای که بین و خودش و طرف حق رو به نا حق به طرفش داد و با خودش گفت که فکر چرت نکن دختر!فلانی بخواد به یکی توهین کنه؟؟؟مسخره کنه؟؟؟خیالاتی شدی!

...

چه می شه کرد...صبر قطعا!

جمعه 4 آبان 1386

خدا بهش رحم کنه!
خدا بهشون رحم کنه!

و به همه...

خدا رحیمه حواسشم هست همیشه...ولی نمی دونم چرا بعضی وقتا....

خدا حواسش هست رحمم می کنه ولی حماقت این آدما خیلی وحشتناکه!به نظرم خود خدا هم مونده توش...شایدم نمونده!

بعضیا کلی چیز دارن...بعضیا همه چیز دارن...بعضیا هم کلی چیز ندارن!
یکی هم این وسط پیدا می شه که چیزایی داره چیزایی هم نداره!

به نظر میاد کمی یا شاید خیلی از نداشته هاشو بدست آورده نه عوضش موازی با اون چیزایی رو که داشته قطعا از دست داد!

رابطه ای بین داده ها و گرفته ها نیست!شاید هم باشه...همه چیز زندگی به هم ربط داره!

این وسط یه نا امید از نفس افتاده ی ظعیف باید بشه مایه امید و مشوق کسی که شکست خورده ولی هنوز از پا نیفتاده!

خیلی مسخرست نه؟تجسم عینی و بهترین شهود حماقته!چرته!مزخرفه!ولی قشنگ هم هست!

یه بازی سرگرم کننده!یه موقعیت نه صرفا از نوع مثبت یا حتی منفی!

کاراش همین جوریه...یکی که از سر فراق/فراغ خاطر و آسودگی و به قول معروف خوشی ای که زیر دلش زده می شینه کلی سعی می کنه که فک کنه!دور شده...کنار کشیده خودش رو از زندگی و روزگار!دنبال راهی برای زندگی کردن...از اون ور یکی که داره تو زندگی دست و پا می زنه...یه حالت مسخره!تواما انگار هم تو یه گرداب افتاده و باید بیاد بیرون ولی نمی شه...همم موجا پرتش می کنن سمت ساحل و می خوان از زندگی بیرونش کنن ولی با جدیت به سمت وسط دریا سعی در شنا کردن داره!

و این وسط یه رابطست!

خدا هم خدایی خیلی باحاله!جالبه!آدمای خاص خداهاشونم خاصه!یه جورایی انگار خدا با هر بنده ای مثل خودش رفتار می کنه!شایدم خدا مسئولیت هر کسی رو داده دست اون روحی که تو اون به شخصه می گن دمیده!چیزی از جنس خودش...

غروری که نمی خواد شکسته شه ولی انگار داره میشکنه!یه ترس! غروری که هیچ کس این وسط نمی خواد بشکنه ولی ذره ذره داره ترک می خوره شاید به خاطر ترس از شکسته شدن و فرار از متهمین فرضی!

   1      2    >>