مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 23 اسفند 1386

بالاخره یادش اومد!

می تونه کلی خوب باشه یا کلی بد...

یهو یادش اومد که چرا یه روز چرا یهو اینجوری شد!یادش اومد تصمیمی رو که گرفته بود و اونقدر بهش عشق ورزیده بود و عمل کرده بود که دیگه جزو وجودش شدهبود!که یادش رفته بود روزی جور دیگه ای بوده ...که این تصمیمیه که گرفته!

انگار که از اول عمرش باهاش بوده...و بعد تمام دقدقش شده بود خلاص شدن از این وضعیت...عوض شدن...جور دیگه ای شدن...و باز یادش نمی اومد که اینجوری شده!

خوب بود!یه امید...اینکه می تونه جور دیگه ای باشه!و حتی قبلا بوده...و خیلی بد...چرا این کارو با خودش کرد؟؟؟هدفش چی بود؟؟؟ارزشش رو داشت؟؟؟چرا و به چه قیمتی؟؟؟

و کلی خوب ...خوشش اومد از خودش وقتی فهمید به یه تصمیم که با عشق بگیره می تونه تا این حد عمل کنه و جلو بره!

و کاش بفهمه و بتونه و شعورش برسه که حالا!تو این نقطه باید چیکار کنه!

کاش!ای کاش...کاشکی...

ارزشش رو داش؟اگه آره پس چرا می خواد عوض شه...اگه نه چرا دل نمی کنه...شاید چون عادت کرده...یا چون هنوز امید داره...و خسته شده شاید چون خودش نیست!ته ته وجودش فرق داره...چون برا این به وجود نیومده شاید!ولی می خواد که این باشه...و زمین و زمان دست به دست هم می دن که نشه و باز این ول نمی کنه...

اسم این حماقت رو چه حماقتی می شه گذاشت؟؟؟!

جنگ جبر و اختیار همینه گویا!و آدم قاطی هر دوش هست...نمی دونه اینور رو بگیره یا اونور...اونی که باید باشه یا اونی که می خواد باشه!

کدومش؟یه فرصت بیشتر نداره!

کدوم؟؟؟

شنبه 18 اسفند 1386

یک شکست بزرگ!

شکست چیزیه که آدما می خورن معمولا...حتی شاید همه ی موجودات!÷س اونم مستثنی نیست احتمالا...

شاید شکست و خرد شد چون تلاش کرد و به چیزی که می خواست نرسید!

شاید شکست و خرد شد چون به اندازه ای که باید تلاش نکرد!

و شاید شکست و خرد شد چون شکستنش!

چون در اشتباه بود و نمی فهمید یا چون در اشتباه بود و نمی فهمیدش!

مهم نتیجست...شکسته شدن و خرد شدن!

احساسی فکری امیدی و ایمانی که ترک برداشت!

و کاش حالا که ترک خورده متوجه شه تا از هم نپاشیده...

کاش اقلا می فهمید...از این کشاکش خسته شده بود...کاش خبری می رسید!

کاش خبری می رسید و با امید مقاومت می کرد...تا آخرین لحظه...یا خبری می رسید و خودش رو تسلیم می کرد و آروم می شد...دیگه تقلا نمی کرد...دست و پا نمی زد...آروم می شد!
و کاش مزدی نمی گرفت بابت احساسش...

و کاش تنفر همه ی وجودش رو پر می کرد!کاش قدرت باورش رو داشت...تو کله ی پوکش فرو می رفت...چشش حقیقت رو م دید!

حقیقت رو بعد از سه سال بال بال زدن جلو چشش می دید!و کاش باور می کرد که حقیقته!
خوب می شد اگه حداقل باور می کرد اگه حتی یه توهمه...

 

این ها رو بارها و بارها گفته بود و باز به خودش می گفت و سعی داشت به خودش بقبولونه!دوست داشت که باور کنه...نمی دونست چرا...شاید چون ...از شر اون غصه ی بزرگ راحت می شد!

بزرگترین ناراحتی برای خودش خیلی منصف تر و مهربانتر از دلتنگی و نگرانی برای اون بود...حس گناه در قبال خودش رو راحت تر می پذیرفت و باش کنار می اومد...و شاید هم واقعیت بود!یه جور حس ناخودآگاه حقیقت طلبی...!

چیزی که می تونست باشه!بودن رو بلد بود...و بارها بودن رو پیش آدم ها تجربه کرده بود!

قلبش آکنده بود...از یه اندوه بزرگ!زور نفس کشیدن هم...

  و حالا بهتر و بیشتر می تونست بگه اینا رو...ولی دلش نمی اومد...

حالا که از روی چیزی که نمی تونست بفهمه چیه!حماقت یا علاقه...از خیلی چیزا گذشته بود...روحش رو زیر پا گذاشته بود...شک کرده بود که روزی غروری داشته...از ظاهر زندگیش هم عقب افتاده بود...پیر شده بود!

یه حس تنفر گرم!گرمایی که از عشق بود و تنر رو داغ می کرد!

یه حس گناه!حس حماقت...بدبختی...کاش صبر می کرد...یا کاش هیچ وقت صبر نمی کرد...کاش هر کاری می کرد ولی به این نقطه نمی رسید!حتی خیانت!

آخرین فرصت     براش یه خیانت بود...چیزی که فرارکرد ازش و به این جا رسید!

 

 

کاش می فهمی...کاش می فهمیدن...و می تونستن بفهمونن...که چقدر می توننن قابل دوست داشتن باشن...که چقدر روح بزرگی دارن...که چقدر خوشبختن...

تا دیگه کسی تو منجلاب دست و پا نمی زد...

تا قدر عشق رو می دونست و باور می کرد کسی دوستش داره...یا حداقل اون یکی می فهمید که قابل دوست داشتنه و لازم نیست خودش رو به کسی تحمیل کنه!لازم نیست کسی رو دوست داشته باشه...لازم نیست همیشه برای کسی و شاید محبتی منتظر بمونه!

کاش شعور آدما می رسید...

کاش آدما کمتر عاشق بودن...نه کسی می خواست بار تلخیا رو تنهایی به دوش بکشه و به خوشی معشوقش فکر می کرد...نه کسی به پای کسی صبر می کرد و دل می سوزوند...

و کاش هیچ چیز نبود جز یک یقین!

کاش همه چیز 100%بود!

کاش حتی اگر شکی وجود داشت قابل باور بود!

بدترین چیز چی می تونه باشه جز  یه دل منتظر و یه یقین و چیزی که بوش داره میاد و کاملا مشهوده ولی قابل باور نیست! و وجود هم داره!

جمعه 17 اسفند 1386

   زندگی اکثرا می تونه زیبا باشه!

مثلا می شه با شوق رفت و لباس عید خرید...عید!

چیز خوبیه...می شه همه چیز رو از نو شروع کرد!شروعی شاید خوب...و ادامش داد تا آخر سال!
می شه خدا رو شکر کرد که می شه شیرینی ای خرید و کامی شیرین کرد!و اگه اون هم نشد خدا رو شکر کرد که بدونه شیرینی و رخت نو همه چیز می تونه نو و شیرین شه!
یه مشت شعار مزخرف...چرت...بهار زیبا!امید به زندگی...شکوفه...شاید بشه حال کسی بهم بخوره از این همه تعبیر شاعرانه ی مسخره...یه مشت چرت!

اینکه یه احمق به طبیعت تهمت بزنه...چرت بگه راجع بهش...می شه و باید و کلی خوبه...که نگاه کرد و عشق ورزید به اطراف!و نه اینکه با چرت گفتن حرمت چیزی رو کم کنه!

آدما چرتن!روشون زیاده...احمقن!و احمق ترین کسیه که بقیه رو احمق می دونه و فک می کنه که مهم  نیس...ولی به هر حال مهم نیس!

 

به هر حال احمق واژه ایه که انسان برای توصیف انسان بهش سعی کرده معنا ببخشه!و معنا در نفسش بوده!شاید راز زندگیش...هدفش!فرد احمقی برای معنا دادن به حماقت!

آدم اعصابش که خورده به هر دری می زنه!

شب چیز خوبیه!قشنگه...توصیفی راجع بهش نداره...فقط می دونه دوسش داره!نمی دونه چرا...هیچ وقت نفهمیده چیزی رو به خاطر چی ممکنه بتونه دوست داشته باشه!فقط شاید چون ممکنه قابل دوست داشتن باشه!

 

هیچ کس نمی فهمه حتی تو کله ی خودش چی میگذره!و اون امید مذکور یه جورایی داره دور و بر برا خودش می پلکه!

باز یکی با بند رخت داره خودش رو دار می زنه...جالبه!

بند رخت...شاید چون مثلا طرف خواسته حقارت زندگی رو بگه که با یه بند رخت کارش تمومه!و شاید هم یه بند رخت می تونه کلی دوست داشتنی باشه و کمکت کنه!بیش از هر چیز و کسی...یه بند رخت!اولین تصویر تو ذهنش یه بند رخت قرمزه...بعد آبی و اگه قرار باشه کلفت تر باشه حتی زرد!

ولی بند رخت یکم بده...ممکنه ببره...خون و کثافت کاری...شاید یه کیسه فریزر بهتر باشه!یا پلاستیکی که معمولا اول پاییز می خرن و باش کتاب جلد می کنن!

 

خوب بود اگه آدما وقتی عصبی می شدن قش می کردن!یه موهبته جدا!

 

ولی خدایی عید می تونه چیز خوبی باشه!جدا از فلسفه و ...چجوریش...والا...شاید...می تونه یه بهونه باشه!برا آشتی کردن...آجیل خوردن...مدرسه نرفتن...مشق رو سر بچه های مردم هوار کردن...کردن یا نکردن هر کار خوب و بد!

 

جد بزرگ یادت افتادم...تو اقلا هوای ما رو داشته باش...آدم شیم اقلا آبروی خانواده حفظ شه...یه سری حساب چرت که یه عده رو ما وا کردن و نکردن رو هوا نمونه!

می خوام ازت!ایشالا میام پیشت!

عید شاید...

 

زنگ ها بیهوده قرمز نشدند!

 

خر و پف حرکت جالبیه!حاکی از یه آرامش شاید به نظر نصفه...شایدم کاملا نصفه!...حداقل یعنی طرف خوابش برده...و این خوبه!

پنجشنبه 16 اسفند 1386

احساسات گاهی خیلی به هم نزدیکن!

دوست داشتن و یه نفرت دوست داشتنی...وقتی که نسبت به دوست داشتنت احساس نفرت می کنی...یا ...

 

جدا داغون شده...غصه ی اولین و بهترین کس از غصه ی خود آدم بیشتره...وقتی کاری از دست آدم بر نیاد...و بدتر وقتی ندونه چیکار باید بکنه!

شاید باور نشدن بدترین قسمت زندگی باشه...!شاید البته!

 

اساس همه چیز می تونه از اول غلط باشه اصلا!یه چیز احمقانه و دوست داشتنی...و باز باور نشدن خیلی سخته!

اونقدر سخته که آدم حاضره به خاطر فرار ازش هزار جور سر خودش شیره بماله!حتی شاید منکر عشقش بشه...آره من قابل باورم...حرفی که می زنم می شه روش تکیه کرد...بخوام می تونم و اینو همه از اولین نگاه می فهمن!من می تونم معتقد باشم!پای حرفم و احساسم واستم!می تونم عاشق باشم...اینا همه قابل باورن!

و اگه کسی باورم نداره مشکل از طرف خودشه...حتی این هم نه!به خودش هم نمی تونه تکیه کنه باید به من امید داشته باشه!

و خودش هم همیشه امیدی داشت...بهترینش رو باور داشت...ولی...!

نمی شه فهمید چش شده و چشون شده...

شاید دیگه چیزی وجود نداره!

سه شنبه 14 اسفند 1386

قلب ها...موجودات آکنده ای هستند!
و هیچ چیز جز آکندگی برایشان مهم نیست!فقط کاتفیست آکنده باشند...از هر چیزی!

عشق...نفرت...ترس...کینه...شادی...فقط زیاد باشد تا آکنده شان کند!

این ها خوب یا بد...شیرین یا تلخ...چقدر ارزش دارند؟؟؟ارزشی بیشتر از چیزی که تنها آکنده می کند دل را؟

و شاید این ارزش خیلی مهم باشد!

 

حال خودش هم به هم خورد...مسخرست!

دوشنبه 13 اسفند 1386

چه می شه کرد تو این زندگی؟گریستن ؟؟؟یا نگریستن و تنها نگریستن(شاید زیاد این روزا با اسم مولانا برخورد داشتم!

شد 2سال!دقیقا...

روزی طوفانی زندگیش رو بهم ریخت...و دوساله که این طوفان هنوز تموم نشده...و انگار این طوفان شده نظم زندگیش!همه ی زندگیش باید تو این گردباد بچرخه...این گردش شده نظم دنیاش...یجورایی با چرخ گردون داره یاد می گیره همدردی کنه شاید!یعنی هدف شاید این باشه...

سوالای بی جواب بیش هر چیزی و در بعضی موارد بیش از هر موردی آدما رو آزار می دن...و موجوداتی رو که تحت تاثیر آدما سعی دارن آدمانه زندگی کنن...

و این سوالا خیلی بدن...و هرچی مهمترن بدترن...و می تونن باعث هر چیزی بشن!

مثل این رکود...چیزی که بهش می شه پناه برد از شر هر بدبینی و هر خوش بحال الکی/علکی و چرت شدن...رفتن تو وهم!

خودش هم یه نوع وهمه...یه برزخ...بازم همه فکرا تو کلتن ولی اینقدر بی قیدی که نسبت به هیچ فکری هیچ حسی نداری...فقط مثل یه مشت حرف چرت...مثل صحبتای یه معاون پایه در مورد نظم...تشویق به درس خوندن و ترویج انگیزه مثلا...تهدید...

یا حتی نصیحتای محبت آمیز بهترین دوست...یا متلکای یه ولرد خیابونی...

همه چیز زندگیت چرت می شه...حتی هر فوشی که میکشن به هیکلت تا شاید سر غیرت(!) بیای!

 

از کابوسای شبانش می گفت...اینکه از ترس از خواب می پره ولی هیچ چیز یادش نمیاد...ولی هیچ نشونی از هیچ حسی تو صورتش و حرفاش نبود...حتی ترس یا درموندگی...حتی لحنش حالت روایی نداشت...می گفت فقط صرفا!

حرص آور...گند و لعنتی...

 

به یه شهود چرت رسیده بود...

این که شاید به نظر یعنی کاملا یه روند منطقی طی کرده طرفش...از یه مسخره بازی بچگانه...یه شوخی...رسیده به اینکه...کم کم ناخودآگاه یه اهمیت به وجود اومده این وسط و و بعد شاید علاقه کم کم...و در تمام این مدت ...نقش یه بچه ی کوچیک احمق و خوش...خوش باور شاید...رو بازی کرده...و هی پیش رفته و دیده پشت سرش هیچ و خالی بوده ولی باز جلو روش...

تنها و منطقی ترین برداشت منطقی که می شه داشت همینه!و کمی با یه مشت آدم خاص فلسفی و منطقی هم که داشته باشی...آینده ای که زمانی گذشته خواهد شد و گذشته هایی که آینده بوده اند و همه چیز هیچ است و...و دندون کرم خورده رو باید کشید و ...یه حماقت رو تا کجا می شه ادامه داد و...

و حتی خیلی خوشبینانه ترش یه گذشته ی بد و زشت که آینده ای در پیش داره!آره...چرا که نه؟؟؟چیزی که از هیچ شروع شده و داره زیاد می شه...خوبه...همین جوری پیش بره به یه جایی می رسه!فقط شاید این وسط یکم حس بد برای یه احمق ایده آل گرا به نظر بشه گیر آورد کمی حس بد!سرخوردگی...برا یه آدم حداقل باید یه چیزی تو این مایه ها باشه...

 

ولی باز هم باور نداشت...2_3 سال که چیزی نیس تو حساب عمر آدم(!)...شاید!

نه که بگه نه...ولی ته ته دلش یه جوری چیز دیگه ای می گفت...اینکه ره!حتی شاید اینطوری باشه ولی فقط می تونه ناشی از یه سری افکار احمقانه باشه!یا تجارب حتی...چیزای مزخرفی که به هر آدمی داده شده و می شه...ولی اون ته ته دله به نظر یه چیزی می گفته از اولش!یعنی به نفعشه که گفته باشه:دی

حالش دیگه داشت بهم می خورد...

آره خب...شاید!شاید چیزی راجه به همین سماجتش حتی!

چیزی تو مایه های کم شدن روی یه سری افکار!حدسیات  یعنی...

آره خب...آدما دارن بزرگ می شن...می شه حق داد به کسی اگه هر لحظه احساسات لحظه ی قبلش رو به نظر احمقانه یا احساسی(!)بدونه!این حق رو دارن...می شه ازش استفاده کرد یا نکرد!

مشکلی نیس با این مسائل...ولی احساس می کنه باید باشه...شاید تو این لحظه تو کمکش کنن!به یه سمتی بره حداقل...

باید مشکلی باشه اگه کسی بر اثر تداوم علاقت بهش بهت علاقه مند شه به تدریج؟؟؟!!!...

نه جدا سواله!چیز بدیه؟؟؟باید آدم رو دچار حس سرخوردگی کنه؟؟؟اینکه کلی وقت چقدر خوش خیال بوده؟؟؟چقدر بچه گانه و صادقانه عشق ورزیده؟؟؟

آدم از محبت کردن چیزی ازش کم نمی شه...از عشق یعنی هیچ کس کمتر از اونی که هست نمی شه!

اینا درسته؟؟؟

کاش می فهمید...یه مشت ارزش شاید...شعار نه...ارزشی که می شه ایمان داشت بهش ولی تهش یه شکی...

خیلی زشته اگه...مهم نیست اگه روند همین باشه...

 

گویا خودش رو گول می زنه...دلش قرصه!اگه دیوونه بود...اگه تنها بود...اگه کر و لال بود...اگه حتی اونقدر /اینقدر نباید به نظر آدما معقول...موفق یا هر چیز دیگه ای بیاد ...اینا همش بهونست!خودش هم مثل آدماست...ته تهش مثل اونا شده حداقل!

 

یه حس خوبی هنوز سرپا نگهش داشته...

فکر اینکه 2سال مسخ بودن...فقط ناراحتی...دلتنگی...و با زدل شکستگی...و دوباره دلشکستگی...و باز...همش رو می شه فراموش کرد تو لحظه ای که بعد از دو سال باز دیدش...و حاضر بود به خاطر هر لحظش دو سال دیگه رو اونطوری بگذرونه...حتی دلتنگی محبت آمیزش هم یادش رفت چه برسه به کینه و ناراحتی و دلخوری...و باز فقط حرفای تلخ...ولی می ارزید...ساعتی که به سرعت گذشت...دو سال دوری رو برد و بجاش یه کوه غم...یه درد بزرگ...و دوباره جدایی...شاید تا همیشه...و بهت...

 

و یه سکوت بد بزرگ بجای مژده ی موندن...بدترین چیز ممکن...چیزی که معلوم نیس چه معنایی می تونه داشته باشه!

اینکه دلیل عذاب وجدانه؟؟؟یا یه عکس العمل بعد از شکست شاید آخرین ترفند...برای خلاصی از شر یه موجود گیر و سمج!

برای فهموندن چیزی به یه موجود زبون نفهم...اینکه دست از سرم وردار...اینکه زیر خاک هم حتی ولم نمی کنی؟؟؟خدایای منو بکش ولی شر اینو وا کن از سرم...

و اینا باز بد نیس...باز خوشحال کنندست...

ولی اگه...اگه یه غم بزرگ پشتش باشه چی؟اگه یه بازی بچگانه نباشه؟؟؟یا این معرکه جایی برای اون نداشته باشه...اگه باز اون حس بزرگ منشی باشه؟؟؟

و بدتر از سکوتی برای فرار از وداع...شاید برای همیشه...

جدا معنیش چی می تونه باشه؟؟؟

 

شاید ناشی از شرم یه دروغ بزرگ باشه...دروغی خیلی بزرگ و یه عکس العمل احمقانه ی غیر منتظره...

و شاید یه خوددرگیری...یه رخوت...برزخی که آدم رو نسبت به همه چی بی قید می کنه...

کاش همه ی اینا تو کلش نمیومدن...تا موقع خط زدنشون احساس عذاب وجدان بش دست بده...کاش قبلا یاد گرفته بود چجوری باید با خودش کنار بیاد...کاش چشش رو نبسته بود رو حماقت تک تک ذرات وجودش!و یکی لجوج تر و خودسرتر بودن  از خودش و بقیه...و کلشون...(! آخر جمله بود این)

 

و شاید باید فقط صبر کرد...باز هم صبر...و دلهره داشت که شاید دیر شه اگه...