چه می شه کرد تو این زندگی؟گریستن ؟؟؟یا نگریستن و تنها نگریستن(شاید زیاد این روزا با اسم مولانا برخورد داشتم!
شد 2سال!دقیقا...
روزی طوفانی زندگیش رو بهم ریخت...و دوساله که این طوفان هنوز تموم نشده...و انگار این طوفان شده نظم زندگیش!همه ی زندگیش باید تو این گردباد بچرخه...این گردش شده نظم دنیاش...یجورایی با چرخ گردون داره یاد می گیره همدردی کنه شاید!یعنی هدف شاید این باشه...
سوالای بی جواب بیش هر چیزی و در بعضی موارد بیش از هر موردی آدما رو آزار می دن...و موجوداتی رو که تحت تاثیر آدما سعی دارن آدمانه زندگی کنن...
و این سوالا خیلی بدن...و هرچی مهمترن بدترن...و می تونن باعث هر چیزی بشن!
مثل این رکود...چیزی که بهش می شه پناه برد از شر هر بدبینی و هر خوش بحال الکی/علکی و چرت شدن...رفتن تو وهم!
خودش هم یه نوع وهمه...یه برزخ...بازم همه فکرا تو کلتن ولی اینقدر بی قیدی که نسبت به هیچ فکری هیچ حسی نداری...فقط مثل یه مشت حرف چرت...مثل صحبتای یه معاون پایه در مورد نظم...تشویق به درس خوندن و ترویج انگیزه مثلا...تهدید...
یا حتی نصیحتای محبت آمیز بهترین دوست...یا متلکای یه ولرد خیابونی...
همه چیز زندگیت چرت می شه...حتی هر فوشی که میکشن به هیکلت تا شاید سر غیرت(!) بیای!
از کابوسای شبانش می گفت...اینکه از ترس از خواب می پره ولی هیچ چیز یادش نمیاد...ولی هیچ نشونی از هیچ حسی تو صورتش و حرفاش نبود...حتی ترس یا درموندگی...حتی لحنش حالت روایی نداشت...می گفت فقط صرفا!
حرص آور...گند و لعنتی...
به یه شهود چرت رسیده بود...
این که شاید به نظر یعنی کاملا یه روند منطقی طی کرده طرفش...از یه مسخره بازی بچگانه...یه شوخی...رسیده به اینکه...کم کم ناخودآگاه یه اهمیت به وجود اومده این وسط و و بعد شاید علاقه کم کم...و در تمام این مدت ...نقش یه بچه ی کوچیک احمق و خوش...خوش باور شاید...رو بازی کرده...و هی پیش رفته و دیده پشت سرش هیچ و خالی بوده ولی باز جلو روش...
تنها و منطقی ترین برداشت منطقی که می شه داشت همینه!و کمی با یه مشت آدم خاص فلسفی و منطقی هم که داشته باشی...آینده ای که زمانی گذشته خواهد شد و گذشته هایی که آینده بوده اند و همه چیز هیچ است و...و دندون کرم خورده رو باید کشید و ...یه حماقت رو تا کجا می شه ادامه داد و...
و حتی خیلی خوشبینانه ترش یه گذشته ی بد و زشت که آینده ای در پیش داره!آره...چرا که نه؟؟؟چیزی که از هیچ شروع شده و داره زیاد می شه...خوبه...همین جوری پیش بره به یه جایی می رسه!فقط شاید این وسط یکم حس بد برای یه احمق ایده آل گرا به نظر بشه گیر آورد کمی حس بد!سرخوردگی...برا یه آدم حداقل باید یه چیزی تو این مایه ها باشه...
ولی باز هم باور نداشت...2_3 سال که چیزی نیس تو حساب عمر آدم(!)...شاید!
نه که بگه نه...ولی ته ته دلش یه جوری چیز دیگه ای می گفت...اینکه ره!حتی شاید اینطوری باشه ولی فقط می تونه ناشی از یه سری افکار احمقانه باشه!یا تجارب حتی...چیزای مزخرفی که به هر آدمی داده شده و می شه...ولی اون ته ته دله به نظر یه چیزی می گفته از اولش!یعنی به نفعشه که گفته باشه:دی
حالش دیگه داشت بهم می خورد...
آره خب...شاید!شاید چیزی راجه به همین سماجتش حتی!
چیزی تو مایه های کم شدن روی یه سری افکار!حدسیات یعنی...
آره خب...آدما دارن بزرگ می شن...می شه حق داد به کسی اگه هر لحظه احساسات لحظه ی قبلش رو به نظر احمقانه یا احساسی(!)بدونه!این حق رو دارن...می شه ازش استفاده کرد یا نکرد!
مشکلی نیس با این مسائل...ولی احساس می کنه باید باشه...شاید تو این لحظه تو کمکش کنن!به یه سمتی بره حداقل...
باید مشکلی باشه اگه کسی بر اثر تداوم علاقت بهش بهت علاقه مند شه به تدریج؟؟؟!!!...
نه جدا سواله!چیز بدیه؟؟؟باید آدم رو دچار حس سرخوردگی کنه؟؟؟اینکه کلی وقت چقدر خوش خیال بوده؟؟؟چقدر بچه گانه و صادقانه عشق ورزیده؟؟؟
آدم از محبت کردن چیزی ازش کم نمی شه...از عشق یعنی هیچ کس کمتر از اونی که هست نمی شه!
اینا درسته؟؟؟
کاش می فهمید...یه مشت ارزش شاید...شعار نه...ارزشی که می شه ایمان داشت بهش ولی تهش یه شکی...
خیلی زشته اگه...مهم نیست اگه روند همین باشه...
گویا خودش رو گول می زنه...دلش قرصه!اگه دیوونه بود...اگه تنها بود...اگه کر و لال بود...اگه حتی اونقدر /اینقدر نباید به نظر آدما معقول...موفق یا هر چیز دیگه ای بیاد ...اینا همش بهونست!خودش هم مثل آدماست...ته تهش مثل اونا شده حداقل!
یه حس خوبی هنوز سرپا نگهش داشته...
فکر اینکه 2سال مسخ بودن...فقط ناراحتی...دلتنگی...و با زدل شکستگی...و دوباره دلشکستگی...و باز...همش رو می شه فراموش کرد تو لحظه ای که بعد از دو سال باز دیدش...و حاضر بود به خاطر هر لحظش دو سال دیگه رو اونطوری بگذرونه...حتی دلتنگی محبت آمیزش هم یادش رفت چه برسه به کینه و ناراحتی و دلخوری...و باز فقط حرفای تلخ...ولی می ارزید...ساعتی که به سرعت گذشت...دو سال دوری رو برد و بجاش یه کوه غم...یه درد بزرگ...و دوباره جدایی...شاید تا همیشه...و بهت...
و یه سکوت بد بزرگ بجای مژده ی موندن...بدترین چیز ممکن...چیزی که معلوم نیس چه معنایی می تونه داشته باشه!
اینکه دلیل عذاب وجدانه؟؟؟یا یه عکس العمل بعد از شکست شاید آخرین ترفند...برای خلاصی از شر یه موجود گیر و سمج!
برای فهموندن چیزی به یه موجود زبون نفهم...اینکه دست از سرم وردار...اینکه زیر خاک هم حتی ولم نمی کنی؟؟؟خدایای منو بکش ولی شر اینو وا کن از سرم...
و اینا باز بد نیس...باز خوشحال کنندست...
ولی اگه...اگه یه غم بزرگ پشتش باشه چی؟اگه یه بازی بچگانه نباشه؟؟؟یا این معرکه جایی برای اون نداشته باشه...اگه باز اون حس بزرگ منشی باشه؟؟؟
و بدتر از سکوتی برای فرار از وداع...شاید برای همیشه...
جدا معنیش چی می تونه باشه؟؟؟
شاید ناشی از شرم یه دروغ بزرگ باشه...دروغی خیلی بزرگ و یه عکس العمل احمقانه ی غیر منتظره...
و شاید یه خوددرگیری...یه رخوت...برزخی که آدم رو نسبت به همه چی بی قید می کنه...
کاش همه ی اینا تو کلش نمیومدن...تا موقع خط زدنشون احساس عذاب وجدان بش دست بده...کاش قبلا یاد گرفته بود چجوری باید با خودش کنار بیاد...کاش چشش رو نبسته بود رو حماقت تک تک ذرات وجودش!و یکی لجوج تر و خودسرتر بودن از خودش و بقیه...و کلشون...(! آخر جمله بود این)
و شاید باید فقط صبر کرد...باز هم صبر...و دلهره داشت که شاید دیر شه اگه...