لعنت به این سکوت!
می خوام صد سال سیا هیچی رو درست نکنه!
![]() |
![]() |
![]() |
باید دختر خوبی بود و گویا باید کمی درس خوند!کمی زیاد...و البته کمی زیادتر سخته وقتی کلی وقته درس نخوندی و وقتی انگیزه ای نداری براش...وقتی اینقدر بی شعور شدی که هیچی دیگه برات فرقی نداره...وقتی مثل سگ تو چش خدا زل می زنی و می گی کار اشتباهی کردم ولی پشیمون نیستم!
چجوری می تونه برات مهم باشه که معدل دیپلمت چه تاثیری می تونه داشته باشه...یا اصلا دیپلم بگیری یا نگیری...!
باید چیکار کرد با این آدم؟؟؟ چی می شه گفت به کسی که بی رگی رو به کنگره کشیده؟؟؟
و حس خودانتقادیش حوزه ی عملکردش رو به این محدود کرده که چرا تغییر کردی؟وچرا از تغییرت دل خوشی نداری؟؟؟
حس می کنه نباید اینطوری باشه ولی خب نمی دونه چرا نباید؟و مگه اینطوری بودن چشه؟ شاید این حسه یه چیزی از ته مونده ی احساسات احمقانه ی گذشتست...شاید چون ترک عادت موجب مرضه...شاید!
شاید باید بکنه خودش رو از این حس و گذشتش...
چرا باید ادا دراره؟زندگیش رو به کی بدهکاره مگه؟؟؟از کی رودرباسی داره؟؟؟کی رو می خواد گول بزنه؟؟؟خودش رو؟!
حتی اگه اونا خوبه و اینا بده چرا باید خود رو خوب جلوه بده وقتی بده؟چرا باید تلاش کنه خوب باشه!خوب و بد رو کی تعیین می کنه؟
چرا باید به خودش تلقین کنه که خوبه و به خاطر خوبیاشم شده نباید بد شه...حیفه اگه بد شه...
حالش بهم می خوره از تک تک لحظاتی که احساسی خوب بودن بهش دست داده...از تک تک کسایی که گفتن دختر خوبیه و اینو تو کلش کوبیدن و تزریق کردن بهش این خوب بودنه رو...وقتی که بده!
شاید بشه گفت اینا یه جور فراره...یه فرار احمقانه و عجولانه ...آدم خوبی که داره بد می شه و می خواد از فکر و خیال فرار کنه...کارش رو توجیه کنه...وسط رو شلوغ کنه و از یه گوشه ای در بره!
یا از سر کم آوردنه حالا به هر دلیلی...
ولی هر چی هست واقعیته!
یه روز یکی بهش گفت که هر کسی حق نداره هر اشتباهی بکنه...ولی آخه چرا؟؟؟
چرا اینقدر آدما بهش سخت می گیرن..حتی خودش...چرا نباید از اون توقع داشته باشن...گند بزنن هرچی و هر کسی رو که باعث شده همه ازش طلبکار باشن!حتی وجدان خودش!
به کسی چه؟
مگه آدما با هم فرق دارن؟
یا مگه دست خودش بوده با بقیه فرق داشته باشه...مگه فرق داره اصلا؟؟؟
جدا نداره!اینا همش توهمه...برچسبه...مثل خیلای چیزای دیگه خوب و بد که به زور بهش قالب کردن!نه به اون به همه آدما! به خود آدم حتی!
اگه چیزیه که به آدم بودن مربوط می شه ...خب وقتی نمی ذارن سیر طبیعیش رو بگذرونه چه توقعی ازش می شه داشت؟؟؟وقتی آدم رو با آدم بودنش تنها نمی ذارن...وقتی فرصتی برای آدم بودن صرف نداری...اگه این مدل زندگی و این مشغله ها خاصیت آدم بودنه خب این آدم بد بودنا هم چیزیه که تو آدم هست و خاصیتشه!
مشکل چیه؟؟؟
چرا اون آره این نه؟هر دوشون هم مشغله ی مادی و زمینیه!
مگه نمی گن که علت و معلول رو قبول دارن...مگه با همین حرفا خداشون رو ثابت نمی کنن؟؟؟
خب این زندگی هم علت این پریشان خاطری هاست!
بحث چیه الان؟مشکلی نیس دیگه...حرف حسابت چیه؟؟؟!
نمی خواد قبول کنه معلوم نیس چرا...
به هر حال چیزیه که خواسته و نخواسته داره می ره طرفش...
گند بزنن هر چی موجوده پسته...هر چی آدمه...هر کثافتی رو که داره گند می زنه به همه چیز!
آدم کثیف از دوریه بقیه آدم های کثیف رنج می بره...احساس تنهایی می کنه...برای چیزای بی ارزش یه مشت ارزش سر هم می کنه...آرمان...آرزو...امید...
آدم خودش وجود کثافتش رو می چینه...می تونه هر چی که می خواد باشه یا بشه!
به خیالش کلی سخته یا کلی آسون یا غیر ممکن یا یه وظیفه حتی!ولی جدا هیچی نیس...همش یه چیزه...هرچقدر هم خودش رو به خیال خودش عوض کنه بازم یه چیزه!انگار بشینی وسط یه اتاقی و فقط چشاتو بگردونی...ته تهش یکم هم گردنت رو کج کنی...دیگه اخر همتت همینه!
تو یه ثانیه می شه از زمین تا آسمون تغییر کرد ولی بازم همون قبلی هستی...و عوض شدن همه چیز یه ثانیه باز هم طول خواهد کشید...و کمتر چون دیگه شاید تردید دفه ی اول رو نداری...یکی از استعدادهات این وسط شکوفا شده و خودت رو شناختی!
هی پسر تا حالا فهمیده بودی می تونی تغییر کنی؟؟؟!
گند بزنن همه ی این چیزا رو که آدم دلشو بهشون خوش می کنه یا ازشون رنج می کشه...چیزی نه ارزش غم داره شاید نه شادی...
شاید باید باز از اول همه چیز رو گذاش کار هم...شاید به این نقطه خطم نشه...شاید این وسطا یه چیزی گیر بیاد این وسطا که سرش بهش گرم شه و نخواد باور کنه این چیزا رو!
کاش عشقی وجود داش...امیدی بود...یا حتی ترسی...دوزخی یا قسمتی یا هر چیز دیگه ای بد یا خوب...هر چی بود فقط خنثی نبود!
کاش چیزی حتی کنکور یا همیشه مهم بود یا هیچ وقت مهم نبود!کاش حتی به یه درس خوندن می شد دل بست...ازش فرار کرد...یا بهش پشت کرد!
کاش می شد از گشنگی مرد و سنگ رو گاز نزد...
کاش حتی یک آرزو و کاش هم از ته دل بود...که نیست!
خواست و داشت در چیزی غرق می شد و غرق می کرد خودش رو بارها ولی نشد و نتونست!
زهد...گناه...عشق...نفرت...فکر...بی خیالی...این دنیا...اون دنیا...صرفا غرق شدن مد نظر بود خواسته یا نا خواسته ولی نشد....یعنی ممکن بود که بشه؟
یا حتی برا کسی پیش اومده؟؟؟نه خب احتمالا...
و قطعا پیش نخواهد اومد برای کسی که حتی بخواد یه گناه کار بشه!
مگر به تداوم تکرار...که اونم یه عادت می شه و ترک عادت موجب مرض است و بازم به صرف اون کار انجامش نمی ده...شاید بشه گفت اگه چیز خوب(!) یا حتی بدی باشه کم کم می شه عشق اون طرف...ولی دروغه!عشقی وجود نداره...همش یه نیازه که ارضائ نمی شه...
حتی اینطور که می گن بعد مرگ هم این یکی ارضائ نمی شه...حتی تو مرگ هم غرق نمی شه آدم و اونورم باز یه مشت بند و بساط ردیفه...حیاط/حیات پس از مرگ!
که می گن اگه نباشه زندگی پوچه...ولی بودنش زنگی و مردگی رو با هم پوچ کرده...دیگه مردن و زنده موندن فرقی به حال آدم نداره...
خدا خودش آدم رو اینطور بازیچه قرار داده وقتی از زمین و آسمون آفریدش...خود خدا آدم رو لنگ در هوا گذاشته از روز اول...نه می تونه خاکی شه نه خدایی!همیشه تهش یه چیزی از اون یکی می مونه...
یه موقع عصیان به نظرش زیبا بود...و شاید روزی از اطاعت لذت می برد...یا زجر می کشید...ولی همیشه فقط بازیچه بود!
شاید بعد مرگ آدم یه دست شه ولی نه...اگه یه دست شه که دیگه بهشت و جهنم فرقی براش نداره!
همین که می گن طرف بهشتیا خوشحاله و اون یکی یارو جهنمیه پشیمون یعنی هنوز چیزی از اون قسمت دیگه تو وجود اینا هست!
شاید اون نمردنه رفیق قدیمیمون نه به خاطر ترس از خداست نه به خاطر امید به رحمت خدا...شاید فقط به خاطر پی بردن به بی حاصلیه هر تغییریه!
واژه ی خیانت...وسوسه انگیزه شاید...اگه بشه اسم چیزی رو خیانت گذاشت...یه جورایی دو پهلو و مبهمه!
این که باید صبر کرد به خاطر چیزی که معلوم نیس چیه یا اصلا هست یا نیست...یا باید رهاش کرد...به قیمت این ریسک که از دستش بدی...اصلا همین که همچین فکری بیاد تو کلت می تونه معنیش این باشه که چیز قابل از دست دادنی نیست یا از دست رفتست؟؟؟
باید تنها اولین و بهترین عالم رو ول کرد و بی خیال شد...یا شاید اصلا اولین و بهترین چیزیه که هنوز پیش نیومده...شاید یه توم از اون بوده...یه سایه!
می تونه یه امتحان باشه...ولی امتحان برای رسیدن به چی؟؟؟وقتی حتی اگه چیزی وجود هم داشته بعد این امتحان دیگه وجود نداره!
جدا تو زندگی باید دنبال چی بود؟؟؟همه چیز؟؟؟ یا فقط یک خیال...یا ترقی های روشنفکرانه؟؟؟
حماقتای ریز و درشت آدما می تونن به یه اندازه کار خراب کن باشن!
حماقت های لحظه ای اون و حماقت های همیشگیه اون سایه!اولین و بهترین یا یه شبه زندان بان!یه توهم غیر مادی صرفا!
و همه ی این حرفا رو قط وقتی یه آدم می تونه بزنه که زده باشه به سرش!جنون یا این حرفا...فرقی نمی کنه!
فقط برای فرار از انتظار...توجیه کردن خیلی چیزا!
تو یه لحظه می شه همه چیز رو عوض کرد...و یه موجود بعد کلی انتظار تشنه ی یه تغییره!حتی خیلی کوچیک...حالا به هر قیمتی!
چقدر می شه جلو این هوس رو گرفت؟؟؟
چه حسی می تونه داشته باشه موجودی که سه سال شب و روزش رو تنها تلاش عمرش رو شاید یه سه روزه به فنا می ده...وقتی نمی تونه فقط سه روز دیگه دووم بیاره بعد حماقتاش رو از سر بگیره...افکار احمقانه ای که باید همین هفته ی آخر سر و کلشون پیدا شه...و گاهی همه چیز دست به دست هم میده تا شاید یه بهونه ای تراشیده شه و طعم شکست رو نفهمی!
که بازم باورت نشه تو هم گاهی نمی تونی و باید یکم جون بکنی...تا فرصتی پیدا نشه که از جهل مرکب بیای بیرون و از اول شروع کنی...یه مشت بهانه ی ...!
گاهی حرمت بعضی مسائل رو نا خواسته به گند می کشی...یا جلوت به گمد می کشن!
می گفت بین منفعت و معرفت باید معرفت رو انتخاب کرد!حرف همیشش بود...تکراری بود ولی...همیشه خوب بود!
و باید فهمید احتمالا که کدوم گناه معرفت آلود تره...وقتی که بین بد و بدتر و بدترین...و اشتباه باید انتخاب کرد!
کدوم بهتره؟بد؟یا اشتباه؟؟؟
مثل همیشه بستگی به دستگاه مختصاتت داره!کاش می شد یه دستگاه لخت گیر آورد!یه موجودی از جنس زندگی یه آدم حداقل!
کدوم؟هرکی چیزی می گه و درست هم می گه کاملا!دلایل همه منطقیه ولی منطقا فرق داره...یه منطق باید گیر آورد!
صحبت گناه بود...چه گناهی منفعته و کدوم معرفت؟اینا رو چجوری می شه تعریف کرد برا گناه؟!
شاید گناهی معرفت داره که سختی داره...ولی خب گناه که سختی نداره!
اشتباه چی می شه این وسط؟اشتباهی دور از هر گناه!
شاید باید صبر کرد...صبر کرد و منتظر موند شاید تا وقتی که این سه روز بگذره و زحماتت به گند کشیده شه و دوباره آدم شی و کلا همه اینا یادت بره اصلا!
شایدم تا مدت ها قرار باشه خیلی اززندگیت گند بخوره بهش...و باید نشست و تماشا کرد!
هر قدم شروع یه اشتباهه!شاید خیلی بزرگ و غیر قابل برگشت...شاید باید صبر کرد و بزرگتر شد!
چیکار باید بکنه؟؟؟راهش چیه؟؟؟
باید تسلیم شه یا ادامه بده؟
اسمش تسلیم شدننه اصلا؟؟؟
برای چی باید ادامه بده؟به چه امید و هدفی؟؟؟
گاهی تو یه منجلاب بد گیر افتاده...هر چی بیشتر دست و پا می زنه بیشتر به گند کشیده می شه...می خواد بیاد بیرون...ولی می ترسه!شک داره...وحشت داره از اینکه تصمیم اشتباهی بگیره و یه عمر زندگیش تباه شه...و تو منجلاب می مونه و هی دو دو تا می کنه و...به خیالش می خواد به خودش کمک کنه...و هی معطل می کنه و بیشتر فرو می ره...
می ترسه با این تصمیم به یه سری چیزا نرسه ولی خب بدون اون به تنها چیزی که ممکنه برسه نابودیه!هیچی ازش باقی نخواهد موند و هیچ کاری نخواهد کرد....
شاید دست دست می کنه چون ته دلش یه چیزی جور در نمیاد...شاید فک می کنه می تونه جور دیگه ای خودش رو نجات بده...یعنی حس می کنه باید اینجوری باشه!باید بتونه!اون نباید تسلیم شه...چون فرق داره شاید!
گاهی پاک کردن صورت مسئله خیلی سخت تر از حلشه! مثل همین الان!
و اینکه حس میکنه عجولانه حل کردن این مشکل فقط ممکنه بتونه تنها راه حل موجود رو ضایع کنه...و گند در گند در گند بشه همه چیز...و از طرفی هرچی بیشتر طولش می ده داغون تر می شه!
این وسط فقط یه معجزه لازمه گویا....هر چه پیش آید خوش آید و حداقل بهتر از پیش نیومدنه...
کاش خدا بهش کمک کنه...تا دیر نشده!
کاش موقش زودتر برسه...