یهو عوض شده مسائل!

باید دختر خوبی بود و گویا باید کمی درس خوند!کمی زیاد...و البته کمی زیادتر سخته وقتی کلی وقته درس نخوندی و وقتی انگیزه ای نداری براش...وقتی اینقدر بی شعور شدی که هیچی دیگه برات فرقی نداره...وقتی مثل سگ تو چش خدا زل می زنی و می گی کار اشتباهی کردم ولی پشیمون نیستم!

چجوری می تونه برات مهم باشه که معدل دیپلمت چه تاثیری می تونه داشته باشه...یا اصلا دیپلم بگیری یا نگیری...!

باید چیکار کرد با این آدم؟؟؟ چی می شه گفت به کسی که بی رگی رو به کنگره کشیده؟؟؟

و حس خودانتقادیش حوزه ی عملکردش رو به این محدود کرده که چرا تغییر کردی؟وچرا از تغییرت دل خوشی نداری؟؟؟

حس می کنه نباید اینطوری باشه ولی خب نمی دونه چرا نباید؟و مگه اینطوری بودن چشه؟ شاید این حسه یه چیزی از ته مونده ی احساسات احمقانه ی گذشتست...شاید چون ترک عادت موجب مرضه...شاید!

شاید باید بکنه خودش رو از این حس و گذشتش...

چرا باید ادا دراره؟زندگیش رو به کی بدهکاره مگه؟؟؟از کی رودرباسی داره؟؟؟کی رو می خواد گول بزنه؟؟؟خودش رو؟!

حتی اگه اونا خوبه و اینا بده چرا باید خود رو خوب جلوه بده وقتی بده؟چرا باید تلاش کنه خوب باشه!خوب و بد رو کی تعیین می کنه؟

چرا باید به خودش تلقین کنه که خوبه و به خاطر خوبیاشم شده نباید بد شه...حیفه اگه بد شه...

حالش بهم می خوره از تک تک لحظاتی که احساسی خوب بودن بهش دست داده...از تک تک کسایی که گفتن دختر خوبیه و اینو تو کلش کوبیدن و تزریق کردن بهش این خوب بودنه رو...وقتی که بده!

شاید بشه گفت اینا یه جور فراره...یه فرار احمقانه و عجولانه ...آدم خوبی که داره بد می شه و می خواد از فکر و خیال فرار کنه...کارش رو توجیه کنه...وسط رو شلوغ کنه و از یه گوشه ای در بره!

یا از سر کم آوردنه حالا به هر دلیلی...

ولی هر چی هست واقعیته!

یه روز یکی بهش گفت که هر کسی حق نداره هر اشتباهی بکنه...ولی آخه چرا؟؟؟

چرا اینقدر آدما بهش سخت می گیرن..حتی خودش...چرا نباید از اون توقع داشته باشن...گند بزنن هرچی و هر کسی رو که باعث شده همه ازش طلبکار باشن!حتی وجدان خودش!

به کسی چه؟

مگه آدما با هم فرق دارن؟

یا مگه دست خودش بوده با بقیه فرق داشته باشه...مگه فرق داره اصلا؟؟؟

جدا نداره!اینا همش توهمه...برچسبه...مثل خیلای چیزای دیگه خوب و بد که به زور بهش قالب کردن!نه به اون به همه آدما! به خود آدم حتی!

 

اگه چیزیه که به آدم بودن مربوط می شه ...خب وقتی نمی ذارن سیر طبیعیش رو بگذرونه چه توقعی ازش می شه داشت؟؟؟وقتی آدم رو با آدم بودنش تنها نمی ذارن...وقتی فرصتی برای آدم بودن صرف نداری...اگه این مدل زندگی و این مشغله ها خاصیت آدم بودنه خب این آدم بد بودنا هم چیزیه که تو آدم هست و خاصیتشه!

مشکل چیه؟؟؟

چرا اون آره این نه؟هر دوشون هم مشغله ی مادی و زمینیه!

مگه نمی گن که علت و معلول رو قبول دارن...مگه با همین حرفا خداشون رو ثابت نمی کنن؟؟؟

خب این زندگی هم علت این پریشان خاطری هاست!

بحث چیه الان؟مشکلی نیس دیگه...حرف حسابت چیه؟؟؟!

نمی خواد قبول کنه معلوم نیس چرا...

به هر حال چیزیه که خواسته و نخواسته داره می ره طرفش...