گاهی...اوغاتی....شاید....!
درسته.....!
گاهی حتی حرفی برای نوشتن هم پیدا نمی شه...هیچ فکری نیست...فقط یه مشت حس دورت رو گرفتن!و تحت تاثیر تنها نثر چند خط می شی که حتی نفهمیدی چی نوشت ننوشته...حرفی داشته نداشته...فهمیده نفهمیده...می شینی پاش تا بشه صدایی که از خواب بپرونت...تو هم پریده نپریده ...شنیده نشنیده فقط دنبال چیزی می گردی که بند کنهسرت رو!و بشنوی که هی بشر!موجود یه چیزی یه کسی داره می گه و بگی که خب به من...و حرفت رو زده نزده...نمی دونم!
شاید گنگ نوشتن اونم اینجوری زیاد آسون نباشه!کلمه به کلمش رو که می خونی بیشتر گیر میفتی...ولی می خوره تو ذوقت وقتی یهو یه نیگا میندازی و می بینی طرف چقدر بد منظورش رو پهن کرده اون وسط...شاید ناراحت می شی چون لذت سردرگمیت رو از دست دادی! دنبال چیزی می گشتی و یهو...!شاید کاش گنگ تر می نوشت...
خب این موجود مریضه!خودش هم فهمیده اینو گویا...یه مریضی بد!آخه جدیدا مد شده همه ناهنجاریا رو می گن بیماری!حالا ناهنجاری انسانی لازم نیس باشه هرچی به مذاق عرف ملت خوش نیاد می شه بیماری!
اینم بیماریه خب...اینکه یکی مثل اون شب و روز در اعماق وجود و زندگیش دنبال چیزی بگرده که بخواد کشفش کنه!نه از این چیزای دم دست!یه چیز چرت و عجیب!نه مثل آدم یا هر موجود دیگه ای!به روش خودش شاید...و بارها خورده تو پرش وقتی قبل از اون که خواسته به جواب رسیده...بازیچ رو از دست داده...مثل درنده ای که با طعمش خودش رو کمی سرگرم می خواد بکنه ولی طعمه جا می زنه و می میره...چقدر حالش گرفته می شه...دیگه غذاش کوفتش می شه!نمی چسبه بهش....تو خیلی چیزا موجودات اینجورین!همه چیز!
و شاید بیشتر چون وقتی می رسه می بینه وا رسیده!شاید این بی ارزش شدنه هم مال همون رسیدنست...
و یه آدم شاید چیزیه که هیچ وقت هیچ کس بهش نمی رسه...اکثرا یعنی...یه چیز دم دست...و جالب!
در این مورد رو خدا زیاد نمی شه...چیزی که همش خوبه...همش بزرگه...مهربونیه...چیزی که هست!همیشه!
ولی آدما خیلی متغیرن...جالب!حرس آور...هوس انگیز!
شاید...
و شاید تنها با این تفکر یه موجود بتونه بره دنبال دردسر !یه آدم یعنی!
و هم چیزش رو به بازی بگیره...زندگیش بشه یه بازی...خیلی عالیه!محشره...دیگه چی می خواد آدم از زندگیش؟؟؟
ولی...باید شعور پیدا می کرد قبلش...شاید هم در حینش...فرصت شعور پیدا کردن...
کاش نمی خورد تو پرش! کاش شا پرش رو نچینن!
حماقته همش!یه مشت چرت مزخرف...اراجیف از سر بی کاری...سند حماقت...
غیر اینه!؟؟؟!نه خب مثلما/مصلما/هر چرت دیگه ای!
شعور هم گاهی می تونه مفید باشه!و اکثرا مضر!
آدم حسلبی یا کلا شعورش می رسه یا کلا نمی رسه!شعور نصفه نیمه به هیچ دردی نمی خوره جز شکنجه!
بگذریم از دوستان بی نوا رفقای شفیق فلک زده که عذاب آسمونی رو سرشون خراب شده معلوم نیست به جزای کدام گناه کرده و ناکرده ی نبخشوده!
کاش این یه مشت آدم رو هم نداشت و نمی دید اونوقت می تونست تمام استعداداشو شکوفا کنه!یه دیوونه ی تمام عیار شه!
هنوز هم دیر نیست البته!تازه اول راهه...میتونه برا آیندش هنوز کلی افکار جنون آمیز از این و اون کش بره و بریزه تو چنتش...همه دیوونه ها یه روزی جلوش لنگ بندازن...و شاید خیلی بعد یا حتی مکی بعد یه مشت احمق ننگ روشنفکری بچسبونن رو پیشونیش و یه مشت جوون علاف و بیکار و بی هدف رو که کمی مستعد هم هستن به خاک و خون بکشه !فقط با یه مشت چرت:دی
قسمت خبیث وجودش یه لحظه احساس خوبی کرد!زمان خوبیه برا شروع!هنوز خیلی جوونه!تازه اگه همین قد که گذشته از زندگیش دوباره هم بگذره بازم زیاد جوونه برا دیوونه بودن!
و کارش از هر مردی هم آسونتره!فک کنین همچین اندیشه(!)های خاصی حالا شاید(هنوز معلوم نیس چه اسمی قراره روش بذارن!)از یه دخترک گرفتار در زنجیر هنجارهای ملی مذهبی اجتماعی...یا به قول عده ای دیگه مثلا بر اثر دیدگاه اسلام به زن...و البته زیادم بیرا نیست اینا!هرکدومش حالا...
اصلا قشنگ نیس شاید چیزی که...مرگ مولف چیز خوبیه!آدم رو از کلی تهمت نجات می ده...چیزایی می گن که طرف شاعره دچار دوگانگی می شه تو گور!هی گور به گور می شه...که من بودم یا یکی دیگه و جریان چیه و ...دیگه حتی شاید وکیر و منکر هم شهودی نسبت به هویتش نداشته باشن!
چه همه چرت ممکنهیکی بنویسه!
باباش میگه که:
دخترم گفته ی یه آدم چکیده ی زندگیشه!راحت ازش نگذر...طرف هرکی می خواد باشه...
کجایی پدر که گند زندگی و گفته و تجربه به همه چیز کشیده شد!
عشققش هم به گند سیاست و فکر و بحث و حدس و هر مزخرف کثیف دیگه ای کشیده شد...بسه دیگه!
همش دوغه!یه مشت توجیه!شاید...
شاید تو زندگیش همچین چیزایی داشت ولی این نبود...شاید بفهمه چی بود یه روزی...خودش رو کشت و سعی کرد ترتمیز ترین توجیه ممکن رو...خدایی برا یه چند ثانیه مو لای درزش نمی رفت...بعدم یه مشت چرت که جریان عوض شه ولی...نشد!
این صداقته بد دست و پا گیره...و شاید خوبه...اینم یه چیز نا معلوم دیگه...آب که از سر گذشت...
بالاخره باید یه چیزی فهمید!هر چی بود...خوب و بد...ولی راست!نه به خاطر صداقت و...برا اینکه دوباره کاری نشه!
باورش نمی شه دلش شکسته باشه!
دل اون؟؟؟مرا!کی باورش می شه...هر کی هم باورش می شه غلط کده...معنی نداره!
این یکی راسته راسته...مگه کسی می تونه در قبالش کاری بکنه؟؟؟مگه دلش دست کسی بوده که بشکنه!هرکار شده خودش با خودش کرده...و یادش نمیاد دلش رو شکسته باشه!
و سعی داره نشکنه!حاضره شاید سرش رو به هر چیز و کاری گرم کنه تا حوصلش سر نره و بزنه دلش رو بشکنه!
خب دیگه به چی می شه گیر داد....!؟
شانس...روزگار...بی مروتی نوع بشر...عذاب خدا...قسمت...دور فلک...آزمایش چه از نوع الهی چه غیر الهی...همشون تکرارین دیگه!
شعور خودشه که هنوز فقط می تونه بهش گیر بده(ماشاالله نه که خیلی وسیعه...چش شیطون کر!)
می شه هم الان گیر نداد و رفت خوابید و فردا رو هم با یه مشت از اول چرت سر کرد و بازم هیچ غلطی نکرد!تازه یه سوژه ی جدید هم پیدا می شه که چرا من دارم روزهامو بیهوده!میگذرونم ....و افکار پوچ رو باید ریخت دور مثلا و یه سری تصمیم برای خودسازی و باز یه مشت کلنجار!
حتی یه کلنجار احساسی تربیتی با والدین پیرامون عدم درس خوندن و مدرسه رفتن...!و معانی ممکن برای مدرسه نرفتن باز و درس نخوندن و عدو همکاری و کلی خوابیدن و ...!
عالیه!
کار دیگه ای نمی شه کرد...چه کاری؟؟؟