ملالی نیست...!

انتظار آدم رو پیر می کنه...آدم پیر بی حوصله می شه...خب به نظر مشکلی در کار نیست!کاملا می تونه حق بده به خودش...

از یه طرف این گریزای ضمیر نا خودآگاه و رویاهای شبانه...از یه طرف زندگی! چیزی که باهاش روبرو می شه صبح تا شب و به نظر واقعیت می رسه!

تو همه چیز داره سرک می کشه این تردیدا...خب همه چیز زندگی به هم ربط داره...ربطش چجوریه به نظر نمی رسه چیز ثابتی باشه!
به نظر میاد یه مشکلی هست جدا! به نظر این مشکلات دو طرفست...

خوبه که آدما با هم کنار بیان!البته نه همیشه...گاهی از ته دل آرزو می کنی با طرف کنار نیای...تا به زور و از لج و محض خاطر و هر چی دیگه که میشه گفت بهش از نظرت برگردی و یه کار دیگه بکنی...یا قانع شی که نظرت غلطه یا حداقل حس کنی یه چیزی خلافش هم هست!

آدم موجود خاصیه!به صورت خاصی احمق!

 

تنهایی وحشتناکه!باز خوبه اگه بری و بگردی دنبال پر کردن تنهاییت...امیدی داشته باشی...ولی یه وقت از تنهایی در میای!کلی شاد می شی ولی زیاد طول نمی کشه...کاش دوباره تنها می شدی!غصت زیاد می شه فقط...می دونی یکی رو داری و تنها نیستی...از طرفی خب نمی شه باهاش باشی به هر دلیل حالا...اینا مهم نیست بازم...می دونی که یکی دیگه هم هست که اونم خیلی تنهاست!و اون کس بهترین و تنها کسته!

می شه رفت و مرد...یا حداقل اون یکی رو خلاص کرد!

 

هم عذاب وجدان داره هم کم کم داره دلگیر می شه!کلی خوشبین سعی می کنه باشه...می دونه که تقصیر یچ کس نیست...ولی یه حس بدی داره و هر لحظه یه مقصر داره تو کلش!

بهش گفتم صبر پیشه کنه!