خدا خیلی مهربونه!
زیادی یعنی...به نظرش خدا اینقدر مهربونه که ته دلش...یه جورایی نا امید نیست...زیاد امیدواره یعنی!
به خدا و به بنده ی خدا...به کلی چیز خوب کلی امید داره...و خب یه جورایی حس می کنه زیاد نگران نیست!
و این حس بدیه...عذاب وجدان می ده بهش...گاهی شک می کنه که شاید اصلا براش مهم نیست...یا حداقل زیاد براش مهم نیست...و جدا حالش از خودش بهم می خوره!
از این همه فیلسوف مابانه نگاه کردن و از بالا نگاه کردن به همه چیز!به عشقش و به سرنوشتش حتی!
حالش بهم می خوره از هرچی روشنفکر که تا حالا دیده یا شنیده راجع بهشون...حالش بهم می خوره از این همه امید...شاید چون ایمان ژشت این امید اونقدرا قوی نیست...نمی دونه باید ایمانه رو قوی کنه یا امیده رو سرکوب کنه...آروم و قرار نداره...
زندگی...خدایی خیلی دست میندازه ادما رو...نمی دونه بازیچه ی دستش قرار گرته یا نه!و یا حتی باید قرار بگیره یا نه؟و این جدا بده!سخته...وحشیه!
به خیالش به اراده ایمان داره...به بهترینش ایمان داره...به خداش...به عشقی که به بنده هاش داره...مصلحت و تقدیر...نیروی عشق خودش...دعاش...ولی ته ته دلش نگرانه...یا حداقل احساس می کنه باید نگران باشه!
احمقانست زیاد...حتی بهترینش هم ...کاش می دونست ته دل اون چی میگذره...نگران نیست یا غرورش...چقدر نگرانه یعنی؟؟؟!
بعد دو سال چهرش مردونه تر شده بود...اصلا حس نمی کرد که دو ساله ندیدش...براش خیلی آشنا بود...غریبگی نمی کرد...انگار تمام این مدت همش جلو چشمش بوده...شاید چون اونقدر غریب بودن که دیگه جا برا غریبگی بیشتر وجود نداشته!ولی نه!...تمام این مدت جدا جلو چشش بود...تک تک لحظه هاشو باهاش زندگی کرده بود...تو شادی و غم...ولی حالا...
جدا بی انصافه اگه فقط خواسته بود ببینش تا ازش حلالیت بطلبه!اون نگاه آخر و اون حرفا جدا داغونش کرد...جدا خیلی بی مرامه...اگه جدا حرف دلش رو گفته باشه!
ولی دلگیر نشد!
هیچ وقت دلگیر نشده ازش و نمی شه...کسی که دوسش داری رو...یعنی کلا ژای یه چیزایی که میاد وسط دیگه نمی شه از اینو گفت و اونو شنید و ...دم زد!چون چیزی رو که باید نمی شه گفت !



