مارگزیده...

دیوونست!

حرف تازه ای نیست...شاید بپرسین تنهایی به این نتیجه رسیدم یا کسی کمکم کرده!واقعیتش اینه که بهم تقلب رسوندن...

بهش تا حالا هزار بار گفتم بیا یه بارم که شده با ودت روراست باش دختر!یه دیقه فقط!

گفت:نمیشه!

چرا؟

چون تو ثانیه ی اول می میرم!

عالیه!

چرا اصلا دنبال این حرفاست؟این همه آدم این همه زندگی کردن و می کنن و بازم خواهند کرد و کلی حال هم می کنن...چرا سرشو گرم نمی کنه به زندگیش؟زندگی؟؟؟آره خب زندگی...همین که نفس می کشه!این همه آدم خوب زندگی کردن کلی هم هدف داشتن تو همین دنیا!حالا این مثلا تافته ی جدا بافتست؟یا می خواد تریپ روشن فکری بیاد؟؟؟چشه؟نونش کمه؟آبش کمه؟چیش کمه جز شعورش؟

نه جدا!چشه؟؟؟

کم کم داشت شک می کرد به خودش...شاید هدف امید ...همش بهونست...بهونه ای برای در رفتن از زیر کارای روزمره!اززیر مسئولیت و آدم شدن...همش توجیه تنبلیاشه!

و هیچ منافاتی هم با هیچ جریانی نداره!چیزی که زیاده آدم تنبله...که برا اینکه از زیر نون دادن زن و بچه شونه خالی کنن میرن زاویه نشینی راه میندازن...کنج عزلت رو به گند می کشن...

شاید امید فقط یه بهانست...

خیلی بدبخته!اگه دنبالش باشه فک می کنه داره گول میزنه خودش رو...اگه هم نباشه احساس می کنه داره خودش رو گول میزنه!

ببینین چه کرده با خودش که اینقدر ترسیده شده!

کاش عدالتی باشه که به اشد مجازات برسونش...ولی نه بچست!گناه داره...