از این ستون تا اون ستون ما که فرجی ندیدیم...

شاید!یه اتفاق کلی بد...یا کلی خوب از جهاتی...کسی که نمی دونه از یه اتفاق باید خوشحال بشه یا ناراحت و حتی توهم هیچ کدوم رو هم نمی تونه بزنه هدفش از زنده بودن چی می تونه باشه احتمالا؟؟؟

خدایی گناه داره!دلم می سوزه براش...یه پهلو ترین واقعه ی قرن براش ابعاد افلاطونی داره!تازه فقط تو سه بعدی که شعورش می رسه بهشون!

چقدر آدما فرق دارن با هم...بعد دیدن فیلم تمام تنش کهیر زده بود ولی پشت سریاش تمام مدت داشتن ریسه می رفتن از خنده...می گن یه عده که همین تفاوتاست که زندگی رو قشنگ می کنه...کلی تفاوت!هی پسر فکرشو بکن...

جدا زندگی رو قشنگ می کنه حالا؟شاید یه جنبشایی به وجود بیاره...کمی علاقه...کمی نفرت...کمی تکاپو...کلی تکاپو...حالا اینا خوبن؟نبودن یعنی چی می شد مثلا؟؟؟اصلا مگه بودنشون دمب همین تفاوتاست؟؟؟

خب حالا باز اینجا می رسیم به علت و معلولی که کلی آدم کلی وقته کلی بهش اعتقاد دارن ولی مثال نقض براش پیدا شده می گن!و کلی صداش رو در نیاوردن شاید به خاطر منافعشون شاید هم به خاطر اینکه هنوز درست حسابی تناقض اون مثال نقضه ثابت نشده...

اگه تفاوت نبود کلی آرامش بود...کلی ثبات بود...می گندید زندگی؟؟؟دریا آبش ساکنه ولی نمی گنده چون کلی بزرگه...ولی خب دریا موج داره ...موج به خاطر باده...باد به خاطر اختلاف دماست و ...و بازم اختلاف...البته بازم نمی تونست اختلافو یه جورایی دوست داشته باشه!آخه یه سوال فنی داشت...دریا بدون موج می گنده؟؟؟متاسفانه دریای بدون موجی نه دیده بود و نه راجع بهش شنیده بود...می شد یه جورایی بسط داد مسائل رو ولی خب به شخصه هزاران مثال نقض برای این مورد دیده بود...

وای چه وحشتناک!بسط دادن مسائل رو دوست نداره و در عین حال کلی مجبوره و گاه نا خود آگاه مثائل رو بسط می ده!و حتی اعتماد نکردن به مسائل بسط داده شده خودش یه جوری بسط مثالای نقضه!و بهتره بره بمیره انگار!

می گن طبیعت یه نظم کلی خاص داره!و اونم تا حدی اوقاتی موافق این مسئلست جدا!این بسط دادن نظم های کوچیک نیست ولی؟؟؟

و البته پدیده ها رو بسط می دن چون روی نظم دنیا حساب باز می کنن...و جدا داشت حالش بهم می خورد از این کلمه ی بسط و این همه تکرارش...قیافه ی زشتی داره!

می گن همه چیز به سمت بی نظمی داره می ره!و کاملا علمیه اینکه می گن زندگی هم زندگیای قدیم!بچه هم بچه های قدیم!آدما هم آدمای قدیم...حتی دیگه آب و هوا هم آب و هوای قدیم...و قدیمیا کلی خوشبخت تر بودن گویا!

چرا آدما اینقدر خودشون رو می کشن تا منظم باشن؟می خوان با طبیعت مبارزه کنن؟یه پدیده ی ذاتیه انگار!و آدمای نا منظم تسلیم شدن یعنی؟یا شاید کنار اومدن با طبیعت؟باید روش فکر کنه البته!ولی نخواهد تونست...چون آدم تنبلیه و از طرفی می خواد اینو توجیه کنه و از طرفی خودش دست خودش رو خونده و از لج خودش هم که شده می خواد نظم آدما رو بکوبه تو سر خودش...و من یکی که اعصابم از دستش خورد شده دیگه!گور باباش بره تا کنار بیاد با خودش!

خب مسئله رو پس باید غیر مستقیم حل کرد!حالش جدا از پیچیده کردن مسائل بهم می خوره و محکوم می کنه این حرکت رو ولی از طرفی یه جورایی باهاش کنار میاد چون در عمل گاهی حل مسائل کلی تر آسون تره!اگه ممکن باشه البته که نیست!ولی شاید در حد توجیهات اعمال روزانه...

و حالش کلی از این شعار گرایی خودش و همین لغت شعار گرایی بهم می خوره!

خب حالا تکلیف آدما چیه این وسط؟قراره با دنیا به قول خودش زندگی کنن یا قراره این زندگی براشون یه مبارزه باشه تا لذت ببرن ازش؟؟؟اصلا باید یه قاعده ی کلی باشه؟آدما هم از آرامش لذت می برن هم از مبارزه!و یه آن خوشحال شد چون دید فقط خودش در کشمکش نیست!همه ی ملت یه جورایی درگیرن...ولی بعد کلی گرفته تر از قبل شد چون همه ملت شعورشون در حدی بوده که بتونن انتخاب کنن!ولی اون...خواست خودش رو گول بزنه بازم و یه آن گفت شاید اونا فقط به یه طرف قضیه پی بردن و غافلن و ...از این حرفا که یه عده روشنفکر می زنن و کلی آدم هم برای اینکه بگن خیلی فهمیدن هی تکرار می کنن و حالش از خودش به هم خورد!جدا فقط یه توجیه احمقانست...غیر اینه؟حتی این روشنفکرا هم وضعشون از اون بهتره چون دست خودشون پیش ودشون رو نشده گویا!یا حداقل روشون زیاده...البته باز تا وضع خوب رو چه شکلی بشه فکر کرد روش...

فکر!حالش از این لغت بهم می خورد و از طرفی از اینکه احساس می کرد حالش باید از واژه ی فکر بهم بخوره حس وحشتناکی داشت...

چه می شه کرد!شاید باید ساخت و شاید باید گشت و شاید هم باید مرد!