سه شنبه 9 بهمن 1386
آره خب...چرا نه؟
کلی خوشحال شد یه لحظه!وسط کلی اعصاب خوردی...از وحشتناک عصبی شدن شخصی ولی بودنش!
خوبه...خیلی خوبه!
می شه صبر کرد...باید یعنی...
از خودش بدش میاد...به خودش پشت پا زد!به قولش عمل نکرد...نامردی کرد...طاقت نیاورد...بچه بازی...حماقت...
تسلیم یه مشت احساس چرت...عوضش خیالش راحت شد لحظه ای!و یه خنده ی وحشتناک سر داد...
کاش طاقت میاورد و به عهدش...
سر یه چند راهی گیر کرده...دو نه!چند راه...وسط یه بیابون می شه گفت...به هر طرفی می شه رفت!هر طرف...
هیچ شهودی از هیچی نداره حتی اینکه کجا می خواد برسه تا از کسی بپرسه حتی!
...سه سال زندگی...شب و روزش...بهترین سالای عمرش شاید...همش باید به ثمر می رسید!
تو یه روز...۴ساعت...و افتضاح کرد...گند زد...
باید منتظر موند...
تا کی قراره خودش رو بازیچه کنه؟معلوم نیست!
تا همیشه...
حماقت شاخ و دم نداره!


