خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 24 دی 1386

جالبه!

اینکه آدم وقتی شعور زندگی کردن نداره به نظر رفقاشم از این شعور بی بهرن...اینجوریه که یه عده شعورمند و شعورمندتر می شن و بقیه(...)

گاهی هم سنشون به شعور زندگی داشتن نمی خوره!
در هر صورتش وضع بدیه...

خیلی سخته وقتی حس کنی که خوب بزرگ نشدی!خوب رشد نکردی...باید از اول بزرگ شی...و سخت تر از اون اول چیزی رو که ساختن!یا به هر شکلی بالاخره ساخته شده داغون کنی و خودت خودت رو بسازی...وقتی می فهمی ضعیف پیش رفتی...پایه هات سستن...اینجاست که هیچ کس نمی تونه کمکت کنه!
جدا هیچ کس!
فقط شاید سعی کنن بگن که اینطور نیست و شاید باورت بشه!شاید انتظاری رو که از خودت داری رو خورد کنی...

جدا باهاش چیکار کردیم؟؟؟الکی هی بهش گفتیم که نه!تو خوبی...اینا مهم نیس...تو ایرادی نداری...یعنی به این شکل که فک می کنی نیست!

ولی گویا بوده!
خودش فقط می فهمه و خودش بهتر از هر کسی می فهمه که در حق خودش ظلم کرده و داره ادامه می ده!و بقیه هم دارن ظلم می کنن و اونا هم دارن ادامه می دن به ظلمشون..

و اینکه شاید الان وقتش نباشه...ولی وقتش هست...باید بی خیال همه شه!باید هرچی زودتر جلوش رو بگیره!

درسته که خورد می شه و زیر پای آدما لگدمال می شه...ولی اونجوری امیدی به دوباره ساخته شدن می تونه داشته باشه!

فقط یه امید!
و امید تنها دلیل زنده بودنه...امید به چیزای خوب!

البته این کلمه به چیزای خوب اتلاق/اطلاق/...می شه...کلا!ولی شاید این ترکیب یعنی چیزای جدا و صرفا خوب!زیاد خوب!مقدار زیادی خوب!

شنبه 22 دی 1386

زندگی عادی به نظر می رسه...همون توهمای همیشگی...خبر خاصی  بهش نرسیده پس چه لزومی داره اتفاق خاصی افتاده باشه؟می تونه زندگی کنه خب!

بالاخره با خودش کنار اومد اینجوری...

زد زیر همه چی...همش رو فراموش کرد...اون همه آه و حسرت و قول و قرار...باز کله شق شد!ولی نه...شاید زندگی همینه...که قطعا هست...آدمه دیگه...

یه توجیه داره البته مثل همیشه تو آستینش!

می گه که حالا که احتمالا خدا بهش فرصت داده خب منم می خوام بهش فرصت بدم...می خواست و قرار داشت با خودش و خدا که بهش بگه...بگه که می تونه زندگیش رو از اول شروع کنه...عوض شه...بهتر حالا نه لزوما...ولی می تونه چیز جدیدی رو تجربه کنه!
آخه به نظرش و طبق تجربیات شخصیش آدما یه چیزایی رو می دونن...و هر کس که بیشتر می دونه یه کاری بده اونو بیشتر انجام می ده...منطقی ترش شاید این باشه که یکی هرچی بیشتر یه کار بدی رو انجام بده(یا خوب شاید...در این مورد زمینه ای نداره به شخصه) بیشتر می فهمه که چقدر بده ولی جدا نمی شه کنار گذاشتش...و اینن موقست که یکی از راه می رسه و میگه که این کار بده...حتی شاید ندونه و فقط شنیده باشه...و اون موقست که همه چی حله!
انگار طرف دنبال یه بهونست فقط که تمومش کنه دیگه!

فقط یه بهونه...

و می خواست بهونه ی اون باشه...برای هرچیزی که ازش نفرت داشت و روحش رو خراش می داد و زخمی می کرد...هرچیزی که ناراحتش می کرد و نمی تونست ازش دور شه...

یه تلنگر!بهانه!بازیچه حتی!

ولی...حالا به نظرش یه چیز مهمتر پیش اومده...چیزی که یهو پیدا شد ناشی از یه سری احساسات احتمالا که حتی نمی دونه اسمش رو چی می شه گذاشت...شاید مسخره و خنده دار باشه و حتما هست برای کسی که حتی یه برخورد باهاش داشته...مسخره باشه اگه روش اسم حسادت زنانه رو گذاشت!هر دو قسمتش...حسادت و زنانه بودنش احتمالا!...یا هر احساس دیگه ای از این دست...ولی جدا هست!

چیزی که جلو هر احساس دیگه ای رو گرفته...و جلو منطق رو احتمالا...جلو قول و قرارش...و حتی عشقش!محبتش...

می خواد یه فرصت بهش بده... به هر دو شون...ولی به نظر فقط دنبال یه تاییده!یه قوت قلب...و اصلا حالیش نیس که اونم متقابلا شاید دنبال همچین چیزی باشه...یه ابراز نگرانی حتی...خیلی سنگدل شده!
می خواد این حس رو به اون بده ولی...اینجوری فرصتش از بین می ره...

نمی خواد خودش رو به اون تحمیل کنه...

می خواد ببینه تو این فرصت دوباره بازم سراغش میاد یا نه!

میاد؟؟؟به نظر شما میاد؟؟؟

باید بیاد؟؟؟

من فقط یه چیز تونستم بهش بگم...اینکه خیلی مسخرست که رو چیزی که رو هواست اینقدر فکر کنه و توهم بزنه...احمقانست...

ولی فقط لبخند زد بهم...نظرم براش مهم نیست گویا...شاید و قطعا چیزی رو می فهمه و ازش خبر داره که شعور من یکی بهش نمی رسه...

 

روزا همین طور دارن میگذرن...خیلی سریع...خیلی از آخرین به نظر فرصتاش گذشتن و ...باز داره زندگی می کنه...

کم کم شاید حالیش شه برا دوس داشتن نمی شه مهلت گذاشت!

پارسال همین موقع ها...محرم...طرز فکرش زمین تا آسمون عوض شده...دیگه زبونش نمی چرخه به کسی تسلیت بگه...جدا با اکراه این کار رو می کنه...با شک...محض رعایت شئونات اجتماعی!

محض روشنفکر جلوه نکردن...

جدا باز هم زندگی کردن فایده ای داره؟

طرف دلش خوشه که به چیزای جدیدی تو زندگی دست یافته...بزرگ شده...ولی حساب نمی کنه که چقدر هم زمان گذشته...حساب نمی کنه چقدر از سیر بزرگ شدن عقب افتاده!

یه بچه ی جاهل مردن بهتره قطعا از یه بزرگ نسبتا فرهیخته مردن!بر خلاف ظاهرش...باز داره احمق می شه...گویا!
یکی ازش پرسید که برای تو تو زندگی چی مهمه؟؟؟

و جوابی نداشت...فکر می کرد بزرگ شدن یا حتی به خدا رسیدن...ولی فرصتا چی؟ولی یه چیزی پیدا کرد بالاخره!

دوست داشتن!

چیزی که کم و زیاد نداره یا هست یا نیست...شایدم عشق...حوصله ی بازی با کلمات رو نداره...مفهومشون رو ترجیح می ده!حسی که یا وجود نداره یا وجود داره!

 

یادتونه زمانی رو که...یه روزایی خیلی عذاب وجدان داشت(خیلی روزا البته)...روزایی که عذاب وجدان داشت چون فکر می کرد از خدا دور شده رو می گم...روزایی که یه عده بی رحم همزمان هی با پتک می کوبیدن تو سرش که درگیر یه هوس بچه گانه شدی...یا حتی خیلی خوشبینانه که بشه نگاه کرد دچار یه عشق فانی شدی...یا اصلا یه عشق ابدی به یه موجود فانی...

می گفتن که از خدا دور شدی...باید خدا برات کافی باشه(!) و کلی آیه و حدیث و ...اون موقع خودش رو گول زد...سعی کرد به حرفاشون فکر نکنه چون دوس نداشت اینم حرفا رو ...نمی خواست باور کنه...می ترسید...و به نظرش میومد می ترسه چون واقعیت دارن...اون موقع فقط بهشون فکر نکرد...فرار کرد...مثل یه احمق جاهل ترسو...چشاشو و گوشاشو بست...نه شنید نه دید نه جوابی داد!

فقط فرار کرد...

ولی حالا حس خوبی داره...مطمئن شده که همش چرت بود...و خوشحال شد از اینکه اعتماد کرده به نیرویی که هدایتش می کنه...

خوشحال شد وقتی که دید این چیزا حتی ذره ای درس نیست...وقتی که تنها و بهترین کسش رو به خدا سپرد و هیچی نخواست ازش...وقتی که دید راضیه به رضاش...وقتی حس کرد که همیشه خداش رو داره!

نمی شه گفت عاشق خداشه ولی حداقل فهمید تنها و بهترینش اونو از خداش دور نکرده!

هنوز زندگی ادامه داره...و کلی دغدغه/دقدقه/هر چی...

باید زندگی کرد و دید چی می شه!
از بزرگ شدن عقب افتاده...ولی هنوز زندست!

یه لحظه داش به این فکر میفتاد که جدا...عقب افتاده...یاد فصتای برابرش افتاد و اینکه استفاده ای ازشون نکرده...ولی یه لحظه که به گذشته برگشت دید...اون فرصتا مال اون نبودن!

دوسشون نداشته یه جورایی...حالا یا شعورش نمی رسیده به دوست داشتن اونا یا...ولی حتی الان هم همچین چیزایی رو دوست نداره...و احتمالا هنوز هم شعورش نمی رسه...احساس می کنه اینا مال اون نیستن!

راهش رو باید پیدا کنه و فقط می دونه چیزی که از دست دادش راهش نبوده!

سعی می کنه پشیمون نباشه!

برای همین حسادت نمی کنه!یا شاید شعورش به حسادت نمی رسه...حس بدی پیدا کرده نسبت به آدمای حسود...یه حس خیلی بد!

 

حماقتش خیلی تو چشه...خیالی نیس!آب که از سر گذشت چه یه من چه صد من...فقط کاش می شد و کر می شد...نمیشنید حرفای یه عده رو...و حتی بهترین کساشو...که سعی در کمکش دارن ولی دارن خوردش می کنن...نمی ذارن بزرگ شه اونجور که دوست داره...می خوان یه جور دیگه بکننش...یا حتی نه!فکر می کنن که هیچ جوری قرار نیست بشه و فقط می خوان یه چیزی بشه!چیش حالا شاید اونقدر مهم نباشه...قبل از اینکه دیر شه یه چیزی بشه در حد متعارف و معمول حداقل از اون نوعی که متداوله!

و حتی بدترش از یه نوع جدا خاص ...چیزی که شاید جدا ازش متنفر باشه...چیزی که فقفط می دونه دوسش نداره!

آدمای مهربون و بی رحم...کاش اونقدر که اون بها می داد به آزادی آدما بقیه هم یکم ...کسی که الان جلو چششهو خودش رو زده به اون را و ظاهرا سرش تو کتابه...ولی اونقدر هنوز احمق نیس که باور کنه طرف داره چیزی می خونه!می دونه تو دلش و تو سرش قوقا/غوقا/هر چیز دیگه ای ممکنه باشه!می دونه از ته دل و با عمیق ترین محبت دنیا نگرانشه...مادرانه نگرانشه...داره غصه می خوره براش...و ناخواسته حتی با نگاه و سکوتش آزارش می ده...چیزی که چند وقت بود ازش غافل شده بود...و الان داره می بینش و زجر می کشه...داره ناخواسته دلش رو میشکونه...دل مهربونترینش رو...!

 

حالا که خیالش راحت شده انگار باز می تونه به چیزای دیگه هم فکر کنه...یادشون بیفته یعنی حداقل!

و این به نظر خوب میاد!

سه شنبه 18 دی 1386

همیشه از بالا نگاه می کرد...فیلسوف مابانه و احمقانه! مثل آدمای آشغال...آدمای بدون انسانیت ب گفته ی آدما!

آره بچه ی همسایه زود بزرگ می شه...می شد اینا رو بش گفت...ولی نه!انگار اوضاع خیلی بدتر از یه بچگی ساده و بی تجربگیه!یه چیزیه تو عمق وجودش!تو خونش...

کسی که خیلی راحت از عزیز ترین کسش میگذره...برو به امون خدا...برو هر چی صلاحته...راضیم به رضای خدا!

آره از نظر تئوری به گفته و نوشته ی یه مشت مثلا روشنفکر کار درست همینه!اصلا اصل زندگی همینه...به تئوری همه حتی دین!

ولی...انسانیتش چی؟بعد خاکی وجودش رو چیکار کرده باش؟؟؟بعد مهنوی اینه اصلا؟؟؟

حتی اون روشنفکرا و دینداراشم ته ته دلشون یا حتی با رفتار و گفتارشون یه جوری متعجبا...حتی خودش!

لابد واقعا دوسش نداره!لابد اصلا براش مهم نیس یا حداقل زیاد مهم نیست براش...شاید هنوز شعورش نمی رسه چی داره پیش میاد یا حتی اومده...شاید!

خودش هم درگیره...نمی تونه...آره خب خوبه آدم منطقی باشه...ولی نه در این حد آخه!و بدتر از اون اینکه یا آدم جدا غیر منطقی...کسی که همه عمرش در حال بچه بازیه...کسی که اونقدر لجبازه که بهش می گن قاطر امامزاده داوود ...یهو اینقدر منطق مدار می شه...

آره همه ی اینا درست...ولی هیچ جوره تو کتش نمیره که ممکنه مهم نبوده براش...می دونه که دوسش داره!باورش نمی شه...کی باورش می شه یعنی؟؟؟

مشکل اینه که این وسط هیچ چیز درست به نظر نمیاد...

و این وسط یه عالمه برف که همین جوری هی داره میاد...وسط این بی خبری...نمی دونه اینا رحمت خداست یا اینکه گرمای زمین از بین رفته...

و بیشتر از هروقت حالش بهم می خوره از این همه شان و شئون و رسم و زسوم و شرع و دین و هر چیزی که تو بی خبری گذاشتش...چیزایی که از تنها و بهترین کسش دورش کرده و بعد از 48 ساعت حتی نمی دونه که هنوز کسی رو تو این دنیا داره یا نه!

48 ساعته که سرنوشتش رقم خورده ولی...بی خبره!

از حماقته!حماقت خودش بیشتر از همه...حماقت اون...و حماقت جامعه ی بشری...

بیشتر از 48 ساعت پیش سرنوشتش رقم خورده...و هنوز تو شیش و بشه...رو هواست...نه می تونه نه جراتش رو داره که خبری بگیره...

می ترسه...می دونه که حتی نمی تونه برای آخرین بار بهترین کسش رو ببینه...برای اولین و آخرین بار در آغوش بگیرش و گریه کنه...یا حتی به خاک بسپرش...آره از هرچیز که بگذرین از حسرت اینا حتی می ترسه...می ترسه که حسرت حتی همین هم به دلش بمونه...

شده حکایت گربه ی شرودینگر...

تو برزخ بی خبری مونده...و امیدواره که روزی بمونه سر دوراهی بخشیدن یا نبخشیدن...

یکشنبه 16 دی 1386

نمی دونه هنوز اون هست یا نه!

ولی خودش هست!بودنش رو حس می کنه...شایدم نه!

تا بشه به چی گفت بودن!

الان هنوز هم باید دعا کرد؟

دوشنبه 10 دی 1386

...

به نظر بدبخت میاد!
همه چیز وحشتناکه...وحشت آفرین یعنی...حتی پیش بینی ها...وحشتناکن!
انگار که نه حتما اون خوب بلده تنهایی زندگی کنه بجای ادمای دیگه!البته این چیزیه که از ظاهر و رفتارش می شه فهمی...ته دلش ...نمیدونه هیچ کس!یه غرور وحشتناک باز هم این وسط قرار داره که ...

اینم به نظر داره یاد می گیره تنهایی زندگی کنه!از بچگی بلد بوده یعنی...به نظر همه میومده که بلده!حتی خودش...تا این که...الانم می دونه که بلده تنها زندگی کنه و حتی اندازه ی چند نفر ولی...یه چیز عمیقتر می خواد!نمی خواد در کنار کسی زندگی کنه!می خواد کسی رو زندگی کنه...یعنی باهاش زندگی کنه...یعنی...یه زندگی جدید!جدا جدید!

دیگه کاری نداره به اینکه چی بشه یا نشه یا چقدر وقت...شاید چون به اون ایمان داره!ته دلش یه جورایی قرصه/قرسه/...هر چی!

 

 

اصل یه چیزایی داره اذیتش می کنه!احساس بیهودگی می کنه!

حق رو به اون می ده!جدا فقط می شه حماقت گفت به این که طرف یه بچه رو بیاره قاطی زندگیش کنه...یکی بدتر از خودش شاید...این چیزیه که حق داره فکر کنه بهش اون!

خودش هم تنها تصوری که از یه مشت رفتارای بچه گانش که اکثرا سر می زنهد ازش فقط می تونه یه همچین برداشتی داشته باشه!فقط یه بچه!اونم نه بچه ی یه آدم...یه کره الاغ!

حس بدی داره از در حاشه قرار گرفتن...از اینکه موقع سختی ها بذارنش یه گوشه که ترک نخوره هرچقدر هم این از روی علاقه باشه!

آره شعورش نمی رسه!طبق شعوراحمقانه ی اون جالب نیس اینکه...رسما کسی رو بذارن کنار صرفا موقع ناراحتی ها...موقع ناامیدی ها و ترس ها...به هر دلیلی عاقلانه و محکمه پسند و احمقانه شاید...!

دوس نداره اینجوری باشه...یکم منصف مه می شه می بینه...خودش هم همین طوره!سعی می کنه خودش کنار بیاد با مشکلاش...ولی خب شاید چون تنها بوده همیشه...اون هیچ وقت نبوده که بخواد باهاش مشکلی رو...اگرم بوده شاید همچین رابطه ای نیس بینشون که...خودشم بلده آدما رو پس بزنه!خوبم بلده...یه جور حس احمقانه ی استقلال طلبی...اتکا به خود...شاید...ولی از یه چیز مطمئنه!

همیشه دلش می خواسته موقع بدی ها کنار اون باشه!صداشو بشنو عکسشو ببین یا حتی فقط به یادگاریهاش یه نگاه بندازه...خاطرش رو مرور کنه...کاری که همیشه انجام می ده...حتی وقتی حالش ازش بهم می خوره...

ولی اون چی؟؟؟

اصلا اونم همین طور...خب که چی؟

گند بزنن جفتشون رو و همه چیزشون رو!
همه چی رو به مسخره گرفتن...یعنی چی مثلا؟هدفشون چی می تونه باشه؟کرم دارن؟کک تو تنبونشونه؟؟؟اصلا قابل درک نیس!

تصمیمش رو گرفته!اصلا دوسش نداره...به دلش نمیشینه...حالش ازش بهم می خوره ولی عاقلانست!

وقتی شعور یه سری مسئله نیس آدم ناچارا می ره سراغ عقلش!

همه چیز تموم می شه!تمومش می کنه یعنی...همه چیز یعنی هر چیزی که پیش خواهد یا نخواهد آمد!به گذشتش عشق می ورزه ولی آینده ای در کار نخواهد بود!

تصمیمش رو گرفته!

و مثل همیشه فقط یه نفر می تونه متقاعدش کنه که تصمیمش رو عوض کنه...اگه این کار رو بکنه البته!بتونه یا حتی دلش بخواد که این کارو بکنه...شاید یه توافق دو یا چند طرفه باشه!

به نظر فهمیده عاشقا چرا هیچ وقت به هم نمیرسن...البته اگه بشه اسم اینو عشق گذاشت!

حالش از هرچی فداکاری و از خود گذشتگی و سوز و گداز عاشقانست بهم می خوره!برن بمیرن همشون با این افکار احمقانشون...که همه چیز رو انصافا و عقلا به تباهی می کشونن!

عشق فقط خودخواهییه...طرف فک می کنه آسمون پاره شده خودش عاشق شده تلپی افتاده پایین!یه کلمه نمی گه بابا طرفم هم آدمه...اونم شاید منو دوس داشته باشه...شاید عاشقم باشه...فقط می خوا پیش دل خودشون چیزی برا معشوقشون کم نذارن حالا طرف این چیزا رو می خواد ازشون اصلا یا نه مهم نیس!چشش کور گور باباش کرده باید بخواد!بالاخره یه جوری باید تریپ عاشقیش رو پیاده کنه دیگه...

اگه جدا عاشقین یا حتی نه کمی کسی رو دوس دارین خودتون رو جای اون بذارین یه لحظه و لطفا فک نکنین اون شعورش نمی رسه صلاحش/سلاحش/... چیه!
صلاح هر کسی چیزیه که باهاش خوشحال تره!شاید هیچ وقت فرصت نکنه بفهمه شما به فکرش بودین!

چهارشنبه 5 دی 1386

چجوری آدم می تونه به تنها کسش دروغ بگه؟اونم از روی یه غرور احمقانه!یه دروغ مسخره و چرت ولی...چیزی که می تونه دل آدما رو بشکنه...پشتبند یه مشت چیز دیگه اگه بشه!

لابد می گین به راحتی!منم اول همین رو گفتم...ولی برا اون...

آره اولش به راحتی دروغ گفت!ولی بعد زد به سیم آخر...اعصابش خورد شده بود...چرا؟مگه آدم به کسی که دوسش داره...مگه غرور مسخرش رو...آخه اصلا اسم این غروره؟؟؟فقط حماقته!

عذاب وجدان همه لحظاتش رو پر کرد...ناراححته...دنبال یه فرصت که بگه دروغ گفته...ولی...

مثل همیشه زمان موضوع رو سرد می کنه و این بده گاهی...یه فکر احمقانه تو کله ی جفتشون ریشه می گیره...و دیگه کار از کار گذشته!

یه قدم باز هم دورتر می شن...و همیشه چقدر این فرصتا دیر می رسن!

شاید فقط یه توهمه...شاید اون جدا ناراحت نشده...شاید فقط یه حس بده...

یه اتفاق ...تصادف...سوئ تفاهم...

شاید!