Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 18 خرداد 1387

باید تصمیم گرفت و برید!از چیزای خوب یا بد برای خوب یا بد شدن!صرفا برای تغییر!
باید اعتماد کرد و یا حتی می شه بی اعتماد جلو رفت!

می شه پیشامدا رو دوست داشت...چیزی که با یه اتفاق به وجود میاد می شه با اتفاق از بین بردش!

نکته همین جا بوده!باید به اتفاقا امید داشت...بهشون اعتماد کرد...یا زندگی رو دستشون سپد!
می شه؟

باید عوض شد!باید طعم تغییر رو چشید و نچشیده از دنیا نرفت!
شاید به خاطر هیچ بشه همه چیز رو نابود کرد...همه چیزی که از هیچ به وجود اومده!
شاید بشه این حق رو ایجاد کرد و فاتحه چیزی رو کاملا ارادی خوند!

شاید یه روزی پشیمون بشه...ولی اون عادت به گول زدن خودش داره!
بجای اینک فک کنه خوشبخته بعد هم می تونه فکر کنه چاره ی دیگه ای نداشته...یا همه چیز تموم شده بوده!
کاش اون لحظه هیچ وقت نرسه...اینقدر طول بکشه اومدنش تا یه جوری ته دلش رو راضی کنه...یا تا ابد حتی طول بکشه...کاش فقط نیاد!کاش اقلا اینجوری نیاد!کاش یه چیزی تغییرش بده...نا لزوما ماهیتش رو صرفا ظاهرش رو حتی!
کاش خدا روراست تر از این حرفا بود!

کاش واسطه ی خیر و شر فرقی داشتن با هم...شاید هم فرقی ندارن چون جفتشون یکین!واسطه ی تغییر!
خیر و شرش در ادامش میاد...دست خود آدمه...شاید!
آره توجیه خوبیه!می شه باهاش کنار اومد!
واسطه ی عزیز سلام عرض می کنم :دی

فرصتی بود که همیشه لازم و کافی به نظر می رسید!ولی هیچ وقت پیش نیومد...و اگه تا زمان تغییر پیش نیاد دیگه هیچ وقت وجود نخواهد داشت!
چه توجیهی می شه آورد؟برای این کم آوردن!رسما کم آوردن!
خب ر کسی ممکنه کم بیاره!مگه چقدر می شه کشش داد اخه...اگه این غیر قابل قبوله بذار باشه!به درک!به هر حال چیز اعلام شده ای بوده دیگه اعتراضی وارد نیست بهش!

اگه تو یه امتحان که معلوم نیس چقدر طول می  کشه با اولین خطا صرفا امتحان تموم می شه بذار بشه!کاش خطا در اولین لحظه بود!

حسش چی می تونه باشه تو این لحظه؟

ناراضیه از چیزی که قراره پیش بیاد...می ترسه...می دونه باید پیش بیاد ولی کاش کمی بعد...دلش هنوز کنار نیومده با مسئله...حدس و گمانش امیدواره که درست از آب در نیاد...کاش حالا که سراغشو نگرفته تا اخر دنیا هم سراغش رو نگیره!

کاش یه دروغگوی بزرگ باشه بدترین آدم دنیا!

کاش مهربون باشه...کاش انتقاد پذیر باشه...کاش بتونه ببخشه ...مهم نیست بخشش اون!فایده و معنایی نداره جز شاد کردن دلش!

اینجا می نویسم که یادم نره بعد ها که پشیمون شدم!
یادم بیفته که چرا!و چجوری!

راهی برای فرار از چیزی که داشت می شد و پیش میومد1نه لزوما تنها راه!

راهی که پیش اومد!راهی که صبر رو می کشت!یه حرکت توش بود...راهی که به سمتی جریان داشت!

درسته اعلام شکست!پایان مهلت صبر...ظرفیت...یا هر چیزی که می شه اسمش رو گذاشت!

و ناشی از یه ترس بود!تر از سکون...از مردن...از مجنون شدن!چیزی که اعلام شد!چیزی که ازش فرار کرد بارها...مدت ها...ولی بالاخره پیش اومد!
بعد کلی وقت نشد باهاش کنار بیاد و بیشتر از این صبر کردن هم بیهودست چون بدون درگیری نمی شه حسش کرد!باید قاطیش شد و چشیدش...

راضی نیست ولی به دنبال امید...تنها دلیلی که می شه برای زنده موندن داشت...خب امید دیگه ای هم داشت چیزی که به خاطرش صبر می کرد...و صبر سخت بود...ولی هر کسی به خودش بیشتر می تنه امید داشته باشه تا...چی می شه اسمش رو گذاشت...گذر زمان مثلا...و کس دیگه ای حتی اولین و بهترینش...و شاید دورترینش!
و حداقل این وسط از چیزی راضیه اینکه نه پی علاقش رفت نه پی اعتمادش...فققط دنبال یه ذره تغییر!یکم امید...یه لحظه زندگی...زندگی از نوع شاید آرمانیش...نه یه زندگی خوب...نه یه زندگی درست...یه زندگی درخور سنش...و لحظه ای نیازش حتی!

قبل اینکه با سر بیفته یا تا ابد از  ترس افتادن بالا نره به امید اینکه در گذشت زمان یه جوری بره بالا...می خواد بیاد پایین!حتی با سر بندازه خودش رو و این بار پله پله بره بالا...می خواد بالا رفتن رو یاد بگیره!قبل از اینکه بمیره!
یاد حرف اونروز خودش افتاد...چیزی راجع به کوه...اینکه لذت بالا رفتن مهم تر از اندازه ی بالا رفتنه!

حرفی که دیدی رو نسبت بهش تغییر داد ولی در عوض خیلی چیز خوبی شد برای خودش!یه حرف جدا از ته دل!شاید تنها حرف از ته دل و بی ریایی که تو چند سال اخیر گفته!
می خواد لذت بالا رفتن رو بچشه!

چهارشنبه 15 خرداد 1387

منطق چیز خوبیه اگه آدم داشته باشه!

همه آدمای گنده ی دوران سازم به خاطر منطق و فلسفشون تونستن یه کاری بکنن…فرق نداره طرف چیکارست…وقتی یه منطقی داشته باشی و طبق اون فکر و زندگی کنی همیشه حرف جدیدی برا گفتن دای که نمی شه نقضش کرد!چون منطق چیزیه که عوض نمی شه اگه چیز قوی ای باشه!
خب پس به نظر میاد منطق چیز مهم و خوبیه که باید داشت تو زندگی!

ولی خب زندگی منطقی دار هم سخته...یه جور چارچوب و...ولی نه خب احتمالا!کسی که یه منطق خوبی برا خودش داره قطعا تو منطق خودش احساس نفس تنگه نمی کنه و باهاش کنار میا!اصلا اون منطقش شده چون می تونه باهاش کنار بیاد...و البته شاید مهم باشه یا نباشه اینکه نا خواسته محدود شده با دید کلی اگه نگاه کنی ولی از طرفی متمرکز شده زندگیش...و می دونه به کجا باید برسه...

این شاید همون نقطست که آدم بارها بهش می رسه...ولی باز هم به همین می رسه...و جلوتر نمی شه رفت!نمی شه گفت جلوتری وجود نداره چون خیلی رفتن...البته می شهم گفت چون هر کس موجود متفاوتیه...و به هیچ وجه حوصله ی کمال طلبی انسان و بی نهایتیشو...اینا رو ندارم این وسط!

به نظر پیشرفتی حاصل نشده...این دقیقا همون نقطست که توش هیچ چیز و هیچ کس هیچ جوره مهم نیست!درجا زدن زیاد چیز خوبی نیست...و به نظر جار زدن این در جا زدن هم زیاد مفید نمیاد...مفید به نظر نمیاد شاید...مهم نیست!
البته یه چیزی این وسطا گم شده که باید یه لحظه آروم و صبور فکر کرد و به یاد آورد که کجا جا مونده...ولی از نظر عملی امکان نداره!وقتی که اعصابت داغون باشه...نگران باشی...نمی شه!یه آرامشی لازم داره ولی خب آرامش داشتنم...

خلاصه که یه دور کاملا مفیده که می شه باهاش یه سری چیزا رو از سر باز کرد...و یه خرفت کله خشک بی منطق و یه دنده به نظر امد!

عالیه!صفات جالبین...یجورایی آشنان!زیاد تو چش نمی زنن!غیر عادی نیستن...

شاید بشه خیلی چیزا رو رو پایه ی عشق(!) مثلا بنا کرد!چون پایه ی معروفیه...آره خوبه مشکلی نداره آدم می تونه به هر چیزی عشق بورزه!تازه ابعادشد خیلی گستردست چون حتی می تونی نفرت پیدا کنی نسبت بهشون!مهم یه حس شدید درونیه...البته چون مثبت اندیشی به نظر چیز خوبی میاد می گن عشق باید ورزید!(عاشق این فعلشم!)

شاید مشکلی نباشه که هر دوش مجاز باشه...همه برخوردا و احساسات مهم رو در بر می گیره!و خب این می شه یه آدم باز...مسئله ی خاصی نیست...ولای خب مگه قراره چیز خاصی باشه؟؟؟باید یه چیز معمولی باشه در حد اعلاش مثلا...یا اصلا نه کلی چیز معمولی در یه حد معمولی که یه آدم لازمش داره...نه خب! اینجوریم نمی شه که...پس مشکل چیه؟اینه که آدما نمی دونن همین افیه؟؟؟

چرته این حرف!یه جوب حسابیه این وسط!هر کسی حداقل یه بار فک کرده که همین خوبه بسه...ولی راضی نشدن!و یه عده هم که راضی شدن معلوم نیس بر چه پایه ای!بی خیالی شاید...

خب این وسط یکم بهم ریخت ی سری چیزی...

شاید برای اینکه درگیری پیش نیاد باید به طور کاملا منطقی دوست داشت...یعنی چیزای منطقی رو دوست داشت...شاید خیلی هم قشنگ باشه این...یا اصلا هر جور دیگه...مشکل این نیست ولی!
مشکل همین دور باطله!
یکم جراته!جرات بریدن!

آدم به این ترسویی نوبره والا!اسمشم مثلا می شه گذاشت عقل یا دور اندیشی حتی...یا یه سری اعتقاد(!)

و همش یه مشت دروغه!ترس ...فق ترس!
آدم به این بزدلی نوبره!

انیشتن اگه سر کنکورش بی خیال جواب دادن به سوالای چرت نمی شد و قبول می شد شاید هیچوقت اینطور نمی شد!اون خودش رو باور داشت یا حداقل بقیه رو باور نداشت...در حماقت(!) شجاع بود!

چنگیزم اگه می خواست خودش رو درگیر این مسائل بشری و این چرتا بکنه هیچ وقت چنگیز نمی شد!نمی شه گفت مرد خوبی بود یا مرد بدی ولی می شه قطعا گفت مرد بزرگی بود!از قانون خودش اطاعت می کرد!از قانون طبیعت!
مهم میانه روی نکردنه شاید...نه تک بعدی بودن...اینکه یه چیز خاص داشتن و فقط همون رو داشتن!حالا اون چیز خوب یا بد...محدود یا گسترده...مهم داشتنه!حس مالکیتش!

قدرت و جرات انتخاب!داشتن یه چیز خوب یا اگه نبود جرات گشتن دنبال یه چیز خوب!

و باز یه چیز دیگه اینجا قاطی می شه اینکه  آدم چقدر موجود لجبازی باشه!
اینکه راهی که جلو پاته رو انتخاب کنی یا بگی نه من یه چیز دیگه می خوام...یا حتی نمی دونی چی می خوای فقط بدونی اینو نمی خوای و بخوای بری دنبال چیزی که معلوم نیس چیه فقط معلومه خوبه!

تن دادن به راهی که سرنوشت گذاشته جلوت...چیز خوبیه این؟امکان داره اصلا؟؟؟

خب در این مورد یجوری شاید باید بحثو عوض کرد چون به نظر می رسه هر کسی مال یه چیزیه...و شاید این جزو اون یه سری از چیزای قانونمنده که جدا رو نروه!

شاید اینم پایان قشنگی باشه...برا یه مشت قصه حداقل!
طرف به قیمت نابود شدنش از سرنوشت هر چقدر هم خوب و قشنگش فرار می کنه!

همین پا ندادنه چیزیه که شاید خیلی قشنگ باشه یا خیلی احمقانه!شاید تنها چیزی که یه روزی باید براش جواب پس داد همین باشه!

 

پنجشنبه 9 خرداد 1387

خب می شه گند زد فقط و خیره شد بهش بدون هیچ حسی!

خوبه...خیلی خوبه...نه!جدا خوبه!
جالبه...یه استعداده...!

خب می شه در موردش حرف زد شاید وسطش یه چیزی بشه گیر آورد...یه چرت مزخرف و تکراری مثل همیشه برای لحظه ای!
و شاید گاهی از سکوت...مهم نتیجست که چیز مهمی نیست احتمالا!

شکست چیز خوبیه...حداقل آدم یه کاری می کنه و توش شکست می خوره!و ممکنه به چند نتیجه برسه!کم تلاش کرده...استعدادش کم بوده...اصلا به درد این کار نی خورده...ابر و باد و مه و..دست به یکی کردن حالش رو بگیرن...شکست نوید پیروزیه بد شعاره!مزخرفه!و شعار ستیزی پست تر از اونه...ولی خب علت و معلوله اگه بشه  بهش فک کرد می شه فهمید که کاری رو می کنی و نمی شه!
و این بهتره از کاری نکردن!این صرف کاری جزو اوناست که از مطلق یه چیز دیگه بهتره...

و بدتره وقتی کسی هیچ وقت کاری نکنه...شاید حتی یه کار احمقانه خوب باشه!عالی مثلا...

 

دلش بسی گرفته بود...رخوت نمی تونه گویای چیزی باشه...به قول کسی فارق از دنیا و آخرت...فارق از حتی فک کردن به این چیزا!

اگه بشه نوشت فارق نه مثلا فارغ /...

بی شوخی کدومش درسته؟ استعداد گاهی چیز عجیبی می شه!

 

شاید باید جلو بعضی چیزا کوتا اومد...یا حداقل کاری کد...نه فقط لجبازی!خوب بود اگه وقتی با تکیه به یه سری عقاید بعضی چیزا رو قبول نمی کرد و زیر بارشون نمی رفت حداقل دلش قرص بود که جای پاش محکمه!پشیمون نمی شه!اینا حرف خودشه!خودش داره تصمیم می گیره...می تونست باور کنه شایعه ی اختیار رو!

حس بدی داشت از اینکه طرفش بفهمه به مزحکه گرفتش!چون احتمالا به این فک نمی کرد که حتی خودش رو هم سر کار گذاشته!

کسی با تمام وجود احتمالا(!) خودش رو (...)به قول استادی و اونوقت...جدا حس بدی بهش دست خواهد داد!

چرا وقتی بهش پیشنادی می داد به حرفش گوش می داد؟کسانی رو متقاعد می کرد ولی با خودش کنار نمی اومد و کسی هم کنار نیومد تا اینکه مرد!