خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 25 آذر 1386

خدا خیلی مهربونه!

زیادی یعنی...به نظرش خدا اینقدر مهربونه که ته دلش...یه جورایی نا امید نیست...زیاد امیدواره یعنی!

به خدا و به بنده ی خدا...به کلی چیز خوب کلی امید داره...و خب یه جورایی حس می کنه زیاد نگران نیست!
و این حس بدیه...عذاب وجدان می ده بهش...گاهی شک می کنه که شاید اصلا براش مهم نیست...یا حداقل زیاد براش مهم نیست...و جدا حالش از خودش بهم می خوره!

از این همه فیلسوف مابانه نگاه کردن و از بالا نگاه کردن به همه چیز!به عشقش و به سرنوشتش حتی!

حالش بهم می خوره از هرچی روشنفکر که تا حالا دیده یا شنیده راجع بهشون...حالش بهم می خوره از این همه امید...شاید چون ایمان ژشت این امید اونقدرا قوی نیست...نمی دونه باید ایمانه رو قوی کنه یا امیده رو سرکوب کنه...آروم و قرار نداره...

زندگی...خدایی خیلی دست میندازه ادما رو...نمی دونه بازیچه ی دستش قرار گرته یا نه!و یا حتی باید قرار بگیره یا نه؟و این جدا بده!سخته...وحشیه!

به خیالش به اراده ایمان داره...به بهترینش ایمان داره...به خداش...به عشقی که به بنده هاش داره...مصلحت و تقدیر...نیروی عشق خودش...دعاش...ولی ته ته دلش نگرانه...یا حداقل احساس می کنه باید نگران باشه!

احمقانست زیاد...حتی بهترینش هم ...کاش می دونست ته دل اون چی میگذره...نگران نیست یا غرورش...چقدر نگرانه یعنی؟؟؟!

 

بعد دو سال چهرش مردونه تر شده بود...اصلا حس نمی کرد که دو ساله ندیدش...براش خیلی آشنا بود...غریبگی نمی کرد...انگار تمام این مدت همش جلو چشمش بوده...شاید چون اونقدر غریب بودن که دیگه جا برا غریبگی بیشتر وجود نداشته!ولی نه!...تمام این مدت جدا جلو چشش بود...تک تک لحظه هاشو باهاش زندگی کرده بود...تو شادی و غم...ولی حالا...

جدا بی انصافه اگه فقط خواسته بود ببینش تا ازش حلالیت بطلبه!اون نگاه آخر و اون حرفا جدا داغونش کرد...جدا خیلی بی مرامه...اگه جدا حرف دلش رو گفته باشه!

ولی دلگیر نشد!

هیچ وقت دلگیر نشده ازش و نمی شه...کسی که دوسش داری رو...یعنی کلا ژای یه چیزایی که میاد وسط دیگه نمی شه از اینو گفت و اونو شنید و ...دم زد!چون چیزی رو که باید نمی شه گفت !

پنجشنبه 22 آذر 1386

روزگار  خیلی وحشیه...کاش می شد ذره ای شعور کسب کنن آدما و فرصتا رو دیگه از دست ندن!

آدما احمقن!خیلی!ولی جدا گناه دارن...جدا زیاده براشون...طاقت ندارن...گناه دارن به خدا!
اگه طوریش بشه...از زنده بودنش خجالت می کشه جدا...جای اون زیر خاک نیست!حیفه...هنوز خیلی جوونه...خیلی خوبه...خیلی بزرگه!

هنوز کلی آرزو داره...

باورش نمی شه!ولی انگار همه باورشون شده...

بعد دو سال...حالش از خودش بهم می خوره و از تنها و بهترینش...از خودش متنفره که این نمی دونه باید چیکار کنه براش...اصلا کاری از پسش بر میاد؟از اون حالش بهم می خوره که این همه وقت این همه ناراحت بوده و به اون نگفته...و حالش از خودش بهم می خوره...چرا چیزی بهش نگفته؟چرا؟همش تقصیر خودشه...

حالش از همه چیز بهم می خوره که بعد دو سال تنها کسش رو دیده...ولی وقتی که می خواد ازش حلالیت...

و اون آشغال که...جدا فک می کنه ...چی فکر می کنه پیش خودش؟؟؟بذا بره بمیره...

 

از خودش خجالت می کشه...از نفس کشیدنش...

 

دعا کنید...برای تنها امیدش...برای اولین و بهترین و آخرینش!

جمعه 16 آذر 1386

یه اتفاق جالب!

اتفاقای جالب احتمالا به یه دلیلی رخ می دن...یعنی اتفاقی به این جالبی حتما یه دلیلی داره!چون خیلی بد همه ی قوانین احتمالات رو زیر سوال برده!

اینقدر خاص که مسخش شده...هیچ حرکتی نمی تونه بکنه!حتی نمی تونه راجع بهش فکر کنه...خندش می گیره فقط!ولی حتی نمی تونه بخنده...نمی دونه باید خندید به این موضوع یا...

چیز بد یا نگران کننده ای به نظر نمی رسه...ولی باعث شده عذاب وجدان پیدا کنه!یه حس بد...خیلی بد!

جدا اعصابش خورد شده که معنی این نشونه رو نمی فهمه...که اینقدر شعورش کمه...که نمی دونه باید خوشحال باشه یا ناراحت!

همه چیزای به نظر بی ربط حالا دارن براش معنی پیدا می کنن...وقتی همه چیز رو کنار هم می چینه...دیگه اون سردرگمی هایی که داشت براش بی معنا می شن...اون رفتارا...حتی کاملا قابل پیش بینی بودن نه عجیب...اگه واقعیت داشته باشه...اگه درست باشه...اگه جدا این اتفاق افتاده باشه!

یعنی جدا این اتفاق افتاده؟؟؟

یعنی...

تمام این مدت تنها و بهترینش با کسی بوده....و از شر اون طرف به اون پناه آورده دوباره...و اون شخص کسی نبوده جز دوست خودش!

و این وسط جدا کسی خبر نداشته از این ارتباط...

تمام این مدت دوستش بقل دستش می شسته و با اولین و بهترین اون حرف می زده...با اولین و بهترین اون دعوا می کرده...و تو دلش به اولین و بهترینش می خندیده!

ناراحتی ها و عذاباش تمام این مدت به خاطر دوست اون بوده...پیش اون برگشته تا دوستش رو فراموش کنه...

باورش نمی شه!
فقط می دونه باید اول مطمئن شه بعد راجع به عکس العملش فکر خواهد کرد!

البته اگه بشه...همیشه همه چی طبق انتظار جلو نمی ره...

اگه به روش بیاره چه عکس العملی نشون می ده؟

خدا هم خوب بازی می کنه...زندگیه دیگه...باید گشت تا بگرده!

سه شنبه 13 آذر 1386

می گن خوشی طبع آدم رو کور می کنه...شاید!
ولی نه!خوش نیست...خوشحاله ها ولی بازم غم داره...یه جوری مسخ شده انگار!
قدرت هیچ کار و فکری رو نداره...می شه گفت داره زندگی می کنه!
کلی دغدغه داره...ولی نمی شه ازشون دم زد...ییه جورایی نمی تونه باز حرف بزنه با خودش!یا شاید نمی خواد...احتمالا حرفی هم نداره!
یه هم زبون دیگه شاید...ولی نه!
فقط سعی می کنه شاکر باشه!در همین حد!
البته اینم میگذره احتمالا!
زندگی قشنگه!نه؟

عاشق بدبختیای شیرینه...چون آدمه و این اقتضا می کنه که کرم داشته باشه!

چهارشنبه 7 آذر 1386

در پناه عشق زندگی قشنگه...حتی زیر سایه ی خیالش!

دوست داشتن تنها سلاحیه که آدما دارن!تنها سلاح در برابر هر چیزی که هست...هر چیزی که دارن...و هر چیزی که بهشون داده شده!

نجاتت می ده از خودت...و اینجوریه که با بقیه می تونی کنار بیای...دوست داشتن تنها نعمته!

 

آره عشق چش آدم رو کور می کنه...نه رو نقصای معشوقش...رو همه ی زشتیای دنیا!همه ی نا امیدی ها رو از بین می بره...امید نمی ده!نه!امید نمی ده...دقدقه ی امید رو از بین می بره...دیگه کسی نمی مونه که بخواد امیدی داشته باشه یا نه...

اینا رو اون می گفت...البته بعدش اشاره کرد که نه به این شدت حالا...و بعد تصحیح کرد و گفت دقیقا به این شدت!شاید اون به این شدت بزرگ شده و شعورش نمی رسه...به این شدت عاشق نشده...ولی می شه اینجوری عاشق شد!

برای شروع براش یه عشق حتی زمینی هم خوبه!بهتر از نفرته...حداقل اینجوری به هوای شکر گاهی سری به دلش و خداش می زنه...شاید احمقانه باشه ولی جدا نیست!

یعنی حداقل اون عمق حماقتش رو درک نمی کنه...و تو خیال خودش خوشه...و نمی شه بهش خورده گرفت...خدا از هر بنده ای در حد شعور خودش انتظار داره!

حتی تنهاییش هم راضیه!

 

خداش رو دوست داره...حتی بیشتر...نه اینکه بیشترا!شعور قدردانیش بالا رفته!

 

به نظرش اومد که دوست داشتن چیز خوبیه...یا همون عشق...بازی با کلمات براش معنی نداره...چیز خوبیه چون جلوی حماقت رو می گیره!

حداقل برای یکی مثل اون عالیه!برا خیلیای دیگه نه...یه عده اصلا حماقت تو ذاتشون نیست...خیلی عاقلن!خیلی!

ولی یکی مثل اون...حماقت از سر عشق بهتر از حماقتای پوچه!از سر هیچ چیزی نبودن...از سر حماقت نکردن...یا حتی قدرت حماقت کردن نداشتن!

یه احمق باید سعی کنه نوع حماقتش رو ارتقاع بده تا در نوع خودش بهترین باشه:دی

مسخرش نکنین خب بچه گناه داره!

 

نگرانشم...می ترسم قرار باشه یه امتحان سخت پس بده...خدایا تو بزرگی...کمکش کن!

شنبه 3 آذر 1386

زندگی آرومه ولی اون آروم نیست...شایدم برعکس...

لحظه ای به چیزی فکر نمی کنه...مرده!و می بینه به شخصه که زندگی هنوز داره کار خودش رو می کنه...چه اون باشه چه نباشه...

زندگی هست!