یه لحظه قاطی کرد و در بلاگ فکاحیشو تخته کرد...دل خودش و یه عده سوخت بعدش...حیف شد!
جدا چرا هنوز به کلی احساسات ناخوشایند مقطعی عادت نکرده بود؟
همش رو مدیون تنها و بهترینش بود...کسی که می ترسید بازم باهاش...آخه مگه دوسش نداشت؟مگه راهی رو که می رفت درست نمی دونست؟پس چرا منعش می کرد از راه خودش؟؟؟
شاید اونقدر دوسش داره که جرات نمی کنه راهی رو که هنوز به سلامت به آخر نرسوندش جلو پای رفیقش بذاره!هلش داد سمت راهی که پر کثافت بود ولی آروم بود...چون رفیقش رو میشناخت و بهش ایمان داشت!قاطیه کثافتا نمی شه!مطمئن بود...یه روز برمی گشت و دست اونم می گرفت و ...مطمئن بود که تا اون موقع تو کثافتا فرو نمی ره!
نمی دونست این رو برای چی درست می دونه...شاید چون این رفتار رو پیش خودش به کسی نسبت می داد!کسی که این لطف بزرگ رو در حقش شاید کرده بود...به قیمت خورد شدنش!
دودل نبود اول ولی کم کم...جدا این کار رو در حقش کرده بود؟چرا فک می کرد طرف منجیه؟کاراش واقعا بزرگوارانه بود ولی خود طرف هم به قصد بزرگواری ...
همین خیالا دیوونش کرده بود و هنوز هم که هنوزه کلافست...قضیه به این سادگی هم نبود...بین این آره و نه یه دنیا فاصله بود...اگه قصد و حرف دلشون یکی بود همه چیش رو فداش می کرد!ولی اگه یکی نبودن چی؟تف هم نمی شد به روش انداخت...
این مسائل هم با همین آدم بودنه درهم نسیبش شده بود!
وقتی قاطیه آدما می شد باید پیه این چیزا رم به تنش می مالید خب ...
کاش می تونست بخونه فقط یه خط از نوشته هاشو...یه سوال !خصوصیات یه منجی چی میتونه باشه؟؟؟ |