Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 28 فروردین 1387

استرس چیز خوب و جالبیه اگه باشه گاهی!

یکم به شعور ربط پیدا می کنه این قسمت کی و کجاش که ....قضیه یکم سخت می شه...

ولی استرس مفید چیز مفیدیه احتمالا...

و چقدر احمقانس اینکه کسی بخواد دلداری و امیدواری و اینا بده و بگه که اگه به نتیجه نرسی اصلا مهم نیس ما ناراحت نمی شیم!
خب ناراحت شین به درک!چقدر ممکنه بتونه خودش رو مهم فرض کنه...اونم وقتی در ادامش می گه که ما می دونیم چجور آدمی هستی و همین تفاوت...و شعورش نمی رسه که همین تفاوت حداقل دلیله برا نادیده گرفتن هر نوع احساس ممکن از طرف اونا...!

بعضیا حالشون بده...حالا یا اون یا اونا که نصیحت می کنن!
اوضاع قاطیه تا حدی شاید...باید خونسرد بود احتمالا...

آدم یا شعور داشته باشه درست مضطرب شه یا اصلا مضطرب نشه لطفا...کاش بشه!
سرگیجه چیز جالبیه...یکی از تجربیات خاص!

همه چیز شاید در لحظست!

باید دید چی می شه!

پنجشنبه 22 فروردین 1387

گاهی...اوغاتی....شاید....!

درسته.....!
گاهی حتی حرفی برای نوشتن هم پیدا نمی شه...هیچ فکری نیست...فقط یه مشت حس دورت رو گرفتن!و تحت تاثیر تنها نثر چند خط می شی که حتی نفهمیدی چی نوشت ننوشته...حرفی داشته نداشته...فهمیده نفهمیده...می شینی پاش تا بشه صدایی که از خواب بپرونت...تو هم پریده نپریده ...شنیده نشنیده فقط دنبال چیزی می گردی که بند کنهسرت رو!و بشنوی که هی بشر!موجود یه چیزی یه کسی داره می گه و بگی که خب به من...و حرفت رو زده نزده...نمی دونم!

شاید گنگ نوشتن اونم اینجوری زیاد آسون نباشه!کلمه به کلمش رو که می خونی بیشتر گیر میفتی...ولی می خوره تو ذوقت وقتی یهو یه نیگا میندازی و می بینی طرف چقدر بد منظورش رو پهن کرده اون وسط...شاید ناراحت می شی چون لذت سردرگمیت رو از دست دادی! دنبال چیزی می گشتی و یهو...!شاید کاش گنگ تر می نوشت...

خب این موجود مریضه!خودش هم فهمیده اینو گویا...یه مریضی بد!آخه جدیدا مد شده همه ناهنجاریا رو می گن بیماری!حالا ناهنجاری انسانی لازم نیس باشه هرچی به مذاق عرف ملت خوش نیاد می شه بیماری!

اینم بیماریه خب...اینکه یکی مثل اون شب و روز در اعماق وجود و زندگیش دنبال چیزی بگرده که بخواد کشفش کنه!نه از این چیزای دم دست!یه چیز چرت و عجیب!نه مثل آدم یا هر موجود دیگه ای!به روش  خودش شاید...و بارها خورده تو پرش وقتی قبل از اون که خواسته به جواب رسیده...بازیچ رو از دست داده...مثل درنده ای که با طعمش خودش رو کمی سرگرم می خواد بکنه ولی طعمه جا می زنه و می میره...چقدر حالش گرفته می شه...دیگه غذاش کوفتش می شه!نمی چسبه بهش....تو خیلی چیزا موجودات اینجورین!همه چیز!

و شاید بیشتر چون وقتی می رسه می بینه وا رسیده!شاید این بی ارزش شدنه هم مال همون رسیدنست...

و یه آدم شاید چیزیه که هیچ وقت هیچ کس بهش نمی رسه...اکثرا یعنی...یه چیز دم دست...و جالب!

در این مورد رو خدا زیاد نمی شه...چیزی که همش خوبه...همش بزرگه...مهربونیه...چیزی که هست!همیشه!

ولی آدما خیلی متغیرن...جالب!حرس آور...هوس انگیز!

شاید...

و شاید تنها با این تفکر یه موجود بتونه بره دنبال دردسر !یه آدم یعنی!
و هم چیزش رو به بازی بگیره...زندگیش بشه یه بازی...خیلی عالیه!محشره...دیگه چی می خواد آدم از زندگیش؟؟؟

ولی...باید شعور پیدا می کرد قبلش...شاید هم در حینش...فرصت شعور پیدا کردن...

کاش نمی خورد تو پرش! کاش شا پرش رو نچینن!

 

حماقته همش!یه مشت چرت مزخرف...اراجیف از سر  بی کاری...سند حماقت...

غیر اینه!؟؟؟!نه خب مثلما/مصلما/هر چرت دیگه ای!

 

شعور هم گاهی می تونه مفید باشه!و اکثرا مضر!

آدم حسلبی یا کلا شعورش می رسه یا کلا نمی رسه!شعور نصفه نیمه به هیچ دردی نمی خوره جز شکنجه!

بگذریم از دوستان بی نوا رفقای شفیق فلک زده که عذاب آسمونی رو سرشون خراب شده معلوم نیست به جزای کدام گناه کرده و ناکرده ی نبخشوده!
کاش این یه مشت آدم رو هم نداشت و نمی دید اونوقت می تونست تمام استعداداشو شکوفا کنه!یه دیوونه ی تمام عیار شه!

هنوز هم دیر نیست البته!تازه اول راهه...میتونه برا آیندش هنوز کلی افکار جنون آمیز از این و اون کش بره و بریزه تو چنتش...همه دیوونه ها یه روزی جلوش لنگ بندازن...و شاید خیلی بعد یا حتی مکی بعد یه مشت احمق ننگ روشنفکری بچسبونن رو پیشونیش و یه مشت جوون علاف و بیکار و بی هدف رو که کمی مستعد هم هستن به خاک و خون بکشه !فقط با یه مشت چرت:دی

قسمت خبیث وجودش یه لحظه احساس خوبی کرد!زمان خوبیه برا شروع!هنوز خیلی جوونه!تازه اگه همین قد که گذشته از زندگیش دوباره هم بگذره بازم زیاد جوونه برا دیوونه بودن!

و کارش از هر مردی هم آسونتره!فک کنین همچین اندیشه(!)های خاصی حالا شاید(هنوز معلوم نیس چه اسمی قراره روش بذارن!)از یه دخترک گرفتار در زنجیر هنجارهای ملی مذهبی اجتماعی...یا به قول عده ای دیگه مثلا بر اثر دیدگاه اسلام به زن...و البته زیادم بیرا نیست اینا!هرکدومش حالا...

 

اصلا قشنگ نیس شاید چیزی که...مرگ مولف چیز خوبیه!آدم رو از کلی تهمت نجات می ده...چیزایی می گن که طرف شاعره دچار دوگانگی می شه تو گور!هی گور به گور می شه...که من بودم یا یکی دیگه و جریان چیه و ...دیگه حتی شاید وکیر و منکر هم شهودی نسبت به هویتش نداشته باشن!
چه همه چرت ممکنهیکی بنویسه!

باباش میگه که:

دخترم گفته ی یه آدم چکیده ی زندگیشه!راحت ازش نگذر...طرف هرکی می خواد باشه...

کجایی پدر که گند زندگی و گفته و تجربه به همه چیز کشیده شد!

 

 

عشققش هم به گند سیاست و فکر و بحث و حدس و هر مزخرف کثیف دیگه ای کشیده شد...بسه دیگه!

همش دوغه!یه مشت توجیه!شاید...

شاید تو زندگیش همچین چیزایی داشت ولی این نبود...شاید بفهمه چی بود یه روزی...خودش رو کشت و سعی کرد ترتمیز ترین توجیه ممکن رو...خدایی برا یه چند ثانیه مو لای درزش نمی رفت...بعدم یه  مشت چرت که جریان عوض شه ولی...نشد!
این صداقته بد دست و پا گیره...و شاید خوبه...اینم یه چیز نا معلوم دیگه...آب که از سر گذشت...

 

بالاخره باید یه چیزی فهمید!هر چی بود...خوب و بد...ولی راست!نه به خاطر صداقت و...برا اینکه دوباره کاری نشه!

 

باورش نمی شه دلش شکسته باشه!

دل اون؟؟؟مرا!کی باورش می شه...هر کی هم باورش می شه غلط کده...معنی نداره!

این یکی راسته راسته...مگه کسی می تونه در قبالش کاری بکنه؟؟؟مگه دلش دست کسی بوده که بشکنه!هرکار شده خودش با خودش کرده...و یادش نمیاد دلش رو شکسته باشه!
و سعی داره نشکنه!حاضره شاید سرش رو به هر چیز و کاری گرم کنه تا حوصلش سر نره و بزنه دلش رو بشکنه!

 

خب دیگه به چی می شه گیر داد....!؟

شانس...روزگار...بی مروتی نوع بشر...عذاب خدا...قسمت...دور فلک...آزمایش چه از نوع الهی چه غیر الهی...همشون تکرارین دیگه!
شعور خودشه که هنوز فقط می تونه بهش گیر بده(ماشاالله نه که خیلی وسیعه...چش شیطون کر!)

می شه هم الان گیر نداد و رفت خوابید و فردا رو هم با یه مشت از اول چرت سر کرد و بازم هیچ غلطی نکرد!تازه یه سوژه ی جدید هم پیدا می شه که چرا من دارم روزهامو بیهوده!میگذرونم ....و افکار پوچ رو باید ریخت دور مثلا و یه سری تصمیم برای خودسازی و باز یه مشت کلنجار!
حتی یه کلنجار احساسی تربیتی با والدین پیرامون عدم درس خوندن و مدرسه رفتن...!و معانی ممکن برای مدرسه نرفتن باز و درس نخوندن و عدو همکاری و کلی خوابیدن و ...!

عالیه!

 

کار دیگه ای نمی شه کرد...چه کاری؟؟؟

جمعه 16 فروردین 1387

گویا خدا هنوز مهربونه!
آدما شاید آروم تر می شن...ولی چیزی که پاشیده!

شاید نباید دستش زد تا بدتر شه!
شاید باید حقی قائل شه برا خودش!
نباید یادش بره خیلی خوب نیس!

شاید هم درست همینه که فک کنه خیلی خوبه!ایده آل گرا باشه!

هر دوش مال یه مشت روشنفکره که گریه ی آدم رو در میارن با چرتاشون!
خب یه قسمت از اون زیاد خوب بودنه مهربون بودنه!فرق نذاشتن بین بذل/بزل و بخشش محبت!
نباید به خودش ظلم کنه!مثل ننه بابایی که فک می کنن بچه ی بزرگترشون بزرگتره و شعورش بیشتره و حتما درکشون خواهد کرد و به این هوا گاهی از حقش می زنن به نفع بچه کوچیکه!بچه بزرگه هم می فهمه درک می کنه شاید ولی ته دلش...بچس دیگه!

شاید اینقدر تند می ره و همه چیزو فجیع بزرگ می کنه تا زودتر حالش از خودش بهم بخوره و تغییر بده وضع رو!شاید چون نمی خواد این گند آهسته تو وجودش رخنه کنه و برای همیشه قاطی وجودش شه!نمی خواد باهاش انس بگیره!

نه که دست خودش باشه ناخودآگاه داره اینجوری از خودش محافظت می کنه!تنها نقش ارادیش تسلیم شدنه!در برابر هر چیز و هر کس و هر حس...و گاهی توجیه!فقط بیان توجیه!چیزایی که بهش دیکته می شه!

باید صبر کرد!کاری که از کردن و نکردنش آدم پشیمون می شه!

پنجشنبه 15 فروردین 1387

...نحسی سیزده گرفتش دیگه...بالاخره...شاید برا همیشه مسیر زندگیش عوض شد...یهو حالش عوض شد و...قید همه چیز رو زد...!
شاید تو زندگیش یه چیزای مهمتری پیدا کرد!شاید هم جالبتر...چیزی شاید نه زیاد به صلاحش از نظر خودش...چیزایی وحشتناک غیر ایده آل و حتی خوب شاید!
ولی شاید چاره ی دیگه ای نباشه برای رها شدن از خیلی چیزای بد!
شاید وقتی کم میاری باید قبول کنی تا بیشتر کشیده نشی تو منجلاب!شاید نباید زیاد خوش خیال بود...امید داشت...واقعیت رو باید قبول کرد!
و شاید همین قبول کردن واقعیته باشه که دست و پت رو شل کنه و باعث شه دیگه نجنگی و خودت رو بسپری به مشکلت!
چیزایی هست که...یه جورایی...

کاش می شد فهمید صلاح آدم تو چیه!کاش می شد حتی با کسی درد و دل کرد...کاش چیزای اینقدر بد خودشون شعورشون می رسید که نباید پیش بیان!
گاهی آدم از یه ور دیگه پرت می شه پایین...یا اینوری می شه یا اونوری...زندگیش به گند کشیده می شه...

گاهی آدم تنها می شه...دلش میشکنه ...اونوقته که تن به هر کاری ممکنه بده!

می خواد بفهمه که هی بشر داشتی اشتباه می رفتی!راه تو اون نبود!و اولین راهی که جلوشه رو راه خودشمی دونه!

گشایش الهی شاید چیزیه که باید بهش ایمان داش!خلاصه از مصیبت میای بیرون و ا چه جالب ز حکمت دری بسته شده و دری پر ز رحمت جو چشته!
باید اطمینان کرد؟امید داشت؟کنار اومد باهاش؟؟؟

 

بالاخره هر چی که شد نتیجه اینکه قید همه چیزو زد!قید هر احساسی رو...هر امیدی رو...هر فکر و شعوری رو!

دلش شکسته بود...یه بهونه احتمالا ولی یه بهونه ی نه زیاد پرت!تنها ایراد وارد بهش اینه که غلط کردی از اول اینجوری کردی که سرت بخوره به سنگ و منگ بزنی و نفهمی چه غلطی می کنی...

 

کاش اینقدر خودش رو کنار نمی ککشید!کاش خیلی عوضی تر بود!کاش نامرد بود...کاش بی همه چیز بود...کاش می مرد...ولی سایه نبود!

شاید هم یه ترسوی عوضی...یا شاید خیلی مهربون...یا دروغگو!

 

اینجوریه که اولین و بهترین و احتمالا آخرین آدم همچین هیولایی می شه!

وقتی آدم دچار خوددرگیری می شه...وقتی برا حفظ یه سری چیز!هر چقدر هم خوب و والا و مهم...هرچقدر پسندیده آدم فراموش می کنه که آدمه...اینقدر تو آسمون سیر می کنه که پاش از زمین کنده می شه ولی هنوز بال نداره و با سر می خوره زمین...چیزای خوب و مهم به نظر اونقدر گنده می شن که آدم هی فقیر می شه و نمی فهمه...جلو چشش پره!می ره دنبال اونی که تو فکرشه ولی یادش می ره که آدمه!حتی طرف خیلی اوضاش بد باشه ممکنه یادش بره که جایز الخطاست!

اینجوریه که یکی خیلی تنها می شه برا وفاداری به یه شاید فقط سایه!حتی خود طرف رو هم از خودش دور می کنه...خودش طرفه یه سایه می کنه شاید...

 

اینجوریه که کلی محبت که کلی سخت و ریزه ریزه جمع شده  از بین نمی ره ولی باید پرتش یه گوشه تا بشه زندگی کرد!
شاید نباید یادش می رفت کیه!حدش چیه...چقدر رشد کرده...بدون گذشتن از پایین نمی شه به بالا رسید...کسی که از پایینی فرار می کنه و مثل بالایی ها رفتار می کنه هنوز حتی به اون پایین نرسیده!و یه روز می رسه و میفته پایین و اونوقته که خورد می شه!غرورش...احساسش...اعتماد به نفسش...فک می کنه هبوت کرده!از صعودش لذت نمی بره و تا ابد همون پایین می مونه!

اینطوریه که دست به هر کار پستی می زنه...مثل یه حیوون ترسو می شه!یه آشغال محافظه کار!

 

اینطوری می شه که همچین محبتی...یهو درسته گم می شه یه شبه و طرف پرت می شه یه جای خیلی خیلی حیلی زیاد دور!جایی که شاید هچ وقت تو زندگی نباید پاش بهاونجا کشیده می شد!جایی پست بیرون گود زندگی!

کاش کمی روراست می شد بود...کمی صادق...کمی روراست دوباره!کمی واقع بین...کاش می شد کمتر تریپ اومد...

 

کاش اینا همش یه روزی تموم شه!قبل از اینکه زندگی به گند کشیده شه!

سه شنبه 13 فروردین 1387

حقیقت که گویا چیز تلخی به نظر میاد!

حالا وقتی یکی می پذیرش بدون چون و چرا...معلوم نیس چشه!

یا زیادی روشنفکره...یا خیلی بی خیاله...یا شاید حالیش نیس چی به چیه...گرمه و نمی فهمه...یا اصلا اون چیز براش اهمیتی نداره تلخ و شیرینش!
و باز یه تبصره ی احمقانه و خوشبینانه آخرش مثل همیشه اینکه اون چیز واقعیت نیست و یه جوری ته دلش اینو فهمیده!باورش نمی شه یعنی!

و یه آدم گاهی خیلی تنهاست...زیاد!
شاید یه خدا داشته باشه همیشه ولی احتمالا شعور معاشرت باهاشو نداره!

یه موقع آدم نیگا می کنه می بینه دور و برش هیچ موجود سبزی دیده نمی شه...چه برسه به سبزه ی عید!
آدم گاهی دلش برا آدما تنگ می شه اینجوری متنفر می شه ازشون!حتی مادرش!

آدما موجوداتین که یه غلطی می کنن و توش می مونن وقتی می بینن بازیچه ی بقیه شدن...و قلبشون میشکنه!

آدما گاهی کل سیزده بدر رو تو تختشون می خوابن!فوقش نحسی بگیرتشون می خوابن و پا نمی شن و مشکلی نداره این!
شاید هم از پنجره به ابرا نگاه کنن کلی ولی محض رضای خدا یه شکل هم نبینن!بجز شاید نوزادی که داره گریه می کنه...کم کم پیرمی شه...و محو می شه!

به پنجره ای نگاه می کنن که هیچ وقت هیچ جنبنده ای رو پشتش ندیدن!

گاهی حتی چیزی برا خوردن هم گیر نمیاد...یه چیزی هس بهش می گن لذت های مادی و اینا...گاهی حتی اونا هم نیستن که آدم بهشون دل خوش کنه...

همه گره های زندگیش اومده جلوچشش...توحلقش...حتی نمی تونه غصه بخوره!فرصت نمی کنه...و کلی نگرانی!

شاید باید هر جور شده تا فردا خوابید!
یکشنبه 11 فروردین 1387

امروز پاشو که از در گذاشت بیرون یه بوی آشنا حس کرد...کلی کلنجار رف با خودش...همین جور که مسیر همیشگیشو می رفت بو براش مفهوم تر می شد!
یه لحظه فک کرد که...نه!اون نبود...بوی تنهایی بود!

بعضی روزا بوی تنهایی می دن...این چرتا چیه...برو دیگه!

و رفت و هیچ کس نبود و تنها بود!فقط خودش و تنهاییش!

بوی تنهایی جدا دل انگیزه...لذت بخشه...برای کسی که لذت می بره شاید از آزار خودش...

کم کم یه حس خود انتقادی پیدا کرد!بازم فقط تو...فقط تو...یه موجود احمق و بیشتر بدبخت...شاید بی پناه!

 

شنبه 10 فروردین 1387

تصمیم ها هم می تونن گاهی قابل تحمل باشن!و خب یه تصمیم قابل تحمل رو می شه دوست داشت احتمالا!

دو نوعن!اونایی که گرفته شدن کلا!و اونایی که غیر مستقیم قابل گرفته شدنن!

غیر مستقیم از لحاظ اینکه فقط گرفته می شن صرفا و در مورد نتیجشون هیچ فکری نمی شه!تصمیمی توام با تئوری هر چه از دوست رسد نیکوست!

تصمیم چیز خوبیه حتی برای یک لحظه!

فقط انتظار فرصتی برای اجراش...

مثل خیلی وقتای دیگه...فقط صداقت!گفتن حرفای تلخ...چیزایی که باید گفت!یه نگاه پشت سر و کلی فاصله!و چیزایی که دیگه رفتن زیر افق!