زندگی عادی به نظر می رسه...همون توهمای همیشگی...خبر خاصی بهش نرسیده پس چه لزومی داره اتفاق خاصی افتاده باشه؟می تونه زندگی کنه خب!
بالاخره با خودش کنار اومد اینجوری...
زد زیر همه چی...همش رو فراموش کرد...اون همه آه و حسرت و قول و قرار...باز کله شق شد!ولی نه...شاید زندگی همینه...که قطعا هست...آدمه دیگه...
یه توجیه داره البته مثل همیشه تو آستینش!
می گه که حالا که احتمالا خدا بهش فرصت داده خب منم می خوام بهش فرصت بدم...می خواست و قرار داشت با خودش و خدا که بهش بگه...بگه که می تونه زندگیش رو از اول شروع کنه...عوض شه...بهتر حالا نه لزوما...ولی می تونه چیز جدیدی رو تجربه کنه! آخه به نظرش و طبق تجربیات شخصیش آدما یه چیزایی رو می دونن...و هر کس که بیشتر می دونه یه کاری بده اونو بیشتر انجام می ده...منطقی ترش شاید این باشه که یکی هرچی بیشتر یه کار بدی رو انجام بده(یا خوب شاید...در این مورد زمینه ای نداره به شخصه) بیشتر می فهمه که چقدر بده ولی جدا نمی شه کنار گذاشتش...و اینن موقست که یکی از راه می رسه و میگه که این کار بده...حتی شاید ندونه و فقط شنیده باشه...و اون موقست که همه چی حله! انگار طرف دنبال یه بهونست فقط که تمومش کنه دیگه!
فقط یه بهونه...
و می خواست بهونه ی اون باشه...برای هرچیزی که ازش نفرت داشت و روحش رو خراش می داد و زخمی می کرد...هرچیزی که ناراحتش می کرد و نمی تونست ازش دور شه...
یه تلنگر!بهانه!بازیچه حتی!
ولی...حالا به نظرش یه چیز مهمتر پیش اومده...چیزی که یهو پیدا شد ناشی از یه سری احساسات احتمالا که حتی نمی دونه اسمش رو چی می شه گذاشت...شاید مسخره و خنده دار باشه و حتما هست برای کسی که حتی یه برخورد باهاش داشته...مسخره باشه اگه روش اسم حسادت زنانه رو گذاشت!هر دو قسمتش...حسادت و زنانه بودنش احتمالا!...یا هر احساس دیگه ای از این دست...ولی جدا هست!
چیزی که جلو هر احساس دیگه ای رو گرفته...و جلو منطق رو احتمالا...جلو قول و قرارش...و حتی عشقش!محبتش...
می خواد یه فرصت بهش بده... به هر دو شون...ولی به نظر فقط دنبال یه تاییده!یه قوت قلب...و اصلا حالیش نیس که اونم متقابلا شاید دنبال همچین چیزی باشه...یه ابراز نگرانی حتی...خیلی سنگدل شده! می خواد این حس رو به اون بده ولی...اینجوری فرصتش از بین می ره...
نمی خواد خودش رو به اون تحمیل کنه...
می خواد ببینه تو این فرصت دوباره بازم سراغش میاد یا نه!
میاد؟؟؟به نظر شما میاد؟؟؟
باید بیاد؟؟؟
من فقط یه چیز تونستم بهش بگم...اینکه خیلی مسخرست که رو چیزی که رو هواست اینقدر فکر کنه و توهم بزنه...احمقانست...
ولی فقط لبخند زد بهم...نظرم براش مهم نیست گویا...شاید و قطعا چیزی رو می فهمه و ازش خبر داره که شعور من یکی بهش نمی رسه...
روزا همین طور دارن میگذرن...خیلی سریع...خیلی از آخرین به نظر فرصتاش گذشتن و ...باز داره زندگی می کنه...
کم کم شاید حالیش شه برا دوس داشتن نمی شه مهلت گذاشت!
پارسال همین موقع ها...محرم...طرز فکرش زمین تا آسمون عوض شده...دیگه زبونش نمی چرخه به کسی تسلیت بگه...جدا با اکراه این کار رو می کنه...با شک...محض رعایت شئونات اجتماعی!
محض روشنفکر جلوه نکردن...
جدا باز هم زندگی کردن فایده ای داره؟
طرف دلش خوشه که به چیزای جدیدی تو زندگی دست یافته...بزرگ شده...ولی حساب نمی کنه که چقدر هم زمان گذشته...حساب نمی کنه چقدر از سیر بزرگ شدن عقب افتاده!
یه بچه ی جاهل مردن بهتره قطعا از یه بزرگ نسبتا فرهیخته مردن!بر خلاف ظاهرش...باز داره احمق می شه...گویا! یکی ازش پرسید که برای تو تو زندگی چی مهمه؟؟؟
و جوابی نداشت...فکر می کرد بزرگ شدن یا حتی به خدا رسیدن...ولی فرصتا چی؟ولی یه چیزی پیدا کرد بالاخره!
دوست داشتن!
چیزی که کم و زیاد نداره یا هست یا نیست...شایدم عشق...حوصله ی بازی با کلمات رو نداره...مفهومشون رو ترجیح می ده!حسی که یا وجود نداره یا وجود داره!
یادتونه زمانی رو که...یه روزایی خیلی عذاب وجدان داشت(خیلی روزا البته)...روزایی که عذاب وجدان داشت چون فکر می کرد از خدا دور شده رو می گم...روزایی که یه عده بی رحم همزمان هی با پتک می کوبیدن تو سرش که درگیر یه هوس بچه گانه شدی...یا حتی خیلی خوشبینانه که بشه نگاه کرد دچار یه عشق فانی شدی...یا اصلا یه عشق ابدی به یه موجود فانی...
می گفتن که از خدا دور شدی...باید خدا برات کافی باشه(!) و کلی آیه و حدیث و ...اون موقع خودش رو گول زد...سعی کرد به حرفاشون فکر نکنه چون دوس نداشت اینم حرفا رو ...نمی خواست باور کنه...می ترسید...و به نظرش میومد می ترسه چون واقعیت دارن...اون موقع فقط بهشون فکر نکرد...فرار کرد...مثل یه احمق جاهل ترسو...چشاشو و گوشاشو بست...نه شنید نه دید نه جوابی داد!
فقط فرار کرد...
ولی حالا حس خوبی داره...مطمئن شده که همش چرت بود...و خوشحال شد از اینکه اعتماد کرده به نیرویی که هدایتش می کنه...
خوشحال شد وقتی که دید این چیزا حتی ذره ای درس نیست...وقتی که تنها و بهترین کسش رو به خدا سپرد و هیچی نخواست ازش...وقتی که دید راضیه به رضاش...وقتی حس کرد که همیشه خداش رو داره!
نمی شه گفت عاشق خداشه ولی حداقل فهمید تنها و بهترینش اونو از خداش دور نکرده!
هنوز زندگی ادامه داره...و کلی دغدغه/دقدقه/هر چی...
باید زندگی کرد و دید چی می شه! از بزرگ شدن عقب افتاده...ولی هنوز زندست!
یه لحظه داش به این فکر میفتاد که جدا...عقب افتاده...یاد فصتای برابرش افتاد و اینکه استفاده ای ازشون نکرده...ولی یه لحظه که به گذشته برگشت دید...اون فرصتا مال اون نبودن!
دوسشون نداشته یه جورایی...حالا یا شعورش نمی رسیده به دوست داشتن اونا یا...ولی حتی الان هم همچین چیزایی رو دوست نداره...و احتمالا هنوز هم شعورش نمی رسه...احساس می کنه اینا مال اون نیستن!
راهش رو باید پیدا کنه و فقط می دونه چیزی که از دست دادش راهش نبوده!
سعی می کنه پشیمون نباشه!
برای همین حسادت نمی کنه!یا شاید شعورش به حسادت نمی رسه...حس بدی پیدا کرده نسبت به آدمای حسود...یه حس خیلی بد!
حماقتش خیلی تو چشه...خیالی نیس!آب که از سر گذشت چه یه من چه صد من...فقط کاش می شد و کر می شد...نمیشنید حرفای یه عده رو...و حتی بهترین کساشو...که سعی در کمکش دارن ولی دارن خوردش می کنن...نمی ذارن بزرگ شه اونجور که دوست داره...می خوان یه جور دیگه بکننش...یا حتی نه!فکر می کنن که هیچ جوری قرار نیست بشه و فقط می خوان یه چیزی بشه!چیش حالا شاید اونقدر مهم نباشه...قبل از اینکه دیر شه یه چیزی بشه در حد متعارف و معمول حداقل از اون نوعی که متداوله!
و حتی بدترش از یه نوع جدا خاص ...چیزی که شاید جدا ازش متنفر باشه...چیزی که فقفط می دونه دوسش نداره!
آدمای مهربون و بی رحم...کاش اونقدر که اون بها می داد به آزادی آدما بقیه هم یکم ...کسی که الان جلو چششهو خودش رو زده به اون را و ظاهرا سرش تو کتابه...ولی اونقدر هنوز احمق نیس که باور کنه طرف داره چیزی می خونه!می دونه تو دلش و تو سرش قوقا/غوقا/هر چیز دیگه ای ممکنه باشه!می دونه از ته دل و با عمیق ترین محبت دنیا نگرانشه...مادرانه نگرانشه...داره غصه می خوره براش...و ناخواسته حتی با نگاه و سکوتش آزارش می ده...چیزی که چند وقت بود ازش غافل شده بود...و الان داره می بینش و زجر می کشه...داره ناخواسته دلش رو میشکونه...دل مهربونترینش رو...!
حالا که خیالش راحت شده انگار باز می تونه به چیزای دیگه هم فکر کنه...یادشون بیفته یعنی حداقل!
و این به نظر خوب میاد! |